+ پاسخ به موضوع
صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 2 3 4
نمایش نتایج: از شماره 49 تا 64 , از مجموع 64

موضوع: خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلام )

  1. #49
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    اغنام الله؛ لقبي كه بهاء به پيروان خود بخشيد!

    من و شراره عاشق هم بوديم و از صميم قلب به هم وابسته بوديم.

    او چهار سال بزرگتر از من بود و سليم چند سال اجازه نداد من به تهران بيايم و حتي زماني كه تابستانها با خود او و خانواده اش به شمال مي رفتيم از مسيري ما را

    مي برد كه از تهران عبور نكنيم و اين دقيقاً اعتراف خود او بود و مي گفت من از تهران عبور نكردم تا تو به هوس نيفتي و به بهانه ديدن شراره دوباره با پرويز ارتباط بر

    قرار نكني. و حال كه خطر ارتباط با پرويز بر طرف شده بود مرا به تهران فرستاد تا از ارتباط گيري با همسرم كه خودش به اجبار مرا با او وصلت داده بود دور كند.

    هر روز برايم يكسال مي گذشت و لحظات عذاب آوري را مي گذراندم بدون اينكه بدانم چرا.

    در ورطه هولناكي بودم كه نا خود آگاه بايد تن به دنائتي خواركننده مي دادم، مثل گوسفندي كه هيچ اراده اي از خود ندارد و تابع اوامر صاحب خويش است.

    درست همان لقبي كه بهاء روي پيروان خود گذاشت «اغنام الله».

    شراره مرا دلداري مي داد و مي گفت: درست است كه بهروز پسر خوبي بود اما وقتي اعضاي محفل صلاح نمي دانند كه تو برگردي حتماً چيزي مي دانند.

    اگر زماني برگردي بدبخت مي شوي، پس سعي كن استقامت كني و او را فراموش كني. مسعود از معلومات بالائي برخوردار بود و چندين جلسه را اداره مي كرد.

    يك روز از او پرسيدم اعضاي محفل سنندج مرا از برگشتن ممنوع كرده اند و اعضاي محفل همدان مرا به برگشتن امر كرده اند در اين موقع چه بايد بكنم؟

    او گفت: در اين موقع بايد به محفل تهران استيناف دهيد تا تصميم نهائي را محفل ملي براي انسان بگيرد و بعد گفت: تو كه تكليفت روشن است نبايد برگردي، با

    مسائلي كه پيش آمده ديگر برگشتن تو صلاح نيست. او بيشتر به خاطر حرفهاي خانواده خودش با برگشتن من موافق نبود چون مي دانست كه حتماً خانواده بهروز

    شايعاتي را كه از طرف خانواده او مطرح مي شد شنيده اند و مي خواست حرفهاي خانواده اش به كرسي بنشيند.

    مسعود شبانه روز در حال فعاليت بود. يك روز كه متوجه شد كثرت كار او را از امرار معاش باز مي دارد تصميم گرفت از بعضي مسئوليتها استعفا دهد و فعاليتهايش را

    تقليل دهد اما با نا اميدي به خانه برگشت و به من و شراره گفت: من اين قضيه را نمي دانستم كه ما حق استعفا نداريم. اعضاي محفل با استعفاي من مخالفت

    كردند و گفتند تا زماني كه ما لازم بدانيم با يد همه اين مسئوليتها را برعهده داشته باشي.

    من با تعجب گفتم: اما عذر شما موجه است زن و بچه شما به نان احتياج دارند و شما فرصت رفع احتياجات اوليه آنها را نداري.

    اوگفت: هيچ عذري پذيرفته نيست و من مجبورم ادامه دهم، آنها نص صريح اين حكم را به من نشان دادند، بيچاره خواهرم وضع مالي خوبي نداشت و زندگي اش به

    سختي مي گذشت اما ننگ اين فقر و فلاكت را به بهانه خدمت به امر بها به جان خريده بود و تحمل مي كرد من هم به آنجا رفته و سربار آنها شده بودم.

    تصميم گرفتم مشغول كار شوم تا سختي ايام را با گذراندن زمان آسان كنم و مخارج خودم را هم تأمين نمايم.

    به مسعود سپردم تا كاري برايم پيدا كند كه از هر لحاظ قابل اعتماد و سالم باشد. من آنقدر نسبت به خودم تعصب داشتم كه حتي حاضر نبودم از خانه خارج شوم و

    در معرض نگاه نا پاك نامحرمان واقع شوم. هر چقدر اين چيزها در جامعه ما كمتر رعايت مي شد من حساس تر مي شدم، از اين رو به راحتي كار پيدا نمي شد.

    مي خواستم محيط سالمي باشد و صاحب كار كاملاً مورد اعتمادي يافت شود.

    يك روز مسعود به خانه آمد و گفت: كار خوبي برايت پيدا كرده ام مسيرش طولاني است اما واقعاً محيط سالم و فوق العاده پاكي است چون صاحب كارش بهائي است

    او يكي از بهائياني است كه روي سر ما جا دارد و با حالتي آمرانه گفت: نكند آبروي ما را در كنار اين مرد شريف ببري، بااو تلفني قرار گذاشتم و قرار شد خود شما با

    او صحبت كني. مواظب باش سر ساعت مقرر به او زنگ بزني تا من بد قول نشوم.

    با صاحب كار مورد اعتماد تلفني صحبت كردم و مدهوش قدرت بيان و لفظ قلم او شدم از همان تشكيلاتي هاي كار كشته بود. يكي از خصلت هاي تشكيلاتي ها اين

    بود كه ازفن بيان خوبي برخوردار بودند. بلافاصله فهميدم به جائي مي روم كه زور گوئي ها و امر و نهي كردنش به مراتب بيشتر از ساير اماكن تجاري است.

    اما چون مسعود اين كار را پيدا كرده بود چيزي نگفتم و فرداي آن روز با شراره براي آشنائي با كار به مكان مورد نظر رفتيم. مدرسه اي بود به نام مؤسسه دانش پژوه

    كه كاملاً غير قانوني و بدون داشتن مجوز اداره مي شد. در اين آموزشگاه مربيان زيادي كه بيشتر آنها بهائي بودند ثبت نام كرده بودند تا براي تدريس خصوصي به منازل

    دانش آموزان رفته و بيست و پنج درصد از حق الزحمه آنها به اموزشگاه تعلق مي گرفت، كار من آشنا كردن دانش آموزان با مربيان و دبيران بود.

    آقاي پژوه كه همراه پدر و برادرش اين مدرسه را اداره مي كردند همان شخص شريفي بود كه تلفني با بيان شيوا و لحن خوب و متينش آشنا شده بودم. او مرد حدوداً

    سي الي سي و دو ساله اي بود كه كاملاً به وضع ظاهرش رسيده بود. موهايش را سشوار كشيده و ريش و سبيلش را سه تيغه كرده بود، پيله پف كرده پشت

    پلكش چشمانش را به حالت خوابيده نشان مي داد اما روي هم رفته با قدي بلند و هيكلي متناسب جذابيتهائي در او يافت مي شد خصوصاً كه صداي جذاب و بيان

    شيوايش همه معايب ظاهري او را محو مي كرد. از فرداي همان روز سرگرم كار شدم و مسير طولاني افسريه تا انتهاي انقلاب را با دو مسير طولاني خط واحد طي

    مي كردم. حدود ساعت دو بعد از ظهر حركت مي كردم و ساعت هشت به خانه بر مي گشتم و حقوقي هم كه قرار بود ماهيانه در يافت كنم قابل ملاحظه و نسبتاً

    خوب بود. شنيده بودم مدتهاست دنبال يك منشي هستند اما كسي را تا كنون انتخاب نكرده بودند اما مرا به سفارش مسعود در همان روز اول تأييد كردند، يكي از

    مربيان خانم كه قبلاً منشي همان آموزشگاه بود براي اينكه افرادي را كه با آنها در ارتباط بودم بهتر بشناسم خصوصيات هركدام از آنها را برايم بازگو كرد.

    در ابتدا باور نكردم و فكر كردم به علت رقابتي كه بين همكاران خود دارد براي هركدام از آنها اشكالي مي تراشد و به آنها تهمت مي زند اما بعدها فهميدم كه

    هيچكدام از حرفهائي كه او زده بود بي اساس نبود بلكه كاملاً همه آنها در يك خصوصيت مشترك بودند، همه آنها پول پرست و حريص و طماع بودند و بيشترشان

    بي انصاف و حقه باز بودند و مهمتر از همه اينكه هيچ كدام به همسر و فرزندان خود وفا دار نبودند و هيچ ابائي از خيانت نداشتند وقتي دور هم جمع مي شدند اخبار

    نادرست سرنگوني نظام را به يكديگر اطلاع مي دادند و در آرزوي واژگوني و از هم گسيختگي نظام بودند، اتهامات بي اساس نسبت به مسئولين روا مي داشتند.

    به بهانه آموزش درسهاي خصوصي به خانه مي رفتند و بهائيت را تبليغ مي كردند و عملاً تعهد نامه خود را زير پا نهاده و در مقابل نظام كوچكترين تواضعي نداشتند و

    فعاليتهاي سياسي خود را بطور زير زميني و پنهان انجام مي دادند.

    طبق معمول در اين جمع نسبت به كساني كه بعد از انقلاب به اسلام گرويده و از بهائيت تبري جسته بودند بد گوئي مي شد به حدي در باره چنين اشخاصي بد گوئي

    مي كردند كه هر جوان خام و نا پخته اي از ترس متهم نشدن به اين اتهامات سعي مي كرد اگر هم به حقيقتي مي رسيد پنهان كند و چيزي بر زبان نياورد.

  2. #50
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    بهائيان؛ جاسوسان آمريكا و اسرائيل

    تشكيلات علناً با كساني كه به اسلام گرويده و از بهائيت خارج شده بودند برخورد وحشيانه و بي رحمانه اي داشت در همان محيط بود كه شنيدم فردي مسلمان

    شده و تشكيلات عده اي را براي بازگرداندن او گمارده است و چون موفق نشده بودند او را از ديدن همسر و فرزندانش محروم كرده بودند و هنگامي كه تلفني يكي از

    افراد از طرف تشكيلات براي او خط و نشان مي كشيد مي شنيدم كه چه بي رحمانه او را براي هميشه تهديد به جدائي از همسر و فرزندانش مي كنند و در واقع آن

    شخص اجازه ورود به خانه پدر و مادرش و هيچ كدام از اقوام را هم نداشت.

    بهائيان در داخل كشور به اندازه اي بازگو كننده شايعات بي اساسي بودند كه دشمنان جمهوري اسلامي طرح مي كردند و به حدي از انقلاب و نظام و رهبر و دين و

    آئين مسلمين بد مي گفتند كه من با وجودي كه از مسائل سياسي چيزي نمي دانستم حدس مي زدم اينها جاسوسان حقيقي آمريكا و اسرائيل هستند كه در ايران

    گماشته شده اند تا دائماً پيام آنها را در بين مردم شايع كنند و اخبار اتفاق افتاده در ايران را هم براي دشمنان ابلاغ نمايند يك روز يكي از مربيان در حاليكه داخل دفتر

    كار نا آرام و بي قرار قدم مي زد از اينكه نظام در دست كساني بود كه مجال كسب در آمدهاي بي رويه را از او گرفته بود به زمين و زمان ناسزا مي گفت.

    حرص و ولع از چشمان درشت و خطوط در هم رفته چشمانش پيدا بود درهمين حين برنامه روايت فتح از تلويزيون كوچكي كه گوشه دفتر گذاشته شده بود پخش و از

    شهدا و رشادتهاي اين جان بر كفان ياد مي شد آقاي مختاري كه به خاطر وجود اين جوانان غيور و ايثارگر برخي از راههاي دزدي و چپاول را به روي خود بسته مي ديد

    اصطلاح خيلي بدي را براي شهدأ به كار برد و من كه يك لحظه مهدي را از خاطرم محو نمي كردم و به آن همه استحقاق و لياقت حسادت مي ورزيدم نتوانستم

    سكوت كنم وگفتم: آقاي مختاري چرا بي حرمتي مي كنيد؟ اين شهدا از خود گذشتند كه من و شما امروز به اين راحتي و بي دغدغه خاطردر كشور خودمان زندگي

    كنيم آقاي مختاري كه گوئي كسي را يافته بود تا همه عقده هايش را تخليه كند يكباره به من پرخاش كرده و گفت: حماقت افرادي مثل شما كه كوركورانه تحت تأثير

    اين حرفها قرار مي گيرند همه را بدبخت كرد.

    گفتم: بهتر است بگوئيد دست و پاي ما بهائيان را بسته وگرنه خود مسلمانها خيلي هم احساس خوشبختي مي كنند و زندگي راحت امروز خود را مديون اين شهدا

    هستند،

    او با عصبانيت گفت: دست و پاي ما بسته نيست الحمدلله همه كلاسها و جلسات تشكيلات را بهتر و با صفا تر و پر شور تر از قبل برگزار مي كنيم اتفاقاً براي ما بهتر

    شد الان دنيا از ما حمايت مي كند.

    گفتم: پس چرا ناراحت هستيد؟ چرا ناسزا مي گوئيد؟

    گفت: همه مردم، همه دنيا فحش مي دهند.

    گفتم: اتفاقاً اين طور نيست همه دنيا متوجه شده كه نظام ايران امروز ايده آل و دلخواه اكثر قريب به اتفاق مردم ايران است، فكر مي كنيد كساني كه رفتند و شهيد

    شدند چه كساني بودند؟ جوانان خود اين مردم بودند و براي دفاع از مرز و حيثيت و ناموس اين كشور رفتند،

    چند نفر از مربيان هم كه به اين حرفها گوش مي كردند ديگر تحمل نكردند و همه باهم به من هجوم آورده و حرفهاي مرا به باد تمسخر گرفته و مي خنديدند و اين

    خنده ها گوياي آتش درون آنها بود. از هر طرف مرا مورد عتاب و خطاب قرار داده و طوري به من پرخاش كردند كه چاره اي جز سكوت نداشتم چرا كه اگر بحث ما طولاني

    مي شد مرا بدون شك به داشتن رابطه نامشروع با فردي حزب اللهي متهم مي كردند و از من چهره اي منفور مي ساختند كه همه مرا به عنوان جاسوس و خيانت

    كار نگاه كنند، ديگر حرفي نزدم و مجبور شدم بنشينم و دائم بشنوم كه چگونه نامردانه و بي انصافانه حق و حقيقت را پايمال مي كنند.

    به ياد مهدي بغض گلويم را گرفت و بي اختيار اشك در چشمانم حلقه زد كمي كه داخل دفتر خلوت شد با مادر مهدي تماس گرفتم و احوال او و آقاي صالحي و نرجس

    را پرسيدم. نرجس با پسر خاله اش محمد ازدواج كرده بود و به تهران آمده بودند.

    مادر مهدي گفت ما هم مي خواهيم نقل مكان كرده به تهران برويم اقوام نمي گذارند كه ما در اين شهر تنها بمانيم به او گفتم به ياد مهدي بودم و دلم براي شما تنگ شد

    مادر گفت: مهدي گاهي به خوابم مي آيد و من هر صبح جمعه بر سر مزارش مي روم، خانم محمد صالحي خبر داشت كه از بهروز جدا شده ام توصيه كرد كه برگردم

    و اختيار زندگي و سرنوشتم را به ديگران ندهم و خيلي سفارش كرد كه در تهران مواظب خودم باشم.

    بعد از اينكه با خانم صالحي صحبت كردم تماسي هم با نسيم گرفتم. دوست داشتم ببينم ماجراي داستان زندگي او به كجا كشيده. مادرش گوشي را برداشت و

    گفت نسيم با يك پسر قزويني ازدواج كرد و رفت ، شماره او را خواستم وبلافاصله با نسيم تماس گرفتم.

    نسيم از شنيدن صداي من خيلي خوشحال شد بعد گفت مرا به اجبار وادار كردند كه با يك پسر قزويني ازدواج كنم اما من تسليم نمي شوم هر طور شده دوباره با

    سيامك فرار مي كنم

    گفتم با سيامك رابطه اي داري؟

    گفت: چند بار با او تماس گرفتم ولي او به شدت از من ناراحت است وديگر نمي خواهد با من حرف بزند و مي گويد نبايد تن به ازدواج مي دادي. حال مدتي است كه

    باهم رابطه اي نداريم اما بالأخره او را راضي مي كنم.

    گفتم: راست مي گويد نبايد تن به ازدواج مي دادي.

    گفت: تو كه نمي داني كه تحت چه شرايط بدي بودم. تشكيلات همه تلاش خودش را كردكه مرا از سنندج دوركند و بعد هم با فشاري كه خانواده آوردند راهي به جز

    قبول اين ازدواج نداشتم،

    نسيم برايم درد دل كرد و گفت: شب و روز گريه مي كردم اما هيچكس كوچكترين توجهي به گريه هاي من نداشت. التماسشان كردم كه اينقدر مرا اذيت نكنند و

    بگذارند كه به كنار سيامك بروم اما آنها گفتند كه اگر تو را با سيامك ببينيم او را مي كشيم، برادرم قسم مي خورد كه او را مي كشد. مدتي مرا زنداني كرده بودند و

    من واقعاً تحمل آن شكنجه ها را نداشتم بالأخره تصميم گرفتم فعلاً تن به خواسته هاي آنان بدهم اما آنقدر اين شوهرم را اذيت مي كنم كه طلاقم بدهد و به محض

    اينكه طلاق گرفتم هر طور شده سيامك را راضي مي كنم كه مرا ببخشد، من او را دوست دارم و نمي توانم فراموشش كنم. حرفهاي نسيم به نظرم خيلي خام و

    ناپخته رسيد فكر كردم همه اين چيزها آرزوهائي است كه برايش دست نيافتني است ولي برايش دعا كردم كه به آرزوهايش برسد و احساس خوشبختي كند بالأخره

    با او هم خداحافظي كردم و به فكر فرو رفتم.

    خدايا اين مذهب چقدر باعث عذاب ما بهائيان شده؟ چطور مي شود از آن خلاص شد؟ نه آنقدر پول داشتم كه قيد حمايت خانواده را بزنم و تنها

    زندگي كنم و از قيد و بند اين مذهب تحميلي و اين تشكيلات مافيايي خلاصي يابم و نه آنقدر احمق بودم كه بتوانم همه بدبختيهايي را كه

    تشكيلات بر سرم آورده به گفته بهائيان به حساب امتحان الهي بگذارم و ناديده بگيرم.

  3. #51
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    روايت يك خيانت

    از عصبانيت داشتم منفجر مي شدم، راه طولاني بود و من خسته بودم چشمانم را مي بستم شايد خوابم ببرد اما امكان نداشت.

    تا اينكه رسيدم و پياده شدم به محض اينكه پياده شدم ديدم امين( يكي از اقوام كه سالها از من خواستگاري كرد و جواب منفي شنيد ) جلوي من ظاهر شد و

    سلام كرد هيكل درشت و استخوان بندي قوي، سينه اي فراخ و صورتي سبزه داشت جواب سلامش را دادم و گفتم: شما اينجا چكار مي كنيد؟

    گفت: امروز سومين روزي است كه از محل كار تا منزل و از منزل تا محل كار تو را تعقيب مي كنم. امروز حالت عجيبي داشتي چرا اينقدر سرگردان بودي؟

    مسير هميشگي را نمي رفتي طوري از خيابانها مي گذشتي كه من مي ترسيدم، حواست كجا بود؟ اتفاقي افتاده؟ داخل اتوبوس هم متوجه ات بودم با خودت حرف

    مي زدي. چيزي شده؟

    گفتم: تعقيبم مي كردي؟ به چه حقي؟

    گفت: تو كه مي داني از خاطر من نخواهي رفت. به هركجا كه نگاه مي كنم هر منظره زيبا هر هنرپيشه زيبا هر عكس زيبائي كه مي بينم فقط چشمان تو در مقابلم

    ظاهر مي شود. نمي توانم فراموشت كنم. نمي توانم بپذيرم كه قسمت من نبودي. حيف كه تو به اين روز افتادي.

    گفتم: پس با تو ازدواج مي كردم كه به من خيانت مي كردي؟

    گفت: چرا خيانت؟ من تو را دوست دارم. هيچوقت به تو خيانت نمي كردم.

    گفتم: فرقي نمي كند كسي كه به همسرش خيانت مي كند و زن ديگري را سه روز تعقيب مي كند و براي او از عشق و عاشقي مي گويد، برايش فرقي نمي كند

    كه همسرش چه كسي باشد.

    امين آهي كشيد و گفت: همسر من مي داند كه من تو را دوست دارم. از روز اول نامزدي به او گفتم و با وجودي كه مي دانست من عاشق تو هستم با من ازدواج

    كرد.

    گفتم: لطفاً مزاحم من نشو من وقت شنيدن اين حرفها را ندارم حالا كه ديگر همه چيز تمام شده و من و تو ازدواج كرديم و به قول خودت قسمت تو نبودم پس ديگر

    حرفي هم نداريم.

    گفت: خواهش مي كنم چند دقيقه به حرفهايم گوش كن من با زنم اختلاف دارم و مي خواهم طلاقش دهم آمده ام از تو بپرسم اگر مرا به همسري قبول كني

    بلافاصله او را طلاق مي دهم الان تنها چيزي كه باعث شده با او زندگي كنم وجود بچه است اگر با من ازدواج كني تو را خوشبخت مي كنم و مثل آن بهروز عوضي

    معتاد كاري نمي كنم كه دچار درد سر شوي

    اسم بهروز را كه آورد عصباني شدم و گفتم: بهروز معتاد نيست برادر دروغگوي تو او را معتاد كرد. قسم مي خورم كه او دروغ گفت و خدا يك روز چوب اين تهمتش را

    به او خواهد زد. تو هم نمي تواني يك تار موي بهروز باشي. از سر راهم برو وگرنه شكايتت را به سليم مي كنم.

    او از سليم خيلي مي ترسيد. دوباره خواهش كرد وگفت: حرفهاي من هنوز تمام نشده من با يك اميدي تا اينجا آمدم خيلي دعا كردم كه دلم رانشكني تو طوري رفتار

    مي كني كه نمي توانم راحت حرفهايم را بزنم.

    گفتم: بگذار براي فردا، فردا هم كه مي خواهي مرا تعقيب كني بقيه اش را فردا بگو.

    خوشحال شد و گفت: حتماً فردا ساعتي كه از خانه خارج مي شوي منتظرت هستم من مطمئنم اگر حرفهاي مرا بشنوي و بداني كه چقدر زندگي بدي با زنم دارم و

    چقدر تو را دوست دارم مرا قبول مي كني.

    گفتم پس تكليف بچه ات چه مي شود؟

    گفت: او تو را خيلي دوست دارد تو مي تواني مادر خوبي برايش باشي. داشتم از شدت عصبانيت منفجر مي شدم، دلم مي خواست با دستان خودم خفه اش كنم،

    دلم براي همسرش مي سوخت و مسئله خيانت اصلاً برايم هضم نمي شد با اينكه بهروز به من خيانت كرده بود و با دوست سابق خود ارتباط برقرار كرده بود و من

    زجر فوق العاده اي از اين قضيه كشيده بودم اما به خودم اجازه نمي دادم تا زماني كه هنوز در عقد او هستم با كسي در باره ازدواج صحبت كنم خصوصاً امين كه هيچ

    كدام از خصوصياتش قابل قبول و مورد پسند من نبود.

    دوباره سوار اتوبوس ديگري شده و بدون خداحافظي از امين جدا شدم كلافه بودم، به كجا پناه مي بردم كه آسايش داشته باشم؟! از دست افراد ناپاك و چشم چراني

    مثل اين افراد چگونه مي توانستم خلاصي يابم؟!

    فرداي همان روز صبح خيلي زود به طرف سنندج حركت كردم و به شراره گفتم دلم براي مامان تنگ شده و بايد هر چه زودتر او را ببينم مدتي مرخصي گرفته ام و تا

    عيد مي توانم در سنندج باشم. برگشتم و دوباره مناظر زيباي آن محيط فريبا را در آغوش كشيده و نفس عميقي كشيدم هرگاه كه به مناظر بكر آن اطراف نگاه

    مي كردم ناخود آگاه به ياد خدا مي افتادم و عظمت و قدرت بي كرانش را مي ستودم و با او حرف مي زدم. راز و نياز و درد دل مي كردم و از او خواهش مي كردم

    لحظه اي مرا به خود وانگذارد و هرگز توفيق نعمات بي پايانش را از من دريغ نسازد، تنها دعائي كه هميشه بر دل و زبانم جاري بود اين بود كه خدايا عزت و آبرو در دنيا و

    آخرت نصيب اين بنده حقير بگردان و او را به حقايق لاهوتي اش سوگند مي دادم كه به راه راست هدايتم كند و مرا از اين سرگرداني و حيرت و ترديد نجات دهد، نزديك

    عيد با مؤسسه تماس گرفتم با منشي جديد روزي را مقرر كردم كه حقوقم را آماده كند تا بروم و با او تسويه حساب كنم وقتي به اين منظور به مؤسسه مراجعه كردم

    ساير همكاران در آن ساختمان هركدام مبلغي را براي عيدي براي من جمع كرده داخل پاكت گذاشتند و به من دادند و پژوه با كمال پر روئي در نزد آنها گفت: اين آقايان

    زحمت كشيده و اين مبلغ را به شما هديه داده اند اما من ضرورتي براي پرداخت اين مبلغ نمي بينم و از دادن عيدي به شما امتناع مي كنم. همه آقايان از مطرح كردن

    اين مورد آن هم با اين صراحت خيلي ناراحت شدند اما او منظور ديگري داشت و مي خواست ثابت كند كه با من هيچگونه رابطه عاطفي و پنهاني ندارد و به اين صورت

    شخصيت كثيف خود را زير نقاب رك گوئي و جديتش پنهان ساخت، من از بقيه خيلي تشكر كردم و بدون اينكه به او نگاهي بكنم حقوقم را گرفته و از آنجا خارج شدم و

    همراه شراره و مسعود و بچه ها به سنندج برگشتم.

    بهروز همچنان در تلاش بازگرداندن من براي محفل نامه ها نوشته بود. اما اعضاي محفل براي اينكه من تحت تأثير قرار نگيرم چيزي به من نگفته بودند و همچنان با

    قساوت تمام خواسته هاي او را ناديده مي گرفتند او به اجبار براي محفل ملي تهران نامه نوشته و از آنان خواهش كرده بود كه تقاضاي او را اجابت كرده و آبروي رفته

    او را به او بازگردانند اما سليم تمام تلاش خود را براي جلوگيري از بازگشت دوباره من مي كرد چرا كه در اين صورت تهمتي كه به بهروز زده بود بي اساس مي شد و

    چهره واقعي او و سايرين كه او را در اين مورد ياري كرده بودند نمايان مي گرديد.

  4. #52
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    ديدار در همدان

    ملاقات در بيمارستان

    يك روز كه در منزل برادر بزرگم بودم زن دائي بهروز كه همسر يكي از اعضاي محفل همدان بود تلفن كرد و گفت: بهروز تصادف كرده و وضعيت خوبي نداردهر چه زود تر

    رها را براي ديدن او به همدان بياوريد او را دو بار عمل كرده اند و احتماًل قطع شدن پايش هست و خواهش كرد كه براي بازيابي و ترميم روحيه او مرا به همدان ببرند.

    آن هم فقط براي ملاقات. من ديگر نمي توانستم پنهاني گريه كنم و آنقدر با صداي بلند گريه كردم كه هيچ كس حتي سليم نتوانست از رفتن من براي ملاقات

    جلوگيري كند.

    مي دانستم كه بعد از9 ماه دوري و عذاب و كشمكش حالا بهروز در بستر بيماري بيشترين نياز را به من دارد و هيچ كس به اندازه من نمي تواند او را روي تخت

    بيمارستان خوشحال كند.

    سليم با رفتن من به همدان كاملاً مخالف بود و مي گفت اين ديدار باعث مي شود ديگر نتوانيد از هم دل بكنيد و تو مجبور مي شوي با يك فرد معتاد درمانده وعليل

    زندگي كني. اما من نمي توانستم تا اين حد بي رحم و بي وجدان باشم. اصرار كردم كه مي خواهم او را ببينم.

    اتفاقاً در همان روز ها عروسي پسر خاله ام در همدان بود كه همه ما را هم دعوت كرده بودند خانواده برنامه را طوري تنظيم كردند كه به عروسي هم برسند و با اين

    برنامه ريزي حداقل يك هفته ديرتر به ملاقات بهروز مي رفتم. همه برادرها و خواهر ها آماده شدند تا در عروسي پسر خاله ام شركت كنند.

    سليم هم عازم شد و مثل گلادياتورهاي تا دندان مسلح سايه به سايه در كنار من بود و از من لحظه اي دور نمي شد. وقتي من و پدر و مادرم در كنار برادر بزرگم و

    سليم و همسرش براي ملاقات روبه روي درب ارتوپدي حاضر شديم به ما گفتند يك نفر يك نفر مي توانيد وارد شويد،

    سليم گفت: پس من مي روم، تو بعد از من بيا، من بايد در كنار شما حضور داشته باشم. زجري از اين كشنده تر نبود اما هيچ راهي جز اطاعت نداشتم. يكي از

    پرستاران را ديدم كه از طرف بخش ارتوپدي مي آمد، از او حال بهروز را پرسيدم.

    او پرسيد: تو همسرش رها هستي؟

    گفتم: بله.

    گفت: خوب شد آمدي در اين مدت همه پرسنل اسم تو را ياد گرفتند از بس كه شب و روز گريه مي كند و اسم تو را مي برد. چرا اينقدر بي رحمي؟ چرا اين همه دير

    به ملاقات او آمدي؟

    گفتم: اختيارم دست خودم نيست برادرم اجازه نمي دهد. همين الان هم مي خواهد با من وارد اتاق او شود اجازه نمي دهد ما تنها همديگر را ببينيم.

    گفت: بي جا مي كند بيا برويم كسي را هم راه نمي دهم و سليم ديد كه پرستار دست مرا كشيد و به داخل برد. ديگر كاري از او ساخته نبود. سفارشات لازم را كرده

    بود كه به او قول بازگشت نمي دهي، چيزي به جاري شدن طلاق نمانده طاقت بياوري راحت مي شوي و اينكه اگر خام شوي و برگردي مطمئن باش او و خانواده اش

    تلافي تمام آن روزهائي راكه التماست مي كردند و تو نمي رفتي خواهند كرد و تو را عذاب خواهند داد.

    من وارد اتاق بهروز شدم سرش پانسمان بود و هر دو پايش تا كشاله ران داخل گچ و آتل بودند ابرويش شكسته و بخيه خورده بود او را كه با اين وضعيت ديدم بغضم

    شكست و با صداي بلند گريه كردم و او هم كه بعد از ماهها به من مي رسيد به پهناي صورتش اشك مي ريخت.

    سر و صورت او را بوسيدم و گفتم بهروز من بر مي گردم، حرفهاي سليم را باور نكن حتي اگر فرار كرده باشم بر مي گردم. خيالت راحت باشد.

    او گريه مي كرد و مرتب اشكهايش را از جلوي چشمانش پاك مي كرد تا ببيند اين منم كه در كنار او هستم و دائم مي گفت: كجا بودي؟ چرا منو تنها گذاشتي؟

    گفتم: چه اتفاقي افتاد؟

    گفت: من ازدست بي رحميهاي محفل به تنگ آمده بودم، تو را از من گرفته بودند و به من تهمت زده بودند و هيچ فرصتي هم براي اثبات پاك بودنم به من نمي دادند.

    ديگر از زندگي خسته شده بودم لحظه اي روي موتور پدرم كه بودم تصميم گرفتم خودكشي كنم؛ با سرعت به يك لندرور زدم او هم سرعت زيادي داشت اما فقط

    پاهايم صدمه ديد و ممكن است پاي چپم را از دست بدهم. باورم نمي شد.

    گريه امانم نمي داد اما او را دلداري مي دادم و مي گفتم: من برايت دعا مي كنم مطمئن هستم خوب مي شوي. خانم بصري همان پرستار كه بهروز را خوب

    مي شناخت به من نزديك شد چشمان او هم از اشك خيس بود به من گفت: زن و شوهر در چنين روز هائي به كمك هم نياز دارند سعي كن در اين روزها او را تنها

    نگذاري. اين روزها براي بهروز روزهاي بي نهايت سختي است. او كه اين همه تو را دوست دارد اگر هم خطائي كرده ديگر سرش به سنگ خورده چطور دلت مي آيد از

    او جدا باشي؟ به زيبائيت مي نازي يا كسي را زير سر داري؟

    گفتم: اين حرفها كدام است شما خيلي چيزها را نمي داني.

    گفت: چرا ما همه چيز را مي دانيم بهروز همه چيز را برايمان تعريف كرده هيچ وقت خانواده نمي توانند مانع برگشتن تو شوند بگو مي خواهم برگردم مطمئن باش

    نمي توانند جلوگيري كنند. او فكر مي كرد خانواده من هم مثل همه خانواده هاي ديگراست و نمي دانست من در چه ورطه هولناكي دست و پا مي زنم و چگونه تحت

    تسلط و اختيار عده اي كه خود را جانشين خدا مي نامند قرار گرفته ام. اراده ما از كودكي آسيب ديده بود، اراده اي در كار نبود. ما عروسكهاي كوكي دستان بزرگ و

    بي رحمي بوديم كه احساس عقل و اراده برايمان معني نداشت. ما هر گونه كه آنها اراده مي كردند تعريف مي شديم نه طور ديگر.

    دقايقي بعد سليم با صورتي از شدت ناراحتي در هم رفته و كدر وارد شد. نگاهي به من كرد تا ببيند گريه كرده ام يا نه؟

    بعد خيلي سرد و بي روح از بهروز عيادت كرد و در كنار تخت او ايستاد بدون يك كلمه صحبتي كه معمولاً ملاقات كننده ها با مريض ها دارند.

    او فقط به اين خاطر به ملاقات آمده بود كه در نزد مردم خصوصاً اعضاي تشكيلات بگويد كه من بزرگ منش و بخشنده هستم و به وظيفه انساني خود عمل كرده ام.

    بهروز به التماس افتاد و گفت: آقا سليم من اشتباه كردم كه قدر رها را ندانستم و با شما دعوا كردم اما به خدا قسم من معتاد نيستم الان كه ديگر دست و پايم

    بسته است بگوئيد از من آزمايش بگيرند.

    سليم باز بي منطق و بي معني روي حرف خود ايستاد و گفت: اينجا بيمارستان است و تو هم يك هفته است كه در بيمارستان هستي اگر خونت آلوده هم باشد بعد

    از يك هفته پاك شده و آزمايش نشان نمي دهد. بهروز گفت اما اين انصاف نيست شما به اين اتهام رها را از من گرفته ايد. يا اتهام خود را ثابت كنيد يا به من فرصت

    بدهيد كه سلامتي ام را ثابت كنم اگر من معتاد بودم پرسنل بيمارستان متوجه مي شدند مي توانيد از پرستاران بپرسيد.

    سليم گفت: مادنيا ديده ايم عزيزم، دوستان وآ شنايان به راحتي مي توانند در بيمارستان هم به تو مواد برسانند و كسي متوجه نشود.

    بهروز گفت: اما شما كه مي گوئي خونم پاك شده پس اين حرفتان چيست؟

    سليم رو به من كرد و گفت: به هر حال خود رها هم ديگر دوست ندارد با تو زندگي كند بهتر است دور او را خط بكشي.

    بهروز گفت: من از رها دست نمي كشم او زن من است شما هم حق نداريد او را از من جدا كنيد.

    سليم به غرورش برخورد و گفت: ما مي توانيم و اين توئي كه هيچ كاري از دستت بر نمي آيد حالا هم نتيجه سرپيچي ات را از اوامر و نواهي امرالله مي بيني.

    منظور سليم اين بود كه تو چوب خدا را خورده اي و اين عيادت بزرگ مردي از مردان بهائي بود از بيماري دست و پا بسته و درمانده.

    اينها را گفت و به من اشاره كرد كه ديگر بايد برويم. بهروز التماس كرد كه دوباره به ديدنم بيا.

    سليم گفت: نه ديگر قرار نيست كه بيشتر از اين در همدان بمانيم عروسي پسر خاله مان بود گفتيم عيادتي هم از شما داشته باشيم.

    بهروز دل شكسته و نااميد فقط غرق چشمان من شده بود. با چشمان اشكبارش التماسم مي كرد و من از ترس سليم قدرت دلداريش را نداشتم.

    بدون هيچ كلامي با او خداحافظي كرده و رفتم.

  5. #53
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�


  6. #54
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    بازگشت به خانواده

    پاي بهروز را دوازده بار عمل كردند و هر بار ساعتها طول مي كشيد.

    حدود شش ماه در بيمارستان بستري و زخم بستر گرفته بود و جز در حالت خوابيده نمي توانست باشد. بعد از دوازده بار عمل دكتر گفته بود هيچ راهي ندارد اين پا

    بايد قطع شود. پدر و مادر بهروز خيلي به او رسيدگي مي كردند .برايش تلويزيون و ضبط صوت برده بودند و دائم به او سر مي زدند و برايش غذاهاي مقوي مي بردند.

    يك روز در حاليكه بهروز نا اميد و درمانده به قطع شدن پايش فكر مي كرد پرستار هميشگي اش به او مي گويد شفاي پايت را از آقا امام رضا (ع) طلب كن دلت

    شكسته مطمئن باش اگر متوسل شوي جواب مي گيري. بهروز گفته بود چطور توسل مي كنند؟

    پرستار گفته بود از همين جا نذر كن كه اگر پايت قطع نشود پنج كيلومتر راه مانده به حرم مقدس امام رضا(ع) پياده به زيارتش بروي، او هم همين نذر را كرده بود.

    بالأخره مرخص شد و درست است كه هنوز تكليف پاي او روشن نبود و علت اينكه بهائي بود نذرش را هنوز ادا نكرده بود اما امام رضا(ع) حاجت او را داده و با اينكه

    همه دكترها به او دستور قطع پا را داده بودندبا پاي خودش از بيمارستان مرخص شد و چندين سال هم با همان پا زندگي كرد.

    بيشتر دكتر ها مي گفتند عفونت استخوان او به حدي شديد است كه ممكن است به قلبش ريخته و او را از بين ببرد. زماني كه در بيمارستان بود گاهي كه با او تماس

    مي گرفتم مي گفت چند نفري مرا بلند مي كنند تا جابجايم كنند اما نمي توانم چون زخم بستر گرفته و پشتم زخم شده و پاهايم هم هنوز پر از آتل است .

    همه برايم گريه مي كنند ولي من به آمدن تو دل خوشم اگر تو بيائي همه چيز خوب مي شود حتي درد پاهايم را فراموش مي كنم.

    تا آن روز كسي را تا اين حد در حسرت ديدار همسرش بي تاب و بي قرار نديده بودم. صداي مرا كه مي شنيد گوئي بال و پر مي گرفت و به پرواز در مي آمد.

    خانواده بهروز هم با وجودي كه آن همه تهمت شنيده بودند و آن همه بد ديده بودند بدون هيچ كينه و كدورتي حاضر شده بودند كه به محض اينكه بهروز توانست روي

    ويلچر بنشيند او را به سنندج آورده و مرا برگردانند.

    چند ماه ديگر به همين منوال گذشت و براي بهروز هر روز به سياهي شب گذشت و هر شب بسان آتشي گدازان و من بلاتكليف و پشيمان از اينكه چرا افسار

    زندگي ام را به دست ديگران داده و او را تا اين حد تنها و درمانده گذاشته ام و پشيمان از اينكه چرا او را نفرين كردم در حاليكه يكبار از نرجس شنيدم كه گفت: به نظر

    من نصف نفرين به خود نفرين كننده برمي گردد، و من هم واقعاً عذاب اين اتفاق ناگوار را مي كشيدم.

    در اين چند ماه چند بار خانواده بهروز پيغام فرستادند كه مي خواهند به دنبال من بيايند اما سليم به آنها گفته بود: بهروز بايد خودش بيايد و تعهدكتبي دهد. سنگدلي و

    بي رحمي سليم از شيري نبود كه مادرم به او داده بود بلكه از زماني كه در راستاي پيشبرد اهداف تشكيلاتي قدم بر مي داشت چيزي به اسم عاطفه گوئي در او

    مرده بود و خدا رحم و مروت را از او گرفته و قلبش را غير قابل انعطاف و سنگي كرده بود.

    پس از چند ماه جواب نامه هاي مكرر و پي در پي بهروز به محفل ملي آنها را وادار كرده بود كه درخواست او را اجابت كرده و با مشورت با سليم و متقاعد كردن او

    دستوري صادر كنند.

    دستور از محفل تهران صادر شد مبني بر اينكه رها حتماً بايد به نزد همسرش بازگردد و ناقل اين پيام و اين دستور اكيد مسعود بود. سليم هم به ناچار پذيرفته بود.

    از اين رو درتصميم گيري و مشورت با محفل ملي نتيجه بر آن شد كه من برگردم و جالب اينجا بود كه وقتي اين پيام را به من ابلاغ مي كردند طوري وانمود مي كردند

    كه محفل ملي از ابتدا با برگشتن من موافق بوده و اين من بودم كه نمي پذيرفتم ومسعود مي گفت: نتيجه سرپيچي از دستورات ياران الهي (محفل ملي) همين

    مي شود كه چنين تصادفي پيش آيد و اين همه مشكل به بار آورد و وقتي من به اين حرف و اين نوع برخورد اعتراض كردم گفت: تو كه دچار ترديد شده بودي بايد زودتر

    با ياران الهي مشورت مي كردي آنها از همان ابتدا با ماندن تو در سنندج موافق نبودند و حالا ديگر دستور اكيد داده اند كه بر گردي اگر سر پيچي كني بد ترين عذاب ها

    در انتظارت خواهد بود .

    من كه خواسته قلبي ام برگشتن به نزد بهروز بود پيغام دادم كه به دنبالم بيايند سه روز بيشتر به تمام شدن مدت ترخيص نمانده بود من به محفل سنندج اطلاع دادم

    كه از درخواست طلاقم منصرف شده ام تا با اتمام اين مدت درد سر تازه اي پيش نيايد.

    بالأخره يك روز خانواده بهروز با گشاده روئي و برخوردي خوب و محبت آميز همراه بهروز كه كاپشن تازه خوش رنگي پوشيده بودو او را جذابتر از پيش كرده بود وارد حياط

    شدند، بهروز زير بغلهايش عصا داشت و موهاي مشكي و پر پشتش برق مي زد.

    از دور درخشش نگاه گرم و پر اشتياق بهروز را از داخل حياط ديدم و به استقبال آنها رفتم و من هم با برخوردي گرم و صميمي به آنها خوش آمد گفتم و از آنها به خاطر

    همه چيز عذر خواهي كردم.

    اعضاي محفل هم در خانه ما دعوت داشتند تا به قضيه تقاضاي طلاق من فيصله دهند جلسه اي برگزار شد و چون دستور بازگشت من از محفل ملي تهران صادر

    شده بود همه ناگزير به اجرا بودند و به جز تمكين راه ديگري نبود.

    برادرها خصوصا سليم از اين مسئله خيلي نا راحت بودند اما من مشتاق بودم كه به خانه ام بر گردم و فكر مي كردم اگر سياست خانواده بهروز را داشته باشم كه

    مسائل و مشكلات زندگيشان را از محفل مخفي مي كردند و خودشان مستقل عمل مي كردند مي توانم زندگي راحتي داشته باشم و معتقد بودم كه خوشبختي

    يعني رسيدن به كمال حقيقي و براي رسيدن به اين هدف برايم فرقي نمي كرد كجا باشم و با چه كسي زندگي كنم خصوصا كه فكرمي كردم بهروز ديگر سرش به

    سنگ خورده و خيلي تغيير كرده است. او زجر زيادي كشيده بود و قدر عافيت مي دانست، در طول جلسه چشم از من بر نمي داشت.



    رسيدگي به ظاهر

    لباس بلند و خوش رنگي به تن كرده و دست به سينه نشسته بودم .مناجات شروع طبق معمول با من بود. سليم از اول تا آخر جلسه اصلاً صحبت نكرد و از اينكه

    باخته بود خيلي ناراحت بود و بهانه اش اين بود و به من مي گفت: رها تلافي اين روزها را سر تو در مي آورند. بالأخره فرداي آن روز من همراه همسر و خانواده

    همسرم به همدان برگشتم، ما حرفهاي زيادي براي گفتن داشتيم.

    از تمام روزهاي تنهائي، از زجرها و شكنجه هاي روحي وجسمي. وقتي از درد كشيدن بهروز برايم تعريف مي كردند من بي اختيار اشك مي ريختم و آنها نهايت

    محبت را به من مي كردند گوئي هيچ اتفاقي نيفتاده و كوچكترين دلخوري از من و خانواده من ندارند.

    مادر شوهرم سرم را روي سينه اش مي گذاشت و مي فشرد و هر لحظه خدا را شكر مي كرد و از اينكه برگشته ام اظهار خوشحالي مي كرد. پدر شوهرم نيز با

    كلام و بي كلام محبتش را ابراز مي كرد. در بين خانواده مهربان و خون گرم آنها احساس آرامش مي كردم .برادرهاي بهروز را مثل برادرهاي خودم دوست داشتم و به

    تنها خواهرش سميرا از صميم قلب علاقه مند بودم .

    روزي دوبار پاي بهروز را پانسمان مي كردم، استخوانهاي او كاملاً بيرون بود و از گوشت و پوست چيز زيادي نمانده بود. يكي از پاها كاملاً خوب شده بود و پاي ديگرش

    كه پانسمان احتياج داشت از ناحيه مچ بي حس شده و خم و راست نمي شد، هميشه عفونت مي كرد و او شبها تب شديدي داشت.

    مرتب آنهارابا آب اكسيژنه و بتادين شستشو مي دادم. انگشتهايش چون حس نداشت هر روز خورده مي شد و هر روز زخمي و خون آلود بودند. كم كم طوري شد كه

    بهروز به راحتي مي توانست راه برود اما زخم پايش به علت بي حس بودن انگشتها خوب نمي شد بايد دائماً پانسمان مي شد، با اين وجود ايام بسيار شيريني را با

    يكديگر مي گذرانديم. شب و روز در كنار هم بوديم و من هرگز هيچ حركت مشكوكي كه حاكي از معتاد بودنش باشد از او مشاهده نكردم.

    هر سا ل به همراه همه اعضاء خانواده و فاميل به شمال مي رفتيم و ويلايي اجاره كرده و باهم به تفريحات سالمي مي پرداختيم. با بهروز تقريباً همه شهرهاي ايران

    را گشتيم، پدر او از لحاظ مادي به ما كمك مي كرد. بهروز رابطه خيلي خوبي با پدر و مادرم و همچنين برادرهايم داشت و ما هر ماه به ديدن خانواده من مي رفتيم و

    يكي دو روز آنجا مي مانديم. روزها و شب ها به همين منوال مي گذشت و من بر حسب افكار و عقايد گذشته تنها دغدغه ام اين بود كه اوقاتم بيهوده تلف نشود و

    معتقد بودم اگر دچار روزمرگي شوم و زندگيم را بدون خدمت به ديگران و انجام كارهاي مثبت بگذرانم به تباهي رفته و مغبون شده ام.

  7. #55
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    فروپاشي زندگي خانوادگي

    با چنين زمينه ذهني يك روز خانم نديمي كه همسر يكي از معدومين بهائي بود، كه در اوائل انقلاب به جرم جاسوسي و همكاري با ساواك اعدام شده بود،

    بعد از كشته شدن همسرش او را جانشين و عضو محفل همدان كرده بودند، مرا به صرف عصرانه به خانه اش دعوت نمود، او فال قهوه مي گرفت.

    قيافه اش كاملاً شبيه رمالها بود و همه به فالهايي كه با قهوه مي گرفت اعتقاد داشتند.

    پدر شوهرم وقتي فهميد او مرا دعوت كرده مضطرب شد و دنبال راهي مي گشت تامرا ازرفتن به اين ميهماني منصرف كند اما هيچ بهانه اي وجود نداشت.

    بالأخره به خانه اش رفتم و پس از خوردن يك شير قهوه با كيك خانم نديمي شروع به گرفتن فال من نمود و فنجان مرا در دست گرفته و مي چرخاند و با دقت به آنها نگاه

    مي كرد و بالأخره طوري كه تعجب خودش هم بر انگيخته شده باشد گفت: واي واي رها جون چه چيزهائي مي بينم چند قله موفقيت كه تو بر روي آن هستي يعني

    موفقيت هاي بسيار بزرگي كسب مي كني كه به تو شهرت مي دهد، چقدر بلند پروازي، عاشق خدمت به ديگران، دائماً دنبال چيزي مي گردي و بالأخره به آن

    مي رسي، چقدر به خدا نزديكي و چقدر طالع روشن و خوبي داري، چه آينده اي چه آينده پر از موفقيت و كاميابي، خوش به حالت، چه سخاوتمندي، ايستادن براي تو

    يعني از بين رفتن همه اين موفقيت ها. بايد هر چه زودتر اقدام كني. بايد تلاش كني و فعاليت هايت را صد چندان كني .چقدر توانمند و هنرمندي!

    از همه توانائي هايت بايد كمال استفاده را بكني تا به مقصودت نائل شوي و به آن قله هاي فتح و ظفر برسي. رها جون هيچ طالعي به اندازه طالع تو روشن و واضح

    نبوده. سختي هائي در انتظار توست اما بايد تحمل كني تا به گمشده ات برسي. به به از اين فال نيكو، به به از اين آينده زيبا، تو زبانزد مي شوي، الگوي ديگران

    مي شوي، راه گشا و بيان گر راه حق. قدر خودت را بدان رها جون. و پس از گفتن جملاتي اين چنين پرسيد: چرا مسئوليتهاي تشكيلاتي برعهده نداري؟

    من سفارشت را مي كنم كه مشغول خدمت شوي.

    چند روز بعد مسئولين هيئت جوانان مرا دعوت كردند و بعد از شمردن يك يك توانائي هاي من مسئوليت چند برنامه را برعهده من گذاشتند. چيزي نگذشت كه تمام

    اوقات من پر شد. طوري كه ديگر مثل سابق فرصت رسيدگي به بهروز را نداشتم. كم كم به حدي سرگرم شده بودم كه حتي يك روز وقت اضافي براي پرداختن به

    مسائل شخصي هم نداشتم از آنجا كه گم شده اي داشتم و سالها بود به دنبال آن مي گشتم تحت تأثير حرفهاي خانم نديمي و فال وسوسه انگيزي كه برايم گرفته

    بود با فعاليتهاي شبانه روزي ام در پي رسيدن به همان موفقيت هائي بودم كه در آمال و آرزوهاي خودداشتم.

    با اين فعاليت ها كم كم كانون توجه ديگران شدم. خصوصاً اعضاي تشكيلات از مسئولين هيئت هاي مختلف تا اعضاي محفل توجه خاصي به من داشتند و در عوض

    كمترين توجهي به بهروز نداشتند و بعضاً او را به علت عدم فعاليتهاي تشكيلاتي مورد عتاب و خطاب قرار داده و سرزنش مي نمودند، افراط در تعريف و تمجيد از من

    براي رسيدن به اهداف خاص تشكيلات به حدي بالا گرفت كه منجر به اختلافات عميق در زندگي من و بهروز شد. او بهانه جو و عصباني شده بود.

    سخت سرگرم شده بودم و به اين طريق گذران ايام مي كردم اما اين سرگرمي ها بهروز را اغنا نمي كرد و متوجه شده بودم كه سخت افسرده شده و به زندگي

    علاقه مند نيست، ازدواج من و بهروز كاملاً اجباري بود و برگشتن دوباره من به زندگي او دليلي جز ترحم نداشت و او شايد متوجه اين مسئله شده بود كه زندگي ما

    خالي از عشق و علاقه واقعي است. تصميم گرفتيم بچه دار شويم تا زندگيمان شور و نشاط ديگري بيابد و هدفمند شود اما در طول پنج سال زندگي مشترك خداوند

    به ما فرزندي عنايت نكرد و با تمام تلاشي كه در جهت بهبود و رفع مشكل نموديم نتيجه اي نگرفتيم.

    بيشتر پزشكان با توجه به آزمايشات گوناگوني كه از ما شده بود به ما گفتند خون شما به هم نمي خورد و هركدام از شما با ديگري قادر به بچه دار شدن هستيد و به

    تنهائي هيچ مشكلي نداريد اين مسئله هم بيش از پيش زندگي ما را سرد كرد و آرزوي بچه دار شدن حسرت بزرگي را در دل هر دوي ما ايجاد نمود.

    كم كم اين كمبود نيز بر ساير مشكلات زندگي ما افزوده شد و سردي و بي روحي بر زندگيمان سايه افكند. تشكيلات تا مي توانست از اين فرصت استفاده مي كرد و

    مرا كه بيشتر از ساير خانم هاي خانه دار مي توانستم فعاليت كنم و با استعدادي كه داشتم توانا تر از ديگران محسوب مي شدم بيش از پيش به كار مي گرفت و من

    هم كه از بچه دار شدن نااميد شده بودم اين فعاليتها را سر گرمي خوبي در زندگي ام مي دانستم و از طرفي با صحبت هائي كه خانم نديمي با من داشت اميدوار

    بودم به موفقيتهاي بزرگي برسم و اين فعاليتها را خدمت به نوع بشر مي دانستم اما بهروز روز به روز افسرده تر مي شد و تشكيلات را مقصر واقعي در تغيير

    سرنوشت خود مي ديد.

    يك روز كه بين او و پدرو مادرش جر و بحثي در گرفت او در نزد من به آنها مي گفت: شما از ترس تشكيلات كسي را كه دوست داشتم براي من نگرفتيد و حالا من و رها

    باهم بچه دار هم نمي شويم، به چه چيز اين زندگي دل خوش كنم. اعضاي تشكيلات علناً وجود مرا به وجود او در هر جلسه و مجمعي ترجيح مي دادند و به طور

    واضح كمترين توجهي به او نمي كردند.

    مدتي آقاي منطقي كه مرد چهل و دو ساله اي بود و هميشه ريش پرفسوري داشت همراه بهروز به مغازه پخش عينك كه در طبقه دوم يك پاساژ بود مي رفت و بعد

    به من تلفن مي كرد و مي گفت كه مشكلي نيست و روحيه بهروز با وجود من رو به بهبود است. اما چندي بعد ديدم كه ديگر به مغازه اش مراجعه نمي كند.

    به او گفتم: مثل اينكه خسته شديد و علاقه اي نداريد كه از فروپاشي زندگي ما جلوگيري كنيد، بهروز بعضي شبها به خانه نمي آيد و اصلاً نمي دانم كجاست؟

    گفت: بهروز ديگر دوست ندارد در كارهاي او دخالت كنم، نمي خواهم تحميل شوم.

    از او خواهش كردم و گفتم: من كسي را در اين شهر ندارم و چون به اجبار خودم به نزد بهروز برگشتم ديگر جرات برگشتن به خانه پدر و ايجاد اختلاف در زندگي را

    ندارم. شما مورد اعتماد من هستيد، از شما خواهش مي كنم مثل برادربزرگتر در كنار ما باشيد تا از بروز اين اختلافات جلوگيري شود و آقاي منطقي اصرار من را

    پذيرفت و مدتي به دنبال من مي آ مد تا مرا به جائي كه بهروز در بعضي شبها تا نيمه هاي شب در آنجا مي گذراند ببرد و او را به من نشان دهد تا خيال من آسوده

    شود و من مي ديدم كه در يك پارك جنگلي روي يك تخت در كنار دوستانش نشسته و باهم قليان مي كشند.

    چند بار اورا صدا كرده و مي گفتم بيا باهم به خانه برگرديم و او مي گفت من حوصله خانه را ندارم. خيلي سعي كردم كه او را به زندگي دل گرم كنم واقعاً فكر جدائي

    را نمي توانستم بكنم. گرچه علاقه من به او نوعي عادت بود اما ترجيح مي دادم تا ابد با او زندگي كنم و هرگز طلاق در بين ما صورت نگيرد اما بهروز ديگر مهار ناپذير

    بود و گاهي كه با من درد دل مي كرد از خستگي و بي هدفي و تنهائي حرف مي زد، مدتي بعد مستقيماً به من گفت: من اگر تو را به اصرار دوباره به زندگي با خودم

    بازگرداندم به اين دليل بود كه ثابت كنم معتاد نيستم اما خودت مي داني كه علاقه زيادي به تو ندارم مخصوصاً كه باهم بچه دار نمي شويم. دليلي ندارد باهم زندگي

    كنيم. دلم شكست، من همه تعلقاتم را فداي او كرده بودم و حال او به اين راحتي حرف از جدائي مي زد. من زندگي ام را باخته بودم. گريه مي كردم براي روزهاي از

    دست رفته ام، موقعيتهاي از دست رفته و اوقات از دست رفته.

  8. #56
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    دوران ترديد

    بهائيان معمولاً از اينكه در ساير جوامع حاضر شده و با كسي غير از بهائيان روبه رو شوند گريزان بودند و به شدت از برخورد با اهل علم و اهل مطالعه و كارمندان اداري

    و روحانيون و غيره ابا داشتند.

    اولاً مي ترسيدند كه بحثي پيش آيد و آنان نتوانند از بهائيت دفاع كنند و خجالت بكشند، ثانياً مي ترسيدند مورد تبليغ آنان واقع شوند و اين مسئله منتج به مسلمان

    شدن آنان گردد و تحت فشار تشكيلات قرار بگيرند كه چرا با مسلمانان ارتباط گرفته اي؟

    تشكيلات، بهائيان را كاملاً محصوركرده و مجال آشنائي با اقوام و اديان ديگر به آنان نمي داد و دليل و توجيهي كه مي آورد اين بود كه مسلمانان از ما بهائيان نفرت دارند

    و موجبات خطر جاني و مالي براي افراد را فراهم مي آورند. ما هم فريب اين حرفها را خورده و تا مي توانستيم از مسلمانان خصوصاً اهل علم و مطالعه دوري

    مي كرديم. من وقتي به مرور متوجه كاستيها و ضد اخلاقيات در تشكيلات شدم تصميم گرفتم با جوامع ديگر ارتباط گرفته تا از اين محدوديت و محصوريت رهائي يافته

    و به علم و دانائي ام افزوده گردد .از اين رو به آموزشگاه آرايش و پيرايش مراجعه كرده و پس از سه ماه ديپلم آرايشم را گرفتم در حاليكه وقتي بعضي از افراد

    تشكيلات متوجه اين منظور من شدند، به من توصيه كردند كه اگر مي خواهي آرايشگري ياد بگيري به نزد آرايشگران خودي برو، آنها قبل از انقلاب آرايشگري را

    فراگرفته اند و مي توانند به شما هم آموزش دهند اما من نپذيرفتم. خوب به خاطر دارم كه صاحب خانه ما كه او هم همسر يكي از معدومين بهائي اوائل انقلاب بود

    اصرار داشت كه تو آرايشگري را ياد مي گيري اما به تو ديپلم نمي دهند و من مي گفتم اينطور نيست و ديپلم آرايشگري را مي گيرم و مي گفتم كه در آموزشگاهها

    اصلاً مسئله دين عنوان نمي شود و كسي با دين من كاري ندارد و بالأخره هم وقتي موفق به گرفتن ديپلم شدم باز هم قبول نمي كرد و با سماجت مي گفت: امكان

    ندارد آنها به بهائيان ديپلم آرايشگري نمي دهند تا اينكه ديپلم را آوردم و به او نشان دادم.

    با تعجب گفت: چنين چيزي ممكن نيست.

    كه من عصباني شدم و گفتم: لابد مي خواهيد بگوئيد كه اين ديپلم جعلي است و او ديگر حرفي نزد.

    بعد از آن تصميم گرفتم براي تدريس سنتور به آموزشگاهي مراجعه كرده و ازهنري كه داشتم حداقل بهره مادي ببرم.

    به محض اينكه چند قطعه چهار مضراب براي مسئول آموزشگاه نواختم او مرا به عنوان مدرس سنتور براي خانمها ثبت نام كرد و بلافاصله حدود پانزده نفر شاگرد برايم پيدا شد كه روز به روز بيشتر مي شدند.

    من از اين موضوع به كسي چيزي نگفتم چون مي دانستم كه ممانعت خواهند كرد. تشكيلات از ارتباط گيري ما بهائيان با مسلمانان هراس داشت و به هر ترفند و هر

    حيله اي از اين مسئله جلوگيري مي كرد. اما چيزي نگذشت كه تشكيلات از اين قضيه مطلع شد و به من گفتند تو نمي تواني بدون مجوز اداره ارشاد در اين مكان

    مشغول تدريس باشي و هرگاه از طرف ارشاد متوجه شوند كه تو به عنوان يك فرد بهائي به مسلمانها سنتور آموزش مي دادي تو را جريمه سختي مي كنند، اما

    مسئول آموزشگاه مي گفت: اصلاً اينطور نيست به محض اينكه از طرف ارشاد متوجه شوند از تو امتحان به عمل مي آورند و اگر در آن امتحان موفق شوي مجوز صادر

    مي كنند و كاري به دين تو ندارند. اما تشكيلات مرا به شدت از ادامه اين كار بر حذر مي داشت.

    من از هيچ چيز نمي ترسيدم اما مسئله اي مرا به هراس افكند با خود گفتم اگر از دستورات تشكيلات سرپيچي كنم به زودي پشت سرم تهمت هائي خواهند زد و

    اين تهمت ها آبروي مرا خواهد برد. آنها از طريق مادر شوهر و پدر شوهرم به من اصرار مي كردند كه بايد از اين آموزشگاه موسيقي استعفا داده و خارج شوي.

    نقطه ضعف من آبرويم بود .به شدت از اينكه آبرويم خدشه دار شود و حرفهاي بي ربطي در باره ام زده شود نگران بودم، قبل از اينكه چنين اتفاقي برايم حادث شود از

    آن آموزشگاه خارج شدم اما يكي دو نفر از شاگردانم كه آدرس منزل مرا مي دانستند اصرار كردند كه ما به منزل مي آئيم و در آنجا به اموزش سنتور مي پردازيم.


    كلاسهاي موسيقي و استادي كه. . .

    يكي از شاگردانم زن جوان سي ساله اي بود و معلم دانش آموزان كلاس پنجم بود. از معلومات نسبتاً خوبي برخوردار بود. وقتي به خانه امد و عكسهاي مخصوص

    بهائيان را ديد فوري فهميد كه ما بهائي هستيم و عمداً از اعتقادات ما سؤال كرد.

    من گفتم: ما معتقديم كه امام زمان ظهور كرده و بهاء همان امام زمان موعود است.

    او گفت: اما امام زمان بايد پسر امام حسن عسكري(ع) باشد.

    گفتم: نه چرا بايد پسر ايشان باشد.

    گفت: همه روايات بر اين قولند، بايد پسر امام حسن عسكري(ع) باشد كه در آن زمان به علت جو نامناسب به خواست خدا غايب شده تا در زمان مناسب ظهور كند.

    گفتم: نه اين حرفها دروغ است هيچ كس نمي تواند غيب شود و پيامبران و امامان اگر به امام زمان اشاره كرده اند منظورشان بهاء بوده.

    گفت: پس چطور شما معتقديد كه باب در هنگام تير باران وقتي كه به او تيراندازي مي كنند غيب مي شود و بعد او را در خانه اش مي يابند اگر اين حرفها دروغ باشد

    براي شما هم دروغ است، اگر اينها خرافات است دين شما هم پر از خرافات است و سپس ادامه داد با ظهور امام زمان(عج) ظلم و جور برچيده مي شود و اسلام

    واقعي بنا نهاده مي شود، فساد از ميان مي رود و حكومت به دست امام زمان(عج) مي افتد و عدل و داد در عالم فراگير مي شود.

    در ضمن او بايد از مكه ظهور كند و با صداي بلند ظهور خود را اعلام نمايد. ما تمام اين نشانه ها را از ايشان داريم و منتظر چنين كسي هستيم نه هر كسي كه بيايد و

    بدون داشتن كوچكترين نشانه اي از او و بدون هيچ معجزه اي اظهار قائميت كند.

    گفتم: ظلم و جور و فساد و فحشا بااجراي دستورات بهاء و احكام بهاء ازبين مي رود و زماني كه بهائيت عالم گير شد عدل و داد هم فراگير مي شود.

    او گفت: مگر بهاء چه دستوراتي داده كه مي تواند ظلم و فساد و فحشا را از ميان بردارد و عدل و داد را حكم فرما نمايد؟

    گفتم: مفسدان و ظالمان را طرد مي كنند و به ذهنم آمدكه در جامعه بهائي هيچكدام از مفسدين طرد نشده و خود تشكيلات ظلم مي كند و به راستي چه حكمي

    چه دستوري غير از دستورات اسلام در بهائيت وجود دارد كه مي تواند فساد را بر چيند و عدل و داد را حاكم نمايد؟!

    بعد از مباحثه با اين خانم او خانه ما را ترك كرد و من مثل هميشه به فكر فرو رفتم و با خود گفتم به راستي كدام عدالت الان در جوامع كوچك بهائي حكمفرما شده

    مگر نه اينكه اعضاي محفل كه جانشين بهاء هستند تهمت معتاد بودن را به بهروز مي زدند و يكسال تمام از رسيدن او به همسرش با بي رحمي تمام ممانعت كردند؟

    مگر نه اينكه هيچكدام از جوانان بهائي نمي توانند به دلخواه خودشان ازدواج كنند؟

    مگر نه اينكه جوانان را به طور آشكار اجازه مي دهند در كنار يكديگر به عيش و نوش بپردازند تا به اصطلاح موجبات ازدواج آنان را فراهم كنند؟

    مگر نه اينكه بي حجابي در بين بهائيان غوغا مي كند و فساد وفحشا غير قابل كنترل است؟

    اين دين چه برتري نسبت به اديان ديگر دارد؟

    اين دين دم از صلح عمومي مي زند، هيچ ديني جنگ طلب نيست و همه اديان صلح طلب هستند اما بهائيت چه راهكارهايي براي برقراري صلح ارائه داده است؟

    با وجودي كه خود بهاء و عبد البهاء كه بنيان گذاران اين دين هستند نتوانستند در بين خانواده خود صلح را برقرار كنند و برادر بهاء هم ادعاي پيامبري كرد و برادر

    عبدالبهاء هم ادعاي خدائي كرد و هركدام از اعضاي خانواده از يكديگر جدا شده و يكي پيرو بهاء و عبدالبهاء و ديگري پيرو برادر ديگر شد .

    خانواده آنها براي يكديگر الفاظ بسيار زشت و ركيكي بكار مي بردند و تا زنده بودند بر سر ارث و ميراث و ادعاهاي بي اساس باهم جنگيدند چگونه مي توانند منادي

    صلح جهاني باشند؟

    اين افكار برايم سؤالي طرح مي كرد و آن اين بود: اگر بهائيت باطل است پس چه ديني مي تواند حقيقت داشته باشد؟

    ما از اسلام گريزان بوديم چرا كه تشكيلات بهائي از اسلام براي ما ديني خالي از منطق و پر از اوهام و خرافات و دروغ و گزاف ساخته بود.

  9. #57
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    روزنه اي به روشنايي

    تصميم گرفتم از خدا كمك بگيرم تا براي رفع اين ترديد و بر پائي و ثبات در دين حق ياريم كند.

    به خاله كوچك بهروز مراجعه كردم، به او گفتم: افكارم متزلزل شده و ديگر دوست ندارم در تشكيلات كوچكترين فعاليتي داشته باشم به نداشتن فرزند اشاره كردم و

    نبودن امكانات براي اهداف ايده آل زندگيم، او متوجه نشد كه منظور من از اين تزلزل افكار و عقيده چيست؟

    به من گفت: ما نمازي داريم كه هركس آن نماز را بخواند به هر آرزوئي كه بخواهد نائل مي شود. اما خواندن آن نماز سخت است. بااشتياق نماز را از او ياد گرفتم.

    من براي نجات از آن سر در گمي و ترديد حاضر بودم به هر چيزي متوسل شوم، اين نماز طولاني طوري بود كه ما بين آن بايد سه قدم روبه جلو يعني رو به قبله حركت

    مي كرديم (قبله بهائيان رو به مقبره بهاء واقع در اسرائيل است) من قبل از خواندن نماز به سجده افتادم و از خدا طلب ياري جستم، التماسش مي كردم كه راه راست

    را به من نشان دهد و مرا از اين همه دو دلي و ترديد نجات دهد.

    نمي توانستم بدون هدف و بدون روح پاك معنوي زندگي كنم، با گريه از خدا رجاي استعانت داشتم و با اينكه فكر مي كردم اين نماز هر آرزوئي را برآورده مي كند از

    خدا طلب نكردم كه به من فرزندي عطا كند از او نخواستم كه افسردگي بهروز را شفا دهد و او را نسبت به زندگي اش دلگرم كند.

    از او شفاي پاي بهروز را نخواستم و از او هيچ چيز ديگر نخواستم فقط او را به حقانيتش قسم مي دادم كه حقيقت را بر من بنماياند و راه راست را نشانم دهد.

    از خدا خواستم اگر بهاء حق است ديگر هرگز مرا دچار ترديد ننمايد و حوزه فكري مرا دچار اختلال و ابهام ننمايد و اگر حق نيست مرا از چنگال تشكيلات برهاند و به

    دامن حقيقت اندازد.

    در بين اين نماز احساس كردم چيزي را فراموش كردم و چرا به خاطرم نرسيد كه از جد بزرگوار خودم حضرت محمد(ص) بخواهم كه مرا به حقيقت برساند؟!

    من كه از طايفه سادات بودم و شنيده بودم كه براي آن حضرت عزيز و محترم هستم از او بخواهم حقيقت را هر چه هست بر من بنماياند و به من توان قبول و پذيرش

    حقيقت را نيز بدهد!

    هرگز اشكي را كه در آن نيمه شب ريختم فراموش نمي كنم. صحنه غريبي بود. رو به قبله بهائيان ايستاده بودم و نماز بهائيان را مي خواندم و از حضرت محمد(ص)

    طلب ياري مي كردم.

    بعد از خواندن نماز به خاطرم رسيد قرآن كوچكي كه يكي از دوستانم به من هديه داده بود هنوز دارم، كتاب قرآن را آورده و به التماس قرآن افتادم سرم را روي كتاب

    گذاشته و گريه كردم. بهروز آن شب خانه نبود و من تنها بودم.

    آن شب تا صبح اشك ريختم، نزديك سحر صبحانه اي خوردم و نيت كردم كه روزه بگيرم. روزه بهائيان از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب است و به اذان كاري ندارد اما بعد از

    اينكه صبحانه ام تمام شد صداي اذان را شنيدم ماه آخر زمستان بود و من فضاي سرد بيرون از خانه را نگاه مي كردم و به اذان گوش مي دادم با خود مي گفتم چند

    ميليارد مسلمان به اين صدا عشق مي ورزند و هزار و پانصد سال است كه اين اذان روزي سه بار خوانده مي شود.

    مسلمانان هرگز از اين صدا و از اين نداي الهي خسته نشده اند اما من از جلسات خسته ام. از تشكيلات خسته ام از حرفهاي تكراري آنها خسته ام و بعد به گريه

    مي افتادم و از خدا مي خواستم حقيقت را بر من بنماياند.

    لحظات خيلي سختي بود و هيچكس تا زماني كه به اين حال دچار نشود، متوجه دردي كه مي كشيدم نمي شود. ترديد در راهي كه بيست و پنج سال از عمر خود را

    در آن گذرانده اي، يعني شكستي فاجعه آميز، يعني بحران، يعني فنا و تباهي. فرداي آن روز كتاب رمانم را به اداره ارشاد برده و تصميم گرفتم بدون اينكه بگويم

    بهائي هستم اجازه چاپ كتاب را بگيرم و با خود گفتم براي اينكه مشكلي پيش نيايد اسم نويسنده را عوض مي كنم مثلاً به اسم يكي از دوستانم كتاب را چاپ

    مي كنم. به قسمت چاپ و نشر در اداره ارشاد مراجعه كردم و مقصودم را گفتم آنها راهنمائي هاي لازم را كردند و قرار شد اول به يك انتشاراتي مراجعه كنم و اگر

    كتاب قابل چاپ بود به اداره ارشاد مراجعه نمايم. وقتي خواستم از اطاق خارج شوم يكي از آقايان گفت كتاب را بدهيد من بخوانم اينطور كار شما آسان تر مي شود.

    اگر قابل چاپ بود كه چاپ مي كنيم در غير اين صورت ايرادهاي كتاب شما را ياد داشت كرده، ويراستاري مي كنم. كتاب را دادم و برگشتم.

    شب بعد هم به نماز و نياز و التماس افتادم و روز بعد را هم روزه گرفتم. عصر روز دوم آماده مي شدم كه افطار كنم، آفتاب غروب كرده بود اما هنوز اذان نداده بودند و

    من طبق دستورات بهائي مي خواستم قبل از اذان افطار كنم كه زنگ تلفن به صدا درآمد، گوشي را برداشتم متوجه شدم آقاي ياوري است همان آقايي كه در اداره

    ارشاد كتاب را از من گرفت.

    پس از معرفي خود گفت: جداً به شما تبريك مي گويم شما نويسنده متبحري هستيد. كتاب شما را خواندم خيلي زيبا بود. اين كتاب مرا با آداب و رسوم استان

    كردستان آشنا كرد. واقعاً از خواندن آن لذت بردم، به اندازه اي اين كتاب جذاب و دلنشين بود كه يك روزه آن را به اتمام رساندم و لحظه اي استراحت نكردم. چرا تا به

    حال اقدام به چاپ آن نكرده ايد؟

    گفتم: راستش نمي دانم مي توانم به شما اعتماد كنم يا نه؟

    گفت بله حتماً.

    گفتم: من بهائي هستم و تصميم دارم اين كتاب را به اسم دوستم چاپ كنم.

    آقاي ياوري به حدي ازاين مسئله ناراحت شد كه لحظاتي به سكوت گذشت و بعد گفت: جداً حيف از اين همه استعداد و توانائي كه از آن استفاده نشود و قرار شد به

    من جواب بدهد.

    روز سوم نزديك ظهر بود كه دوباره تماس گرفت و من باز روزه بودم آقاي ياوري گفت خانم چند كتاب براي مطالعه شما آماده كرده ام كه حيف است آنها را مطالعه نكني

    و من با اظهار تشكر و علاقه باايشان قرار ملاقاتي داخل اداره گذاشته و رأس ساعت در آنجا حاضر شدم آقاي ياوري مردي بسيار شريف و قابل اعتماد و محجوب بود.

    حدوداً سي و پنج ساله با موهاي مشكي كه مقداري از جلوي موها سفيد شده بود و كت شلوار روشني به تن كرده بود به محض ديدن من محترمانه از روي صندلي

    برخاست و از پشت ميز بيرون آمد. داخل اتاقش يك كتابخانه كوچك بود، از داخل كتابخانه چند كتاب را برداشت و روي ميز گذاشت، از من خواهش كرد بنشينم.

    كمي احساس خطر كردم و با خود گفتم نكند موضوع بهائي بودن من را به مسئولين ارشاد اطلاع داده باشد و از چاپ كتابم جلوگيري شود. او كتاب را كه در واقع يك

    دفتر دويست برگي قرمز رنگ بود در دست داشت. من روي يك صندلي تقريباً روبه روي آقاي ياوري نشستم و او صفحه به صفحه ورق مي زد و به نقاط ضعف و قوت

    داستانم اشاره مي كرد چند دقيقه بعد اصرار كرد كه چايي را بخورم. من قبول نكردم، او اصرار كرد كه اگر چائي را نمي خورم فقط يك قند بخورم و من قند را گرفتم اما

    به دليل اينكه روزه بودم آن را داخل جيبم گذاشتم. آقاي ياوري فكر كرده بود من به دلائلي آن قند را نخوردم و من هم از روزه بودنم چيزي نگفتم.

    دقايقي به صحبت گذشت و من كتابها را از ايشان گرفته و به خانه برگشتم.


    مطالعه سرنوشت ساز

    تا غروب با ولع تمام به مطالعه كتابها پرداختم و آنقدر خواندن آن كتابها برايم جالب بود كه نمي توانستم لحظه اي از مطالعه دست بردارم كه باز با صداي اذان متوجه

    شدم كه بايد افطار كنم. اما چون غذا درست نكرده بودم از خانه خارج شدم و از اغذيه فروشي نزديك منزل مقداري مرغ سوخاري با سيب زميني گرفتم و به خانه

    برگشتم. در بين راه حس مي كردم روح سبك و آرامي دارم، حس مي كردم فضاي بيرون از خانه مثل هميشه خوفناك و غريبه نيست، حس مي كردم به مردم

    نزديكترم ودر بين آنها زندگي مي كنم. من آن احساس امنيت و عشق به همنوع را هرگز تجربه نكرده بودم.

    ترديدم نسبت به بهائيت مرا صدها قدم به جلو راند و حس مي كردم جهشي حر كت مي كنم. ديدم باز شده بود و حس آزادي و بصيرت و آگاهي به من هيجان خاصي

    داده بود. كتابهايي كه مطالعه كردم يكي كشف الحيل آقاي عبدالحسين آيتي ملقب به آواره بود و ديگري خاطرات صبحي نوشته ي آقاي فضل الله مهتدي ملقب به

    صبحي. اين دوشخص وارسته كساني بودند كه از پيروان سر سخت بهاء و عبد البهاء محسوب مي شدند، آنها از نزديكان مورد اعتماد بهاء و عبد البهاء بودند و به

    اصطلاح كاتب وحي آنها و از بهترين ياران و مبلغان بهائيت بودند.

    در مدح آنها از سوي بهاء و عبدالبهاء الواح زيادي صادر شده بود و بهائيان احترامي را كه براي اين دو نفر قائل بودند كمتر از خود بهاء و پسرش نبود و آنان به تمام احكام

    ودستورات و به تمام زيرو بم بهائيت آشنائي داشتند و شاهد تمام فعاليتهاي سياسي مذهبي و تمام رفتارهاي اجتماعي، شخصي و خانوادگي اين حضرات بودند.


    ... و اينك اسلام

    آنها از پيروان واقعي بهاء و از عاشقان و سرسپردگان حقيقي بهاء به حساب مي آمدند اما كم كم متوجه بطالت بهائيت و دروغگوئي و پوچي بهاء وعبدالبهاء گشته و

    به اسلام برگشته بودند، تجربيات و همه اطلاعات و مشاهدات خود را به وسيله اين كتابها به اطلاع مردم رسانده بودند.

    معلومات اين دو شخص بزرگوار به حدي بود كه كتابهاي بزرگان بهائي را صفحه به صفحه و سطر به سطر مورد سؤال قرار داده و به همه آنها پاسخ داده و به نقد بهائيت

    پرداخته بودند و طوري به اثبات بطالت اين دين ساختگي برآمده بودند كه جاي هيچ شك و شبهه اي براي خواننده باقي نمي ماند كه بهائيت كذب محض است و اسلام

    آخرين و كاملترين دين آمده از سوي خداست. آنها كه لحظه به لحظه خود را در كنار بهاء و عبد البها ء مي گذراندند مسائلي از اين دو شخص كه مدعي بودند از جانب

    خدا آمده اند ديده بودند كه موجبات خنده و در عين حال تنفر هر خواننده اي را فراهم مي كرد و هيچكدام از ادعاهاي اين آقايان بدون ارائه سند و مدرك نبود.

    صبحي اثبات كرده بود كه عبد البهاء كه فرياد بر مي آورد و دخالت در سياست را ممنوع مي كند خودش با چنين الواحي كه محرمانه بود و براي سلاطين عالم مي

    نوشت زمان مناسب حمله به ايران را به انگليس گزارش كرده و به آنها خط و مشي داده و توصيه هاي لازم را كرده بود و آيتي شخصيت بهاء را كه

    براي ما بهائيان (نعوذبالله) به اندازه خدا بلند مرتبه بود با نوشتن حقايقي از زندگيش كوچك و پست و بي ارزش كرده بود مثلاً در كتابش عكسي ازبهاء به چاپ رسانده

    بود كه در حمام بصورت عريان انداخته و به اين وسيله خواسته بود به همه ثابت كند كه او پيامبر است چرا كه در بدنش اصلاً موئي وجود ندارد و برادرش كه پشمالو

    است پيامبر نيست!! و اين موضوع را به وسيله يك لوح كه خود بهاء در آن به اين مسئله اشاره كرده بود به اثبات رسانده بود.

    اين آقايان به مسائل ضد اخلاقي و دروغ بافي ها و بد كاري هاي بهاء و شوقي افندي اشاره كرده و اظهار پشيماني از بهائي بودنشان كرده بودند، كتابهاي آنها قطور

    بود اما من يك لحظه از مطالعه آنها دست بر نمي داشتم و خسته نمي شدم. با مطالعه اين كتابها و چند كتاب كوچك اسلامي كه از نوشته هاي آقاي مطهري بود

    پي به بطالت بهائيت برده و به حقانيت اسلام واقف شدم.

    با اين تحول بزرگ كه در من بوجود آمد لحظه اي آرام و قرار نداشتم و از شادي و هيجان در پوست خود نمي گنجيدم. گويا خدا هديه بزرگي به من عنايت كرد.

    ازاينكه صدايم را شنيده بود و اينگونه به سرعت پاسخ مرا داده بود بي نهايت احساس خوشحالي و امنيت مي كردم دلم مي خواست همه شهر را از شادي اين تحول

    عظيم، اين عطيه الهي با خبر كنم. اما مي دانستم كه مشكلات زيادي سر راهم خواهد بود.

    من كسي نبودم كه با رسيدن به چنين حقيقتي عظيم سكوت اختيار كنم و از طرفي به اندازه اي به همسر و خانواده ام وابسته بودم كه حتي يك لحظه

    نمي توانستم به جدائي از آنان آن هم براي هميشه فكر كنم.

    همان شب وقتي از خستگي به خواب رفتم كسي كه هرگز انتظارش را نداشتم و اصلاً به يادش نبودم، شهين خانم خواهر مهرداد و مهران را در خواب ديدم. - او براي

    نجات فرزندانش به مدرسه رفته و زير بمباران كشته شده بود و به همين دليل بنياد شهيد خانواده شان را تحت پوشش خود قرار داده بود و او را مانند ديگر كساني كه

    مظلومانه زير آوار قرار گرفته بودند شهيد محسوب مي كرد. - در خواب ديدم بر سر مزار اوهستم و برايش مناجات مي خوانم (مناجات مخصوص بهائيان) او از قبر بيرون

    آمد و با صورتي مليح و نوراني به من لبخندي زد و گفت: ديگر مناجات نخوان، گفتم اين مناجات را براي شما مي خوانم چرا قطع كردي؟ او گفت همراه من بيا و مرا به

    پشت يك كوه برد و در آنجا گنجي از طلا به من هديه كرد و گفت: اينها همه مال توست با خوشحالي گفتم: اين همه طلا را چرا به من مي دهي پس بچه هاي خودت؟

    او گفت: تو مسلمان شدي، گفتم: چه مي گوئي، گفت: تو مسلمان شدي و ائمه اطهار از مسلمان شدنت خوشحالند و دوباره به قبر بازگشت و خوابيد و چشمانش

    را بست و من از بين آن گنج يك گوشواره برداشتم و جفت آن را پيدا نكردم، به خانه برگشتم و ديدم كه اتاقم پر از كادو است، كادوهاي بزرگ و كوچك.

    گفتم: اين همه كادو از طرف كيست؟ به من گفتند اينها مال توست روز تولد حضرت محمد(ص) است.

    از خواب كه برخاستم از شادي اين رؤياي شيرين در پوست نمي گنجيدم من به آغوش جدبزرگوار خود برگشته بودم. من مسلمان شده بودم و اسلام را بيش از آن گنج

    و آن كادو ها دوست داشتم به اسلام عشق مي ورزيدم چرا كه هديه اي الهي بود و من عاشقانه حاضر بودم هر مشكلي را در راه آن تحمل كنم تصميم گرفتم

    دانسته ها و تمام احساسات و عواطفم را روي كاغذ آورم و بهروز را آگاه نمايم و به او بگويم كه مسلمان شده ام و دلائل مسلمان شدنم را برايش بنويسم.

    گرچه مي ترسيدم اما دل را به دريا زده و با توجه به استعدادي كه در بهروز ديده بودم تصميم خود را عملي كردم نامه اي را كه براي بهروز نوشتم بيش از سي و پنج

    صفحه بود در آن نامه به تمام مسائلي كه باعث شده بود پي به بطالت بهائيت ببرم اشاره كردم و دلائل و براهين قابل فهم و ساده اي را جهت رد اين فرقه پوشالي

    نوشتم. در قسمتهايي از نامه اين چنين با او صحبت كرده و او را به اسلام دعوت كرده بودم:

    بهروز عزيزم، در اسلام نشاني از بي عفتي وبي عصمتي نيست و ما اگر مسلمان واقعي باشيم

    و اگر مثل بعضي از مسلمان نماها كه نام اسلام را يدك مي كشند و درواقع غرب زده و گمراهند نباشيم مي توانيم زندگي سالمي داشته باشيم

    كه دور از هر ناپاكي و آلود گي باشد. مي توانيم خوشبخت شويم و خودمان تصميم گيرنده مسائل بزرگ زندگيمان باشيم. مي توانيم از چنبره زور گوئيهاي تشكيلات

    رها شده و آزاد زندگي كنيم مي توانيم به هويت واقعي خود پي برده و پوچ و بي هدف نباشيم.

    بهروز اسلام به ما عزت مي دهد. اسلام ما را به حقيقت مي رساند.

    ما با اسلام به خدا مي رسيم چرا كه اين تنها راه رسيدن به خداست.


    عصر همان روز وقتي بهروز به خانه برگشت نامه را با استرس و هيجان زياد به دستش دادم و گفتم در خواندنش عجله نكن و سعي كن خوب به حرفهايم فكر كني.

    وقتي او نامه را مي خواند من دعا مي كردم بپذيرد و هر دو باهم مسلمان شويم در آن لحظه نفسم در سينه حبس شده بود و مي ترسيدم اگر راهي را كه من

    انتخاب كرده ام نپذيرد، راهمان از هم جدا مي شود و چه سرنوشتي در انتظارمان خواهد بود؟

    بعد از يك ربع ساعت نامه را به كناري گذاشت و گفت همه حرفهايت را كاملاً قبول دارم. از شادي فرياد كشيدم و به او تبريك گفتم. اتفاق قابل ملاحظه اي در زندگي

    ما رخ داده بود و ما در آن زمان لذتبخش ترين لحظات را مي گذرانديم، مثل پيدا كردن يك گنج، مثل پيروزي، مثل رسيدن به همه آرزوهاي نهان.

    كتابها را با يكديگر مورد مطالعه قرار داديم و از اينكه تا كنون آن كتابها را از ما دور نگه داشته و ما را از خواندن آنها محروم كرده بودند از تشكيلات به شدت عصباني

    بوديم.
    بهائيت كه شعار تحري حقيقت را سر مي داد چرا اجازه نمي داد جوانان چنين كتابهائي را هم مطالعه كنند و بعد تحري حقيقت نمايند؟!


    در مطالعه كتابها آنچنان حرص و ولع داشتيم كه گوئي در پي گنجي هستيم. ما همان كساني بوديم كه تا دو روز پيش مي ترسيديم اسم بهاء و عبدالبهاء را بدون

    پيشوند (حضرت) بر زبان آوريم اما امروز با اطمينان و قوت قلب او را كه موجب گمراهي و بطالت عمر ما شده بود لعن ونفرين مي كرديم.

    به بهروز گفتم ديگر در حسرت زيارت اماكن متبركه نخواهيم بود، ماهم به مشهد مي رويم و حرم امام رضا(ع) را زيارت مي كنيم و از نزديكي به خدا لذت مي بريم.

    بهروز هم از اين تغيير و تحول غرق شادي و سرور بود. تصميم گرفتيم فردا صبح به همراه آقاي ياوري به تبليغات اسلامي برويم و اعلام كنيم كه ما مسلمان

    شده ايم تا در اشنائي بيشتر اسلام به ما كمك نمايند. صبح روز بعد با آقاي ياوري تماس گرفته و موضوع را به اطلاع ايشان رساندم.

    ايشان خيلي صميمي به ما تبريك گفتند و قرار شد همراه او به تبليغات اسلامي مراجعه و شهادتين را نزد رياست محترم تبليغات اسلامي قرائت نمائيم.

    به همراه آقاي ياوري نزد حاج آقا طاهري رفته و نزد ايشان شهادتين را بر زبان آورديم و اسلام را با فخر و مباهاتي وصف ناپذير پذيرفتيم و مسلمان شديم.

    به ما گفتند عقدي كه در بين شما جاري شده عقد صحيحي نبوده و بايد به عقد اسلامي يكديگر در آييد. فرداي آن روز مراجعه كرديم تا خطبه عقد را قرائت كنند تا

    ديگر مشكلي از لحاظ شرعي نبودن عقدمان نداشته باشيم. وقتي وارد اداره شديم از مااستقبال پر شوري شد.

    عده اي خانم و آقا ما را به اتاقي كه از قبل آماده كرده بودند هدايت كردند. در آن اتاق روي يك ميز ميوه و شيريني زيادي گذاشته بودند و روي يك پرچم بزرگ با اشاره

    به اسامي ما نوشته بودند پيوند اسلامي تان مبارك. خواهر ها يك چادر نماز سفيد به من دادند تا در هنگام عقد چادر سفيد سرم باشد من هم هنگامي كه

    مي خواستم وارد اتاق شوم يك كاسه آب را به يمن روشنائي و پاكي اش و يك گل رز صورتي را كه داخل آن آب انداخته بودم به ميمنت لطافت و شادابي اش در دست

    گرفته و وارد شدم. كاسه آب را روي ميز گذاشتم و در كنار بهروز نشستم. چه احساس خوب و رضايت بخشي داشتم از اينكه در محيطي بودم كه در آن ارتكاب گناه

    اجباري نبود بلكه مارااز هر معصيتي دور مي كرد، در محيطي بودم كه در آن از بي حجابي و رقص و آواز و لهوولعب خبري نبود، خوشحال بودم و از اينكه از آن جامعه

    خارج شده و به پاكيها پيوسته بودم احساس افتخار و عزت مي كردم فيلم بردار از ما فيلم مي گرفت و من و بهروز شديداً تحت تأثير آن همه لطف و محبت قرار گرفته

    بوديم


    نجوا با رسول اسلام (ص)

    بالأخره خطبه عقد جاري شد و من كمترين مهريه را انتخاب كردم، چهارده عدد سكه به احترام چهارده معصوم و يك شاخه گل و يك جلد كلام الله مجيد. يكي از برادرها

    گفت: براي اينكه خانواده اين خانم محترم در اين مجلس نيستند من به عنوان برادر ايشان يك زيارت مكه هم به آن اضافه مي كنم، از خوشحالي سر از پا

    نمي شناختيم و گوئي براي اولين بار ازدواج مي كرديم هيجان بخصوصي داشتيم. از آن روز به بعد ما شب و روز به مطالعه پرداختيم تا بتوانيم از اسلام دفاع كنيم و

    بتوانيم با دليل و برهان ثابت كنيم كه بهائيت ديني ساختگي است. پس از يك هفته خانواده بهروز را دعوت كرديم و با ترس و واهمه از اينكه اتفاق غيرمنتظره اي بيفتد

    و باعث رنجش و كدورت شود موضوع مسلمان شدن خود را براي آنها گفتيم.

    پدر و مادر بهروز از شدت ناراحتي و فشار عصبي و ترس از تشكيلات هركدام به گوشه اي افتاده و دست شان را روي قلبشان گرفته و مرتب مي گفتند جواب

    تشكيلات را چه بدهيم و ما كه ديگر از تشكيلات هراسي نداشتيم مي گفتيم تشكيلات هيچ غلطي نمي تواند بكند. ما انسانيم و مختاريم هر راهي را كه دوست

    داريم انتخاب كنيم. اما آنها ناراحت شده و با عصبانيت ما را ترك كردند و اجازه ندادند كه ما حرف دلمان را براي آنها بزنيم. بلافاصله با خانواده من تماس گرفته و همه

    چيز را به آنها گفته بودند. چند روز بعد پدر و مادرم وبهمن و سليم و سودابه براي اطلاع يافتن از صحت و سقم اين خبر به همدان آمدند.

    به آنها هم گفتيم كه مسلمان شده ايم و براي مسلمان شدنمان دليل داريم. وقتي خواستيم دلائلي را كه داشتيم برايشان بازگو كنيم سودابه با عصبانيت گفت:

    شما اين حرفها را از كتاب هاي رديه فرا گرفته ايد و ما رديه را قبول نداريم و نمي خواهيم اين دلائل را براي ما نقل كنيد.

    گفتيم به هر حال اين دلائل حقايقي هستند كه در اين كتابها درج شده اما سليم و سودابه گفتند ما رديه را قبول نداريم و به اين بهانه اجازه ندادند ما حرفي بزنيم.

    پدرو مادرم كه مرا خيلي قبول داشتند سري براي من تكان دادند و از من گله مندانه علت را جويا شدند.

    گفتم: پدر جان شما مرد با سوادي هستيد به ما اجازه بدهيد دلائل و براهين خود را برايتان بازگو كنيم، پدرم كه انسان منطقي و بزرگي بود پذيرفت اما سليم و

    سودابه مانع از حرف زدن ما شدند و خيلي زود آنها هم ما را ترك كرده و رفتند. ما ديگر منتظر عكس العمل تشكيلات بوديم.

    مدتي بعد بهروز گفت: من در بيمارستان نذري كرده بودم كه اگر يك بار ديگر بتوانم روي پاهاي خودم باشم و با آنها راه بروم پنج كيلومتر مانده به حرم امام رضا(ع) را

    پياده طي كنم اما كلا فراموش كرده بودم چون اعتقادي به امام رضا(ع) نداشتم. اما حالا با عشق و علاقه به زيارت مي روم و نذرم را ادا مي كنم. چند روز بعد در

    روزهاي آخر ماه صفر بود كه به سمت مشهد حركت كرديم درحالي كه مي دانستيم براي هميشه اعضاي خانواده را از دست داده ايم مي دانستيم براي هميشه

    ديگر نخواهيم توانست در كنار پدر و مادر بنشينيم و از وجود نازنين و مهربانشان لذت ببريم، من مي دانستم كه تنها شده ام و ديگر كسي را جز امام رضا(ع) ندارم تا

    به خانه اش بروم و از مهرو محبتش سرشار شوم، اما باورم نمي شد.

    اين من بودم كه بالأخره در درگاه ورودي صحن ايستاده و منتظر بودم كه بهروز هم كه قرار بود پنج كيلو متر راه را پياده طي كند از راه برسد. بهروز هم رسيد. در حاليكه

    كفشهايش پر از آب شده بود و صورتش از شدت سرما و بارندگي هوا سرخ شده بود. سلام و صلوات فرستاديم و تعظيم كنان وارد شديم.

    چه سعادتمند بودم و چه آرام و دلگرم. جمعيت بي نهايت زياد بود. اصلاً دست يابي به ضريح امكان پذير نبود، فرقي هم نمي كرد من اكنون در خانه آقاو سرورم بودم،

    همين كافي بود. پس از خواندن زيارت نامه و دو ركعت نماز روبه روي ضريح نشستم چادرم را كه روي صورتم انداختم بغض كهنه مثل زخم تازه اي سرباز كرد از روي آن

    پرده سياهي كه بر روي چهره داشتم سايه هاي سرگرداني را مي ديدم كه تمام غرور انساني شان مبدل به دنيايي نياز و التماس شده بود.

    همه در برابر آن بزرگوار ذره هاي يك فرياد بودند «يا سيدي ادركني» با امام گفتم: آقا جان به اين مي بالم كه با تو نسبت دارم و از اين سرشارم كه براي به جا آوردن

    صله رحم دست لطف و رحمتي به سرم خواهي كشيد من به خانه تو آمدم و مي دانم كه در بين اين موج جمعيت مرا مي بيني و صدايم را مي شنوي.

    گريه امانم نمي داد اصلاً نمي دانستم چرا گريه مي كنم اما مگر نه اينكه همه بعد از عمري دوري از يك عزيز، يك عضو خانواده يك آقاي كريم و با محبت در لحظه

    وصال بي اراده اشك مي ريزند؟

    و اينك اين من بودم كه احساس مي كردم تنها كسم اوست و تنها ياور و نگهبانم اوست. . . گريه به دردم تسكين نبود.

    سايه ها از برابر ديدگان پر از اشكم نا پديد شدند و صدا ها در صداي بلند گريه هايم محو گشتند، پرده چادر سياهم خانه يار شد و حضور بي مثالش در آن خلوت دل

    سوخته ام مجسم گشت. ديگر فاصله اي حس نمي كردم، نزديك تر از آنچه تصورش مي شد او را حس مي كردم. شايد به خانه قلبم آمده بود، نمي دانم اما هرگز

    اين چنين حضور مجسم بزرگوار نازنيني را حس نكرده بودم. عقده ها و دردهايم را اگر در نزد آقاي مهرباني چون او نمي گفتم چه كسي محرم بود؟

    از سرخوردگيها از خواريها و جدائيها. از نابسامانيها و نا فرجامي ها، از سرنوشت عجيب و غيرقابل باورم، از همه چيز و همه جا براي آن امام بزرگوار درد دل كردم.

    رحلت رسول الله(ص) به خاطرم رسيد. آن روز روز رحلت آن پيامبر عظيم الشأن بود و من براي خود مي گريستم و بر خود ترحم مي كردم.

    يا رسول الله(ص) فدايت شوم آن گاه كه در صحراي داغ عربستان بدون پاي افزار مشي مي نمودي و سايه مهربانت را بر آن زمين نامهربان مي گستردي، چه كسي

    سايه تو بود؟ چه تنها و يتيم و چه غريب و نجيب تحمل مي كردي و به جاي شكوه سپاس مي گفتي. آن گاه كه گرسنه در آن برهوت بي آب و علف گله را سير

    مي كردي كدام دست مهربان نان و آبت مي داد؟ آن گاه كه تير تابش آفتاب چهره نورانيت را مي سوزاند، آنگاه كه همه چيز نامهربان بود، خشن و بي رحم بود، تو

    مهرباني را از كه اموختي؟ تو رحم و شفقت را از كه اموختي؟ مگر نه آنكه نا خوشي ها و كج خلقي هاي طبيعت و محيط عقده هاي انسان را بر مي انگيزد و از او

    اعمال غير انساني سر مي زند؟ مگر نه آنكه خشونت بيابان عربستان قوم عرب را مردمي تندخو و خشن كرده بود؟ چگونه با آن همه گرسنگي و زجر و شكنجه،

    انسان والائي چون تو پديد آمد كه مستحق پيامبري خدا شد؟ چگونه وقتي از قبيله ات طرد شدي و آنهمه نامردي و بي مروتي ديدي از خدا نرنجيدي؟

    چگونه آن سنگهاي سياه را كه از دستان سياه و قلبي سياه تر به سويت پرتاب مي شد تحمل مي كردي؟

    و چگونه در بين آن وحشي صفتان آدم نما زيستي و دم نزدي؟

    يا رسول الله(ص) امروز فاطمه(س) و علي(ع) و حسن(ع) و حسين(ع) را چگونه ياراي تحمل فراقت خواهد بود؟

    تو به جان مرده زمين حيات دادي، تو آن سرزمين بلا خيز را مصفا كردي، تو قانون خدا، عدل و انصاف و مهر و وفا را به ارمغان آوردي، تو به جسم خاكي افلاك جان

    بخشيدي و تمدن و رسم و راه آموختي،

    تو به نيم نگاهي تيرگي ها را برچيدي و با ظلم و ظالم جنگيدي، تو آمدي به زمين روح دميدي، روشنائي بخشيدي، تازگي دادي، آدمي را به آدميت رساندي و كمال

    بخشيدي، حال نبودنت را دختر نازنينت، هم دم وهم نفست چگونه تحمل خواهد نمود و عجب نيست كه از فراقت چند صباحي بيش دوام نياورد و به تو پيوست.

    تا تو بودي دنيا براي يارانت با آن همه رنگ و نيرنگ، ستيز و جنگ، امن و امان بود، تا تو بودي آسايش ها، دلگرمي ها و نعمت فراوان بود.

    اما بعد از تو فاطمه ات سيلي خورد، پهلويش شكست و محسنش سقط شد، بعد تو ظالمين چهره واقعي شان را بروز دادند، غصه ها آغاز شد، دهان حسنت كه

    هميشه از عطر بوسه هايت معطر بود با زهر كين مسموم شد،

    يا رسول الله(ص) رفتي و عالم از غم عاشوراي حسينت تا ابد ماتم گرفت واي از آن روز كه بي تو گذشت.

    تشنگي هايت در صحرا، ريزش خون از سر و روي مباركت در كوچه ها، اسارتت در شعب و در خيمه ها، محروميتت از آب و غذا، شهادت يارانت در حربها، پاره پاره شدن

    آن قلب نازنينت از فتنه ها و فساد ها تجديد شد،

    كربلا همان جائي كه از پيش نامش را به يارانت گفته بودي دشت خون شد، سيل عصيان جاري گشت و بر لب عزيزانت صدها كوير روئيد، فرات خشكيد، خيمه ها

    شعله كشيد، جان سنگ به درد آمد و خورشيد گريست، ظهر آن روز خونين علي اكبر با تير جفا از پا نشست، گلوي كوچك اصغر در آغوش پدر فواره خون شد،

    دستان ابوالفضل از بدن جدا گشت، كوزه ها در هم شكست، تشنگي بيداد كرد، آسمان رنگ بيرق هاي سرخ را بر خود گرفت، از سينه پاك و مالامال عشق دوستانت

    خون مي جهيد و قامت شجاعت و استقامت آن مظهر مظلوميت و كرامت، آن مشعل راه سعادت، از رخش به زير آمد و سر مبارك از تن مقدسش جدا گشت آن قامت

    نور و كعبه دل پرواز كرد و قلب عالم نيمه جان شد. مركب هاي رهوار از پاافتادند، شمشيرها بي سايه گشتند، زينب آن خواهر مصيبت ديده آه از دل كشيد و الوداع

    گويان از ديده اش خون مي جهيد، واي از آن سوز جگر، واي از آن خون جگر، اهل بيتت به اسارت رفتند، رقيه سه ساله ات كتك خورد، او پدر را مي خواست، عاقبت

    خاموش شد.

    يا رسول الله(ص) تسكينم بده، بغض ديگر بغض نيست، سنگ خارا در گلويم مانده است. اشك ديگر قطره نيست مذاب دل جوشان من است.

  10. #58
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    خشم محفل

    همچنان ناله مي كردم و با رسول خدا(ص) و با امام رضا(ع) نجوا سرداده بودم تا هنگامي كه حس مي كردم در حضور مهربان امام بزرگواري نشسته ام،

    خواسته هايم تمامي نداشت و در آن خلوت دلچسب و غير قابل وصف با او راز و نياز سر داده بودم.

    وقتي چادر از روي صورتم برداشتم ازدحام جمعيت مرا به خود آورد و فهميدم كه به روي زمينم و دقايقي چند روح از كالبد بي جان خارج شده و خود را در حضور رسول

    خدا و امامانم حس كرده بودم. ديگر هرگز آن لحظات جان افزا را فراموش نكردم و هيچ لذتي نتوانست جايگزين آن خلوت و آن عيش و ابراز عشق شود.

    اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت

    باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود


    ايام لذتبخش كه در مشهد بوديم با شركت در مجالس عزا، هيئت ها و حسينيه ها، ايام بسيار پربار و پرثمري بود.

    در آن ايام مسئولان فرهنگي آستان قدس رضوي بطور اتفاقي از وجود ما كه بهائي مسلمان شده و نو ايمان بوديم مطلع شدند و از ما خواستند خاطره مسلمان

    شدنمان را تعريف كنيم و بعد در صورت تمايل با مجله زائر كه مربوط به حرم مقدس امام رضا(ع) بود مصاحبه اي داشته باشيم.

    ما هم پذيرفتيم از ما عكس گرفتند و پس از مدتي كه ما به شهر خود برگشته بوديم مجله به دستمان رسيد.

    از كتابخانه آستان قدس رضوي كتابهاي زيادي به ما هديه شد كه بعد از برگشتن ما به خانه به وسيله پست براي ما فرستادند.

    اين هدايا همان گنجينه اي بود كه در خواب ديده بودم.

    من با مطالعه آنها به هر آنچه مي خواستم مي رسيدم.

    در مجالس عزا عاشقانه مي گريستم و برسينه مي زدم و مي دانستم هر قطره اشك براي زنده نگه داشتن نام امامان فلسفه اي دارد كه فقط خدا از آن آگاه است

    و اجرش را فقط خدا خواهد داد.

    ما كه تازه از قيد تشكيلات بهائيت رهاشده و در دامن دين اسلام زندگي شيريني را تجربه مي كرديم با پيدايش سايه اختاپوسي تشكيلات بهائيت در حيات مجردمان

    ايام خوش ما زياد طول نكشيد و بالأخره سر وكله تشكيلات پيدا شد.



    خشم محفل

    يك روز شراره و مسعود از تهران به ديدن ما آمدند و همين كه من در را براي آنها باز كردم شراره خود را در آغوش من انداخت و با صداي بلند به گريه پرداخت گوئي

    براي از دست رفتن عزيزي اين چنين مي گريست.

    بالأخره ساكت شد و بعد از پذيرائي مختصري من و بهروز از اينكه بعد از مدتي اقوامي به ديدن ما آمده اظهار خوشحالي كرديم، هر چهار نفر ما در اتاق پذيرائي روي

    مبلها نشسته بوديم.

    مسعود گفت: ما از طرف تشكيلات تهران دستور داريم كه علت مسلمان شدن شما را جويا شويم و شما را دوباره به بهائيت فرا بخوانيم.

    من و بهروز گفتيم ديگر چنين چيزي امكان ندارد و ما هرگز با پيدا كردن حقيقت دست از آن نخواهيم كشيد.

    مسعود گفت: علت مسلمان شدن شما چه بود؟

    ما دلائل خود را گفتيم و او يك ساعتي اصلاً حرف نزد و اجازه داد ماهمه حرفهايمان را بزنيم بعد هر چه كه ما گفتيم تقريباً پذيرفت و به رفع نتيجه گيري ما پرداخت و

    گفت: همه اين چيزها كه شما مي گوئيد كاملاً درست است اما اينها دليل نمي شود كه شما از بهائيت خارج شويد. اين سؤالات قابل بررسي و اين مسائل قابل حل هستند.

    گفتم: اگر باب ادعاي پيامبري و بعد نائب امام زماني و بعد ادعاي قائميت كرد پس چطور بهاء هم همان ادعا را داشت؟

    گفت: به علت اينكه مسلمين منتظر دو ظهورند و اينها همان دو ظهور بودند،

    گفتم: باب توبه نامه نوشت و توبه نامه اش هنوز هم هست و فكر مي كردم بهائيان به هيچ وجه اين مسئله را نخواهند پذيرفت

    اما مسعود با كمال خونسردي و درنهايت سياست گفت: بله توبه نامه نوشت چون به حكم تقيه در اسلام عمل كرده و در واقع توبه نكرده بود اما توبه نامه اي نوشت

    تا از كشتن او صرف نظر كنند و او بتواند مردم را هدايت كند.

    گفتم: اما او هر چه كه ادعا كرده بود همه را رد كرد و به خودش بد و بيراه گفت و به شاه التماس كرد كه او را نكشند يك امام نبايد اين همه دروغ بگويد و به يك

    سلطان التماس نمايد.

    مسعود گفت: او از طرف خدا اجازه چنين كاري به حكم تقيه داشت براي اينكه كشته نشود،

    گفتم: اما با نوشتن آن توبه نامه هم كه او را كشتند و شريعتي كه او آورده بود بيش از نه سال طول نكشيد.

    گفت: نبايد هم بيش ازنه سال طول مي كشيد اين شريعت بها است كه تا هزار سال طول خواهد كشيد بالأخره بحث و گفتگوي ما به طول انجاميد و گفت: حال كه ما

    با آرامش به حرفهاي شما گوش كرديم شما هم يك روز به تهران بياييد و با اعضاي محفل صحبت كنيد تا به همه مجهولات ذهني تان پاسخ دهند.

    من كه دوست داشتم براي خيلي از سؤالات پاسخي بشنوم قبول كردم اما بهروز از روبه رو شدن با اعضاي محفل تهران امتناع كرد.

    به بهروز گفتم دليلي ندارد ما خودمان را از آنها پنهان كنيم ما كه حرف زيادي براي گفتن داريم برويم و با آنها مناظره كنيم مطمئناً پيروز مي شويم، اما بهروز احساس

    خطر مي كرد و به هيچ وجه راضي به اين ملاقات نبود.

    من به مسعود و شراره گفتم شما برويد من او را راضي مي كنم و به تهران مي آورم شما هم به اعضاي تشكيلات بگوئيد منتظر ما باشند.

    حدود سه ماه از مسلمان شدن ما مي گذشت و ما تمام اين مدت را به مطالعه گذرانده بوديم.

    من شديدا دلم براي اعضاي خانواده ام بخصوص پدر و مادرم تنگ شده بود. دلم مي خواست مثل گذشته مي توانستم در جمع آنها حاضر شوم و از محبتشان

    بهره مند گردم،

    شراره گفت: مامان از دوري تو و از اينكه از بهائيت خارج شده اي شب و روز گريه مي كند و من كه طاقت يك قطره اشك مادرم را نداشتم ديگر آرام و قرارم نبود، دلم

    مي خواست هر چه زود تر به او مي رسيدم و او را دلداري مي دادم. غافل از اينكه مادرم مرا با بهائي بودنم دوست داشت و اگر از بهائيت خارج مي شدم از من

    متنفر مي شد و ديگر به من محبت نمي كرد. از وقتي مسلمان شده بودم خوابهاي خيلي خوبي مي ديدم. در خواب به من الهاماتي مي شد و من از ديدن آن خوابها

    كه نويد بخش و شيرين بودند لذت مي بردم. اما شبي در خواب ديدم كه در يك بيابان هستم اطرافم پر از تپه هائي است كه روي هركدام از تپه ها يك حيوان وحشي

    اما بسيار بزرگتر از حد معمول مثلاً به اندازه خود همان تپه ايستاده است، حيوانات درنده مثل شير و پلنگ و گرگ و كفتار. به هر طرف كه نگاه مي كردم يكي از آن

    حيوانات رو به رويم بود. راه فراري نداشتم در وضعيت بدي قرار گرفته بودم و آن حيوانات وحشي به طرز وحشتناكي دورم را احاطه كرده بودند.

    از ترس از خواب پريدم و به كتاب تعبير خواب كه مراجعه كردم نوشته بود حيوانات درنده و وحشي دشمن هستند، من خوابم را فراموش كردم و ديگر به آن فكر

    نكردم. چند روز بعد بهروز را مجاب كردم كه همراه من به تهران بيايد و قبلاً به تهران خبر دادم كه ما در فلان روز به تهران مي آئيم. فراموش كرده بودم كه با يك

    تشكيلات سياسي مواجه هستم و خانواده من نوكران حلقه به گوش تشكيلاتند.

    وقتي به خانه شراره رسيديم ديديم همه اعضاي خانواده و فاميل در آنجا جمع هستند و با ورود ما به جمع صداي گريه و هق هق بعضي از آنها به گوش مي رسيد

    درست مثل اينكه از مرده اي استقبال مي كنند. من كه نشستم اصرار كردند كه روسري ام را بردارم و تا توانستند چادرم را مسخره كردند.

    من گفتم: اينجا پراز نا محرم است. پسر عموها سر به سرم مي گذاشتند و مي گفتند: حالاديگر ما نامحرم شديم و با شوخي سعي مي كردند روسري مرا

    بردارند. بالأخره جمع مجلس ما جدي شد و مسعود گفت امروز قرار است اعضاي محفل بيايند و با شما حرف بزنند و دلائل مسلمان شدن شما را بشنوند.

    من قبول كردم اما بهروز نپذيرفت و من از فرار كردن او ناراحت شدم و به او گفتم تو قصد داري از برادران من انتقام بگيري و دوست داري رابطه من و خانواده ام تيره

    شود تا من تنها باشم و نتوانم به تو كوچكترين اعتراضي بكنم و جائي براي برگشتن نداشته باشم و اين چيزها القائاتي بود كه خانواده در همان ساعات اول در فكر و

    ذهن من فرو كردند.

    بهروز گفت: من مي دانم با چه كساني طرفم، اينها خطر ناكند بيا از اينجا برويم.

    من نپذيرفتم و گفتم: اجازه بده با تشكيلات رو به و شويم و ببينيم با ما چكار دارند وگرنه خانواده مرا براي هميشه ترك مي كنند و من طاقت دوري آنها را ندارم و

    طاقت اين همه تنهائي را ندارم. بهروز به دنبال كارش رفت. او از بازار تهران عينك مي خريد و رفته بود كه سفارش كار دهد، در اين فرصت همه اعضاي خانواده و

    فاميل به من حمله ور شدند و گفتند چقدر اشتباه كردي مسلمان شدي مگر بهائيت چه بدي داشت چرا خودت را بد بخت كردي؟

    هيچكدام از اين حرفها روي من تأثير نداشت تا اينكه سليم گفت: مي داني كه اگر اعضاي تشكيلات با تو حرف بزنند و توهمچنان روي حرفت باشي طرد مي شوي؟

    گفتم: من قبلاً مي دانستم كسي كه مسلمان شود طرد مي شود.

    گفت: يعني تحمل دوري پدر ومادرو خانواده را براي هميشه داري؟

    گفتم: بله دارم. فكر مي كنم به خارج رفته ام مثل داداش ها.

    گفت: كسي كه به خارج مي رود مي تواند تلفني با عزيزانش حرف بزند و اميدوار است كه يك روز بر مي گردد و آنها را مي بيند اما تواگر مسلمان بماني و بهائي

    نشوي از محبت خانواده براي هميشه محروم مي شوي.

    گفتم: دوست ندارم از شماها جدا شوم من همه شمارا دوست دارم خصوصاً پدر و مادرم را اما من ديگر بهائيت را قبول ندارم. سودابه و شراره و مسعود و برادران

    مسعود و بقيه هركدام حرفي مي زدند و بالأخره به من گفتند تو اگر مسلمان بماني تنها مي شوي، تنهاي تنها و بهروز مي تواند به راحتي تو را رها كند و به رفيق

    بازي بپردازد و حتي مي تواند زن بگيرد و تو را طلاق دهد و تو كه ديگر طرد شده اي كسي را نداري، به اميد چه كسي مي خواهي زندگي كني؟ به سرنوشت زنان

    خياباني دچار مي شوي و آواره و بي پناه مي گردي.

  11. #59
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    دام تشكيلات

    كم كم حرفهايشان روي من موثر افتاد و چون حدود چند ماه بود كه پدرو مادر عزيزم را نديده بودم و آنها هم در آن جمع حاضر نبودند و هنوز در حسرت ديدار آنها بودم و

    به يادشان كه مي افتادم اشكم سرازير مي شد كم كم رام آنها شدم.

    شراره و سليم و سودابه توانستند از اين مسئله بهره لازم را ببرند و دائم به من مي گفتند مامان و بابا تو را از همه بچه ها بيشتر دوست دارند، تو در خانواده از همه

    عزيز تري و حالا با مسلمان شدنت يك چشمشان اشك است و يك چشمشان خون، در اين آخر عمري داغي روي دل آنها گذاشته اي كه نزديك است دق كنند.

    اگر تو دوري آنها را بتواني تحمل كني آنها نمي توانند، تو ته تغاري آنها هستي و آنها در تمام اين مدت كه شنيده اند تو مسلمان شده اي از صميم قلب نخنديده اند.

    اينطور جواب محبتهاي آنها را مي دهي؟ اينطور از تربيت وزحمت و خدمتي كه براي تو داشتند قدرداني مي كني؟

    من به گريه افتادم و گفتم من طاقت دوري آنها را ندارم و دلم نمي خواست موجبات غم و غصه آنها را فراهم كنم.

    گفتند پس هر چه ما مي گوئيم گوش كن و من غافل از اين بودم كه تمام حرفها لحظه به لحظه توسط تلفن به اعضاي محفل گزارش داده مي شود و آنها دستورات

    لازم را به خانواده مي دهند و درواقع قرار بود عمليات تخريب رواني روي من انجام پذيرد و به هر ترتيب و هر قيمت مرا برگردانندو بهائي كنند. يا به نحوي به زندگي ام

    پايان دهند. و گوئي اين حركت آنها بر خلاف شعار «تفتيش عقايد ممنوع» نبود درحالي كه بسيار بدتر و ظالمانه تر از اين بود.

    مسعود گفت: ما كاري با اعتقادات قلبي نداريم. اگر فقط يك كلام بگوئي كه بهائي هستي و اسلام را قبول نداري كافي است كه اعضاي محفل تو را طرد نكنند در

    اين صورت مي تواني با خانواده ات رفت و آمد داشته باشي و همه و همه مثل سابق دوستت داشته باشند.

    من كمي فكر كردم و ياد حرف خود مسعود در همدان افتادم كه گفت در اسلام حكم تقيه وجود دارد و در مواقع خيلي ضروري انسان مي تواند تقيه كند و عقيده

    قلبي اش را كتمان نمايد.

    با خود گفتم از اين حكم استفاده كرده و عقيده قلبي ام را كتمان مي كنم در اينصورت مي توانم اولاً عقيده ام را داشته باشم ثانياً خانواده ام را از دست ندهم و ثالثا

    كم كم سؤالاتي طرح كنم و آنها را به بطالت بهائيت آگاه سازم بدين نيت گفتم هر چه شما بگوئيد انجام مي دهم مسعود وسليم گفتند: بايد نامه اي را كه محفل از

    قبل تدارك ديده با دست خط خودت باز نويسي كني كه با آن محفل امكانات خارج شدن تو را از ايران فراهم كند وتو بتواني به خارج بروي و راحت در آنجا زندگي كني.

    گفتم: چرا خارج؟ سليم براي ترساندن من به دروغ گفت: آخر با اين وضعيت دولت جمهوري اسلامي اگر مطلع شود كه تو دوباره بهائي شدي تو را اعدام مي كنند.

    اما با اين نامه تو به راحتي به خارج از كشور مي روي و با حمايت سازمان ملل مي تواني در يك كشور اقامت گرفته و هر زمان بخواهي به ايران برگردي.

    گفتم: مگر نمي گوئيد ممكن است مرا اعدام كنند پس چطور مي توانم هر وقت خواستم به ايران برگردم؟

    آنها گفتند به حمايت سازمان حقوق بشر. وقتي پشتيباني آنها باشد ايران حق ندارد تو را كوچكترين آزاري برساند چه رسد به اعدام، سازمان ملل از حقوق ما دفاع

    مي كند. من ديگر نمي دانستم چه مي كنم فقط دانستم كه در ورطه هولناكي افتاده ام.

    شراره گفت: نامه بر عليه جمهوري اسلامي ايران است، از تو حمايت مي شود

    و مسعود اضافه كرد: هر چه من مي گويم تو بنويس.

    چند برگ آچهار و يك برگ كاربن آورده و جلوي دست من گذاشتند. در همين چند ساعت چندين نفر از اعضاي تشكيلات به ديدن من آمدند و توصيه هايي كردند و

    رفتند. بعد از نوشتن نامه كه ديكته شد و من نوشتم مسعود به دستور تشكيلات كپي نوشته ها را نگه داشت و نوشته هاي اصلي را براي محفل فرستاد.

    سليم مرا دلداري مي داد و مي گفت: خود من ده ميليون تومان براي تو كنار گذاشته ام و اين مبلغ را مي دهم كه در هركجاي دنيا بودي راحت وآسوده باشي علاوه

    بر اين تشكيلات تو را حمايت مي كند و هيچ مشكلي براي تو پيش نخواهد آمد. ما تو را به خارج از كشور مي فرستيم و تو در آنجا مي تواني آزاد و راحت باشي.

    من به ياد بهروز افتادم و اينكه او با خيالي آسوده از همه چيز بي خبر است. دو سه ماهي بود كه متوجه شده بوديم من باردارم، من و بهروز از اين مسئله خيلي

    خوشحال بوديم ولي اين خوشحالي دوام زيادي نداشت و امروز به دام تشكيلات افتاده و اتفاقات ناگواري در انتظارمان بود بهروز كه به خانه برگشت به سمت او

    دويدم و او را به اتاقي برده و به او گفتم تو كه نبودي اتفاقاتي افتاد.

    گفت: چه اتفاقي؟

    گفتم: من تصميم گرفتم به حكم تقيه عقيده ام را كتمان كنم تا طرد نشوم و بتوانم خانواده ام را هم داشته باشم.

    او گفت: اصلاً حكمي به اين شكل نداريم، مسعود تو را فريب داده.

    گفتم: نه او از احكام اسلامي اطلاع كافي دارد. بالأخره به او گفتم كه: نامه اي عليه جمهوري اسلامي نوشتم و قرار است ما را به خارج از كشور بفرستند و به ما

    كمك مالي هم مي كنند و ما مي توانيم بدهي ها و مشكلات مالي مان را هم حل كنيم. بهروز از شدت ناراحتي چشمانش گرد شد و پرسيد تو واقعاً اين كارها را

    كردي؟ آن نامه الان كجاست؟ گفتم اصل نامه در دست تشكيلات است و كپي اش داخل كمد است. گفت: فريب بزرگي خوردي رها. . . بيچاره شديم.

    گفتم: چرا؟ مگر چه اتفاقي افتاده گفت: زود حاضر شو از اينجا برويم.

    گفتم: چرا دليلي ندارد از اينجا برويم، ما تازه امروز آمده ايم.

    گفت: تو كه متوجه نيستي تشكيلات دلش به حال تو نسوخته كه بيايد و كلي هزينه در اختيار تو بگذارد تا تو از ايران خارج شوي. با اين كار منافع تشكيلات تأمين

    مي شود.

    گفتم: چه منافعي؟

    گفت: منافع سياسي.

    گفتم: من نمي دانم تشكيلات چه چيز را دنبال مي كند اين راهي كه من انتخاب كردم راه خوبي است هم دينم را دارم هم خانواده ام را، تو هم بيا كاري را كه من

    كردم انجام بده تا باهم از ايران خارج شويم.

    با عصبانيت گفت: زود حاضر شو از اينجا برويم،

    گفتم سرم داد نكش، تو مي خواهي من تنها باشم، كسي را نداشته باشم، من حاضر نيستم تن به اين تنهايي و بي كسي بدهم.

    او آرام شد و گفت: من از دست تو عصباني نيستم از دست تشكيلات عصباني ام آنها من و تو را از هم جدا مي كنند مگر قبلاً نديدي چه بلائي سرمان آوردند؟ بيا از

    اينجا برويم.

    گفتم: ديگر نمي توانم كاري بكنم تصميم خودم را گرفتم و به تو هم پيشنهاد مي كنم براي اينكه از هم جدا نشويم راه مرا پيش بگير.

    بهروز گفت: فقط همين؟! آن همه خوشبختي و عشق و محبت الهي كه به ما هديه شد به اين زودي فراموش كردي؟ رها، خدا به ما بچه عنايت كرده چرا به همه

    چيز پشت پا مي زني؟

    گفتم من هرگز از اسلام خارج نمي شوم و دينم را دوست دارم. اما اجباراً مدتي بايد عقيده ام را كتمان كنم اين كه گناه نيست من نمي توانم بدون حمايت و

    پشتيباني خانواده زندگي كنم، اگر آنها را از دست بدهم و تو هم مرا رها كني جائي را ندارم كه بروم. به چه اميدي خانواده ام را از دست بدهم؟

    بهروز به التماس افتاد و گفت رها من در آرزوي آمدن اين بچه شب و روز لحظه شماري مي كنم، خواهش مي كنم كاري نكن كه ما را از هم جدا كنند.

    گفتم: دليل ندارد از هم جدا شويم، تو هم كاري را كه من كردم انجام بده تا اتفاقي نيفتد.

    گفت: اين كار يعني خود كشي، چرا نمي فهمي؟ با مصاحبه اي كه در مجله زائر داشتيم و اعتقادي كه به اسلام پيدا كرديم آنها هرگز فريب حرف ما را نمي خورند.

    گذشته از اين تا كي مي خواهي فيلم بازي كني؟ آنها به همين كفايت نمي كنند و نقشه هاي پي درپي براي ما خواهند كشيد. به هر حال من زير بار نرفتم. بالأخره

    كنار جمع آمديم، همه اعضاي خانواده و فاميل مثل گرگهائي كه دور شكار حلقه زده باشند دور بهروز را گرفتند، به او زل زده و آماده حمله شدند.

    سليم كه قبلاً در شكست دادن بهروز ناكام مانده بود فرصت خوبي براي تكميل پروژه اش يافته بود.

    او بدون مقدمه به بهروز گفت: رها دوباره بهائي شد حالا تو هم بايد تصميم خود را بگيري بهروز گفت: كسي كه مسلمان شده ديگر هيچ وقت نمي تواند ازاسلام

    بر گردد مگر اينكه دروغ بگويد.

    سليم گفت: اتفاقاً كسي كه مي خواهد بهائي شود اول بايد اسلام را قبول كند و بعد بهائي شود. بحث در گرفت و بهروز يك تنه در مقابل چندين نفر كه با سفسطه

    بافي و مغلطه كاريها مي خواستند او را محكوم كنند مقابله مي كرد. من دلم به حالش مي سوخت و دوست داشتم كمكش كنم اما ديگر نمي توانستم و راهي به

    جز سكوت نداشتم، به همين سادگي فريب تشكيلات را خورده و دوباره گرفتار و اسير دام آنها گشتم.

    بهروز از شدت عصبانيت و فشار عصبي سرخ شده بود و به خوبي هم مي توانست از عهده پاسخ ايرادهاي غير منطقي حاضرين برآيد.

    بهروز حقيقت درون مرا به آنها گفت اما آنها كوچكترين توجهي نكردند. بالأخره بهروز رو به من كرد و گفت: حاضر شو برويم تو واقعاً گول خوردي.

    قبل از اينكه من چيزي بگويم سليم گفت: رها ديگر با تو نمي آيد.

    دوباره بهروز گفت: رها پاشو از اينجا برويم باز قبل از اينكه من جواب دهم مسعود و شراره گفتند: رها به اين بد بختي تن نخواهد داد و سودابه گفت: تو اگر رها را

    دوست داري بمان، راهي را كه او رفت تو هم برو، بهروز بد جوري گير افتاده بود.

    به من گفت: بيچاره تشكيلات تو را به همين سادگي رها نمي كند كه تو عقيده ات را در دلت حفظ كني. اگر به زبان بهائي شدي بايد فردا هر دستوري از طرف

    تشكيلات را اطاعت كني. چرا ندانسته خودت را به دام اينها انداختي؟

    اين را كه گفت همه به او حمله ور شدند و گفتند: دست از سر رها بردار ما اصلاً نمي گذاريم كه او با تو برگردد. خودت هم زودتر زحمت را كم كن.

  12. #60
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    روزهاي رنج

    بهروز تنها مانده بود ونمي دانست چه بايد بكند. من او را به اصرار به تهران آورده بودم و او به اميد سفري خوش همراه من آمده بود.

    اما حالا مي ديد كه با اين كار سايه شوم تشكيلات دوباره روي زندگي اش افتاده و مي ديد كه به اجبار زن و فرزندش را از او مي گيرند.

    احساس خشم و نفرت را در چشمانش نسبت به تشكيلات مي ديدم، رگهاي سرخ متورم روي سفيدي چشمانش را گرفته بود.

    او با قلبي خنجر خورده و چشمي خونبار بايد خاطرات تلخ گذشته را يك بار ديگر تجربه مي كرد. خداي من در آن لحظه احساس كسي را داشت كه يكباره در تصادف

    وحشتناك همسر و فرزندش را از دست داده باشد.

    نه، بدتر از اين، غرور و حيثيت و اعتقاد و غيرت مذهبي اش لكه دار شده بود. او مورد ظلم ناجوانمردانه اي قرار گرفته و هيچ راهي براي نجات از اين ظلم نبود.

    از جا برخاست و گفت: رها بيا برويم، خواهش مي كنم. من در وضعيت بسيار بدي قرار گرفته بودم پشيمان بودم اما ديگر راهي نداشتم نامه را محفل برده بود و من

    ندانسته به عنوان مجرم خود را از جانب دولت ايران در معرض خطر مي ديدم. اصلاً خجالت مي كشيدم كه در عرض چند ساعت دوباره خط و مشي عوض كنم و

    همراه بهروز بروم. گذشته از اينكه مي ترسيدم همه خانواده را يكباره از دست بدهم.

    به بهروز گفتم: هما نطور كه براي تو از دست دادن من و بچه ات سخت است، براي من هم از دست دادن خانواده ام سخت است. تو اگر مرا دوست داري بمان و با

    من همراه شو.

    او به من التماس مي كرد، گفت: رها خواهش مي كنم بيا برويم كمي فكر كنيم كمي باهم تنها باشيم.

    سليم دستپاچه شد و گفت: نه رها چنين كاري نمي كند. تو مي خواهي او را به همدان ببري.

    بهروز گفت: تا زماني كه خودش نخواهد كه نمي توانم به زور او را به همدان ببرم. اجازه بدهيد براي چند دقيقه باهم تنها باشيم. پدر و مادر سودابه و سايرين همگي

    باهم مخالفت كردند. او ديگر به گريه افتاد و با بغضي كه به شدت گلويش را مي فشرد رو به من كرد و گفت: رها تو خودت مرا مسلمان كردي، حالا چرا تنهايم

    مي گذاري؟!

    من هم به گريه افتادم و از او فاصله گرفتم و به يكي از اتاقها رفتم. نفرات حاضر در خانه جملگي آدمهاي تشكيلات بودند، او را ظالمانه و با چشمي اشكبار از خانه

    بيرون كردند. بعد از دقايقي از بيرون تماس گرفت و گفت گوشي را به رها بدهيد.

    سليم مخالفت كرد و گفت: رها حرفهايش را زده و تصميم خودش را گرفته، بهتر است او را به حال خودش بگذاري. او با نااميدي گوشي را قطع كرد. من ناخواسته

    خود را در معرض دندان درندگان بي رحمي مثل عناصر تشكيلاتي انداخته بودم يكباره خوابم به خاطرم رسيد. آن حيوانات درنده و گرفتاري من در آن بيابان، نداشتن راه

    فرار و آن وضعيت ناهنجار. خوابم تعبير شده بود و خانواده ام براي من حكايت دوستي خاله خرسه را تداعي مي كردند. بهروز رفت و من لحظه اي چشمانم از اشك

    خالي نشد. گوئي مذاب داغ روي دلم ريخته بودند زجري كه در آن ساعات مي كشيدم قابل وصف نيست.

    او مرا با افتخار به ميهماني آورده بود تا به ياري هم باعث تبليغ اسلام شويم و صله رحم به جا آورده و اقوام را ببينيم و حال مي ديد كه تنها مانده و هيچ ياوري در

    كنارش نيست، از شدت پشيماني به خود مي پيچيدم. من اصلاً آخر اين قضيه را نخوانده بودم و هرگز فكر نمي كردم كه چنين اتفاقي مي افتد و من و بهروز دوباره از

    هم جدا مي شويم. فكر مي كردم او هم از اين امكاناتي كه تشكيلات در اختيار ما گذاشته استفاده خواهد كرد.

    اشك بي امان از چشمانم فرو مي چكيد و عميق ترين دردهاي بشري را با تمام وجود احساس مي كردم. چهره بهروز يك لحظه از نظرم محو نمي شد. او طوري

    مورد ظلم واقع شده بود كه اگر براي گرفتن انتقام به كشتن همه عناصر تشكيلاتي مبادرت مي كرد حق به جانبش بود و من فكر مي كردم اگر مورد فريب واقع شدم

    تقصير زيادي متوجه ام نبود چرا كه او بعد از مسلمان شدن سخت گيريهاي شديدي مي كرد و چون حس مي كرد اسلام قلعه اي است كه مرا از معرض آسيب ها و

    دخالتهاي بي جاي تشكيلات دور نگه مي دارد، سعي مي كرد مرا تحت فشار قرار داده و در پناه اسلام حفظ كند. مرتب نمازهاي مرا چك مي كرد و دائماً از بهائيان

    خصوصاً عملكرد خانواده من خرده مي گرفت. من مي ترسيدم او مرا از خانواده جدا كند و پناهگاه امني برايم باقي نگذارد و دريغ از اين كه خودش برايم پناهگاهي

    بود كه امروز به دستور تشكيلات از من گرفته شد و تنها فرزندم نيز به امر همين مناديان صلح و صفا سقط گرديد.

    بهائيان با شنيدن داستان تلخ ما دسته دسته به منزل خواهرم مي آمدند و كسب اطلاع كرده و مي رفتند. هركدام از آنها تا مرا مي ديد وآن چشمان سرخ متورم را

    مشاهده مي كرد مرا سرزنش مي نمود و بهروز را لايق اين گريه ها نمي دانستند و بدون توجه به خواسته قلبي من پشت سر بهروز حرف مي زدند.

    يك نفر از من نمي پرسيد چرا اين همه گريه مي كني؟ و هيچكس از دردي كه مي كشيدم جويا نمي شد فكر مي كردم اين بيرحمي وشقاوت را خانواده ام بطور

    اتفاقي در حق بهروز روا داشتند اما شراره گفت: گريه نكن اين خواست تشكيلات بود كه بهروز از تو جدا شود.

    پرسيدم چرا؟

    گفت: به خاطر اينكه آنها مي دانند كه او قلب پاكي ندارد و قابل برگشت نيست ما لحظه به لحظه با محفل در تماس بوديم آنها دستور فرمودند كه بهروز اگر حتي زبانا

    دوباره بهائيت را پذيرفت از او نپذيريد او قابل اعتماد نيست.

    وقتي اين را شنيدم بيشتر زجر كشيدم چون خود تشكيلات دستور بازگشت به نزد او را به من داده بود؛

    وقتي اين را به شراره گفتم او گفت: آن دستور براي آن زمان بود و امروز دستور ديگري دادند اين پاسخ توجيه درستي نبود، اما ديگر با او بحث نكردم.

    دقايقي بعد مسعود از طبقه بالا كه منزل پدرش بود آمد و گفت: اعضاي محفل ملي مي خواهند رها را ببينند. همه به من تبريك گفتند و به من غبطه مي خوردند.

    تا اينكه بالأخره قرار شد به ديدن اعضاي محفل برويم با يكي از افراد تشكيلاتي در يكي از خيابانهاي بالاي شهر تهران داخل يك كوچه قرار گذاشتند، به زحمت به آنجا

    رسيديم فكر مي كردم اين فرد كه از طرف تشكيلات آمده مي خواهد ما را به ديدن اعضاي محفل ببرد. اما وقتي به آنجا رسيديم آن مرد از داخل يك ماشين پياده شد

    و مرا براي چند لحظه ديد و گفت: اعضاي محفل شما را نپذيرفتند و به من گفتند كه پيامشان را به شما ابلاغ كنم. ايشان اطمينان دادند كه مورد حمايت سازمان

    حقوق بشر هستيد و هيچ نگراني به خود راه ندهيد. اگر هم گرفتار شديد مقاومت كنيد ما بهترين و مجرب ترين وكلا را براي شما مي فرستيم.

    اين كارشان هم مثل همه كارهاي ديگرشان مسخره و بي ارزش بود. من و سليم و مسعود و شراره براي ديدن اعضاي محفل تا آنجا رفته بوديم و اين به دستور خود

    آنها بود. حدود چهار ساعت رفت و برگشت ما طول كشيد اما بطور مسخره اي چنين جوابي به ما دادند و ما را راهي كردند.

    البته اينها همه از سياستهاي كذايي آنهاست كه خودشان را خيلي به پيروان خود نزديك نمي كنند تا غير قابل دسترس و مجهول باشند، بدين وسيله مي خواهند

    قدر و ارزش خود را در نزد عده اي بهائي فريب خورده بر تر از ديگران جلوه دهند و بزرگ نمائي كنند. مثل بعضي از شيوخ اهل تصوف كه كسي معجزات آنها را نديده

    اما همه فقط شنيده اند و به راحتي پذيرفته اند.

    وقتي برگشتيم گفتند كه بهروز مرتب تماس گرفته و خواسته كه با من حرف بزند و باور نمي كرده كه در خانه نيستم. بهروز دوباره تماس گرفت و باز سليم و بقيه

    گفتند صلاح نيست كه با او حرف بزني. آن شب تلخ گذشت و من تاصبح چشم روي هم نگذاشته، نمي دانستم بهروز كجاست و چه مي كشد و بي اندازه عذاب

    وجدان داشتم. صبح كه شد دوباره بهروز تماس گرفت وباز به او گفتندكه: رها اينجا نيست بالأخره من اصرار كردم كه اجازه بدهيد با او حرف بزنم شايد مي خواهد

    براي هميشه خداحافظي كند. گوشي را كه گرفتم او با لحن مهرباني گفت: سلام رها. . .

    گفتم: سلام.

    گفت: خيلي دارم زجر مي كشم ديشب تا صبح نخوابيدم چرا جواب تلفنهاي مرا نمي دادي؟

    با گريه گفتم نمي دانم، سليم و بقيه كساني كه آنجا بودند گفتند: زود با او خداحافظي كن و با او با مهرباني حرف نزن. او اگر اين بار تو را به دست آورد براي هميشه

    اسيرت مي كند.

    به او گفتم: سعي كن قبول كني كه ديگر نمي توانيم باهم زندگي كنيم. مگر اينكه تو به حرف من گوش كني و همراه من به خارج از كشور بيايي.

    او گفت: پس بچه را چه مي كني؟

    در جواب فقط گريه كردم سليم تلفن را قطع كرد چند روز به همين شكل گذشت و من خواب و خوراك نداشتم شبها تا صبح در گوشه اي از اتاق مي نشستم و گريه

    مي كردم و روزها دسته دسته از بهائيان را كه از روي كنجكاوي به ديدنم مي آمدند ملاقات مي كردم اين همه فشار روحي و جسمي كه بر من وارد شده بود مرا به

    شدت ضعيف كرده بود حالم رو به وخامت گذاشت و فهميدم كه جنين در حال سقط است درد به اندازه اي شديد بود كه هر لحظه فكر مي كردم كه آخرين لحظه

    زندگي ام را مي گذرانم. خوب به خاطر دارم كه بدون اراده دقايق زيادي روي زانوانم مي چرخيدم كمر درد توان ايستادن از من گرفته بود، نمي توانستم يك لحظه روي

    پا بايستم.

  13. #61
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    نجات از دام

    به هرزحمتي بود خود را به بيمارستان رساندم و در ورودي سالن انتظار از شدت درد بيهوش شدم و بعد موقعي كه از بيهوشي خارج شدم فهميدم كه بچه را از

    دست داده ام.

    نااميدي به اندازه اي بر من مستولي شده بود كه دلم نمي خواست يك لحظه ديگر زنده باشم فقط مرگ مي خواستم و فراموش كردن هر آنچه برسر من آمده بود.

    به بهروز چه بايد مي گفتم؟ من كه او را از خود بيرحمانه رانده بودم حال چگونه اين خبر ناگوار را به او مي دادم .

    سودابه و شراره از اين اتفاق اظهار خوشحالي مي كردند و بي توجه به من كه زجر مي كشيدم، از اينكه از تنها مسئله اي كه باعث پيوند دوباره من و بهروز

    مي شدخلاص شده اند خوشنود بودند.

    بالأخره من برخلاف خواست خودم از بيمارستان مرخص شدم و ديگر هيچ دلخوشي و هيچ انگيزه اي براي زنده بودن نداشتم چند روز ديگر به اين منوال گذشت و من

    اصلاً حق نداشتم با بهروز حرف بزنم تا اينكه يك روز نزديك ظهر زنگ خانه خواهرم به صدا درآمد، همه فكر كرديم باز هم يك دسته از بهائيان براي انتقال خبر به ديگران

    آمده اند، اما ديديم كه دو نفر همراه بهروز جلوي خانه هستند به مسعود گفتند: ما مهمان شما هستيم و مي خواهيم با رهاخانم صحبت كنيم. آن دو نفر مردان

    محترمي بودند كه فقط به خاطر رضاي خدا به ياري بهروز آمده بودند. از بقيه خواهش كردند كه تنها با من صحبت كنند.

    قبل از اينكه همراه آنها به يك اتاق ديگر بروم سليم و مسعود به من نزديك شدند و گفتند: هر چه گفتند قبول نكن. سعي كن حرفهايشان را نشنوي. ما چهار نفر

    تنها شديم آن آقايان سعي كردند به من بفهمانند كه مورد ظلم واقع شده و فريب تشكيلات را خورده ام. حالا فرصت دارم خودم را نجات دهم وگرنه در وضعيت بدتري

    قرار مي گيرم. اما من به دستور تشكيلات بهائيت سعي مي كردم حرفهايشان را نشنيده بگيرم. به گمان خود، خودم را به خدا سپرده بودم.

    به راهي رفته بودم كه راه برگشت نداشت مگر معجزه اي رخ مي داد.

    بهروز مرتب مي گفت: بيا همراه ما برويم و من كه سخت سكوت كرده بودم گفتم: اما من مي ترسم تو كه مي داني؟!!!

    بهروز گفت: منظورت آن نامه است؟ و به آن آقايان گفت كه: از آن نامه اي كه نوشته مي ترسد.

    آنها گفتند: اصلاً دليل ندارد بترسي همه مي دانند كه آن نامه را تو ننوشته اي بلكه ديكته تشكيلات بوده. اما من فكر كردم اين غير ممكن است. به هر حال من آن

    نامه را نوشتم و همه جرم متوجه من است و باز ترسيدم و قبول نكردم. بهروز خيلي اصرار كرد و من به توصيه شديد خانواده ام كه مهره هاي مستقيم تشكيلات

    بودند نپذيرفتم.

    بهروز وقتي مي خواست مرا ترك كند از من پرسيد چرا اينقدر رنگت پريده حالت خوب نيست؟

    گريه ام گرفت و درحالي كه ديگر هيچ چيز برايم مهم نبودبا گريه و دلي آكنده از درد گفتم بچه سقط شد بهروز به اندازه اي ناراحت شد كه گوئي تمام عشق و اميد

    زندگي اش را از دست داده از شدت ناراحتي لبهاي خود را مي گزيدو با هر دو دست دو طرف گيجگاهش رامي فشرد.

    لحظاتي بعد با عصبانيت گفت من از دست خانواده ات شكايت مي كنم شما عمدا بچه مرا از بين برده ايد. آن دو نفر كه با او آمده بودند او را آرام كردند وسپس براي

    آخرين بار به من نگاهي كردند و با نااميدي آنجا را ترك كردند.

    خانواده وقتي ديدند كه من مقاومت كرده و با آنها نرفتم خيلي خوشحال شدند و ديگر به من اعتماد كرده و بدترين ناسزا ها را به مسلمانها نسبت مي دادند.

    پدر و مادر مسعود و سودابه به اماكن متبركه مسلمين مثل مكه و مشهد و قم و غيره بي حرمتي هائي مي كردند.

    همه باز هم به تمسخر مسلمانها پرداخته بودند، غافل از اينكه من از اين حرفها زجر مي كشيدم و آنها مي گفتند مسلمانها دروغگو هستند خودشان را به هزار

    مرض و فلج و نقص عضو مي زنند و به مشهد مي روند و بعد مي گويند امام رضا(ع) شفا داد. اين چيزها را مي گفتند و مي خنديدند.

    سودابه به من گفت: بهتر شد كه اين بچه را از بين برديم و همه گفتند: اين بچه بايد از بين مي رفت چرا كه او هرچه باشد يك مسلمان زاده است مشغول اين حرفها

    بوديم كه باز صداي درب منزل آمد وقتي در باز شد چند نفر با نشان دادن حكم تفتيش خانه وارد منزل شدند و دو ماشين نظامي هم جلوي خانه پارك بودند پس از

    وارسي خانه كپي نامه اي را كه نوشته بودم از داخل كمد پيدا كردند و با خود بردند من نگران اين قضيه شدم اما از طرف تشكيلات دستور رسيد كه آنها هيچ كاري

    نمي توانند بكنند ما قهار ترين وكلا راداريم و در ضمن سازمان حقوق بشر هم از ما حمايت مي كند. من در تهران اقوام زيادي داشتم در ضمن بهائيان ديگري هم

    بودند كه از اين جريان مطلع بودند.

    به اعضاي تشكيلات گفتم: مرا پنهان كنيد تا زماني كه از ايران خارج شوم برايم مشكلي پيش نيايد. اما آنها گفتند: به پنهان كردن نيازي نيست در همان جا بمان و

    ساعاتي بعد چند نظامي آمدند و حكم جلب مسعود را نشان دادند و او را به همراه خود بردند. وقتي مسعود گرفتار شد همه فاميل مرا مقصر مي دانستند و ديگر

    هيچ اجر و احترامي نداشتم و با عصبانيت مي گفتند: اگر شما مسلمان نشده بوديد اين اتفاقات نمي افتاد. بالأخره آن روز گذشت و شب هيچكدام از شدت

    گرفتاري و ناراحتي مسعود نخوابيديم.

    روز بعد خبر رسيد كه تشكيلات در پي آزادي مسعود است و سعي دارد بي گناهي او را ثابت نمايد و در دادگاهي كه براي او تشكيل مي شود حاضر شده و علت

    گرفتاري مسعود را جويا شود و چون مدركي دال بر اينكه او جرمي مرتكب شده وجود ندارد، خود آنها را محكوم خواهد كرد. با اين خبر دلگرم و راضي شديم.

    اما برخلاف انتظار ما ساعاتي بعد باز عده اي آمدند و اين بار حكم جلب مرا آوردند و من با ديدن حكم قاضي چادرم را پوشيدم و با آنها همراه شدم.

    آقاياني كه براي بردن من آمده بودند بسيار با احترام با من رفتار مي كردند. شراره و برادر كوچكتر مسعود هم همراه ما آمدند. ما را به دادگستري بردند و حدود نيم

    ساعت بعد به شراره و برادر شوهرش گفتند: شما برويد اين خانم بازداشت است و بايد راهي زندان شود. آنها با من خداحافظي كرده و رفتند. آقايان مرا سوار يك

    پژو سياه كرده و با خود بردند پس از سپري كردن مدت زماني اندك روبه روي زندان قصر تهران بوديم. دقايقي منتظر شديم و بعد ديدم كه مسعود را همراه خود آورده

    و او را هم در كنار من نشاندند و حركت كرديم. ما نپرسيديم ما را كجا مي بريد و آنها هم چيزي نگفتند اما از شهر خارج شده و به سمت جاده همدان راهي شديم

    ساعاتي بعد به همدان رسيديم و وارد دادگاه انقلاب همدان شده و بعد ما را از هم جدا كرده و هركدام را به سمتي بردند وارد يك ساختمان اداري شديم و بعد به

    من گفتند كه روي صندلي بنشينم چند دقيقه بعد برايم غذا آوردند غذا را كه خوردم يك حوله و يك مسواك، يك جفت دمپائي و يك دست لباس به من دادند من با

    ديدن آن چيزها مطمئن شدم كه براي مدتي طولاني بازداشت هستم. بالأخره مرد محترمي روبه روي من نشست و گفت: بهروز از مسعود و برادر وخواهرت

    شكايت كرده كه همسرش را به اجبار از او جدا كرده و موجب از بين رفتن فرزندش شده اند شما هم به جرم همكاري با دشمنان نظام جمهوري اسلامي و نوشتن

    يك نامه عليه دولت ايران بازداشت شده ايد.

    اما مي دانيم كه شما مورد اغفال واقع شده و در يك عمليات سياسي گرفتار شده ايد. شما براي ما خيلي قابل احترام هستيد اولاً بخاطر اينكه از سلاله رسول الله

    (ص) هستيد و ثانياً به دليل اينكه به اسلام روي آورده و مسلمان شده ايد اگر مي گذاشتيم در آنجا بمانيد ممكن بود بلائي سر شما بياورند چرا كه نمونه اين مسائل

    را زياد ديده ايم آنها به دوباره بهائي شدن شما اعتماد نمي كنند و مي دانند كه هيچ وقت نمي توانند در گوش شما از آن اراجيف پركنند از اين رو ممكن بود شما را از

    بين ببرند و به گردن جمهوري اسلامي بيندازند.

    خانواده شما مهره اي بيش نيستند و آنها فريب خورده اند و نمي دانند كه آب را در آسياب چه كسي مي ريزند. آنها دقيقاً مثل ربات عمل مي كنند ما تصميم گرفتيم

    به بهانه اينكه شما عليه جمهوري اسلامي نامه نوشته ايد شما را دستگير كرده از آن خانه بيرون بكشيم و بعد اجازه بدهيم با آرامش فكر كنيد و تصميم بگيريد.

    حالا تا زماني كه تصميم خود را بگيريد مهمان ما هستيد و بعد مي توانيد در دادگاه از خود دفاع كرده و آزاد شويد.

    او گفت: قبل از اينكه ما تصميمي در باره شما بگيريم يك فرد ناشناس فتو كپي نامه شما را براي ما فرستاده بود. بعد تلفني خبر دادند كه فردي به اسم رها، عليه

    جمهوري اسلامي مطالبي نوشته و قصد دارد از ايران خارج شده و در آنجا هم تبليغات سوئي عليه نظام داشته باشد. او دوباره بهائي شده و به اسلام اهانت

    مي كند ما پي گيري كرديم و متوجه شديم آن شخص از خود تشكيلات گمارده شده تا بدين وسيله شما را به دام دولت انداخته و به خيال خام خود شما رادر مقابل

    دولت جمهوري اسلامي قرار دهند و در دنيا به تبليغات عليه نظام بپردازند و براي پيروان خود داستان سرائي كنند اما ما به خاطر اينكه شما فريب خورديد بيش از يك

    شب شما را نگه نمي داريم و ان شأ ا. . . فردا در دادگاه مسئله فيصله يافته و شما به نزد همسر خود باز مي گرديد.

    من خوشحال شدم و از ايشان تشكر نمودم و گفتم: آيا مي توانم بهروز را ببينم

    گفت: بله، حتماً.

  14. #62
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    عصبانيت در محفل

    حرفهاي آن مرد محترم كاملاً واقعي بود. براي تشكيلات اصلاً اهميت نداشت چه بلائي بر سر من بيايد و در ضمن خودم بارها شاهد بودم كه بهائيان مسلمان شده

    را اذيت مي كردند و به گردن جمهوري اسلامي مي انداختند و در زمان خود بهاء و عبد البهاء نيز بسياري را ترور مي كردند و مي گفتند خودشان از شدت عشق به

    بهاء خود كشي كرده اند!!

    آنها با بي رحمي تمام بچه مرا از بين بردند. آنها هيچ رحم و مروتي نداشتند. احساس امنيت فوق العاده اي كردم و از اينكه از خانواده و تشكيلات دور بودم و

    مي توانستم به راحتي نماز بخوانم احساس بسيار خوبي داشتم به بازجو گفتم: مي خواهم نماز بخوانم، راهنمائي كرده و پس از وضو در همان اتاق كه موكت شده

    بود به نماز ايستادم.

    حالت عجيبي در نماز داشتم احساس مي كردم خداوند ناظر مي داند كه چگونه مورد ظلم واقع شده و عذاب مي كشم.

    دلم براي بهروز تنگ شده بود از خدا خواستم او راحت و آرام باشد و بداند كه من از او جدا نمي شوم و دوباره به كنارش بر مي گردم.

    وقتي نماز تمام شد درب اتاقم را زدند و يكباره متوجه شدم بهروز به ديدنم آمده است. خوشحال شدم و بعد از سلام واحوال پرسي به او گفتم من از تو خجالت مي

    كشم نمي توانم نگاهت كنم و او گفت عيبي ندارد هر چه بود گذشت حالا فهميدي آنها چه انسانهاي بي رحم و بي عاطفه اي هستند.

    گفتم: از اول فهميده بودم اما اولاً در عمل انجام شده قرار گرفتم و بعد از اينكه تو مرا از آنها جدا كرده و ديگر پشتيباني نداشته باشم مي ترسيدم و نمي دانم چرا

    نمي توانستم دوباره نظرم را عوض كنم و با تو برگردم مي خواستم تا آخرش بروم و باز سرنوشتم را به خدا بسپارم.

    گفت: سرنوشت خود را به دست تشكيلات سپرده بودي اما خدا به تو رحم كرد و با شكايتي كه من از خانواده ات كردم تو را به همدان بازگرداندند. آن شب اجازه دادند

    بهروز در كنار من بماند.

    من و بهروز تا صبح باهم حرف زديم و از اتفاقاتي كه برايمان افتاده بود درس عبرت گرفتيم و از تجربيات تلخي كه كسب كرده بوديم شناختمان نسبت به تشكيلات

    بيشتر شد. اين مرحله سخت زندگي را هم پشت سر گذاشتيم و به هم قول داديم در حد توان در راه اسلام قدم برداريم و هرگز افتخار اين نام از ما سلب نشود.

    فرداي آن شب به دنبال ما آمدند و ما را به دادگاه بردند همه ماجرا را براي قاضي تعريف كردم و سپس همه مسائل را اعتراف كردم و به كمك وكيل تسخيري كه

    داشتم از حضور دادگاه عذر خواهي كرده و تعهد دادم كه ديگر مورد فريب تشكيلات واقع نشوم. قاضي هم حكم آزادي مرا صادر كرد.

    من و بهروز به خانه برگشتيم و من قلب پاك و بي كينه بهروز را مي ستودم و از همه چيز شرمنده بودم و سعي مي كردم همه اشتباهاتم را جبران كنم.

    چند روز بعد شنيدم كه مسعود همه چيز را اعتراف كرده و از اولين روز كه از طرف تشكيلات مأموريت بازگرداندن مرا داشته به همه چيز بدون كم و كاست اقرار نموده

    است. اعترافات او باعث شد كه حكم جلب سليم و شراره را هم دادند و هركدام از آنها به علت داشتن شاكي خصوصي وثابت شدن جرمشان و همچنين به جرم

    ديكته يك نامه كذائي عليه نظام و همكاري با دشمنان جمهوري اسلامي در خارج از كشور مدت كوتاهي در بازداشت به سر مي بردند.

    من و بهروز از آن پس بدون سايه شوم تشكيلات زندگي خوبي را باهم آغاز كرديم مدتي بعد باز هم خانواده به ديدنم آمدند و گفتند ما مي دانيم كه تو اجباري دوباره

    مسلمان شدي و من هر قدر كه سعي مي كردم به آنها بقبولانم كه از صميم قلب عاشق اسلام هستم و از بهائيت نفرت دارم نمي پذيرفتند.

    با اين حال مادرم ديگر مثل سابق به من محبت نداشت و پدرم با نگاهش از پشت عينك براي اينكه دوباره مسلمان شده بودم اظهار تأسف مي كرد، سليم و سودابه

    و پدرو مادرم فقط يك شب در خانه ما ماندند و آنها به قول خودشان باز هم از طرف تشكيلات مأموريت داشتند تا نظر نهائي مرا بدانند.

    آن شب گذشت و روابط ما كاملاً بدون كمترين محبت و عواطف خانوادگي شده بود. آنها وقتي جواب مرا شنيدند مأيوس شدند و رفتند، مدتي بعد يكي از برادرهاي

    بهروز كه همراه خانواده براي تفريح به شمال رفته بودند در دريا غرق شد و ما در مراسم سوگواري او در كنار بهائيان قرارگرفتيم.

    همه در آن مراسم سعي مي كردند به اذيت ما بپردازند و با چهره اي حق به جانب و مغرور به تحقير مسلمانان بپردازند. خانواده من هم از سنندج آمده بودند.

    تشكيلات از اين فرصت هم استفاده كرد و باز به عده اي مأموريت داده بود كه آخرين تلاشهاي خود را بكنند. اعضاي خانواده من شب بعد از مراسم عزاداري به خانه

    ما آمدند.

    سليم گفت: اعضاي محفل مي خواهند شما را طرد كنند اما به احترام ما هنوز اين كار را نكرده اند. شما هم وقت داريد كه اگر پشيمان شديد برگرديد، من و بهروز

    عقيده خود را بدون كوچكترين ترديدي بيان كرديم. باز هم كمي با ما بحث كردند تا ببينند حقيقت درون ما چيست و اگر مي توانند ما را به ترديد انداخته و بازگردانند اما

    تلاششان بيهوده بود.

    از اين رو به تهديد ما پرداختند و گفتند اگر طرد شويد ديگر نمي توانيد با هيچ كدام از ما رفت و آمد كنيد و بايد تا آخر عمر تنها بمانيد.

    من كه به شدت از دست تشكيلات عصباني بودم گفتم: اگر من جاي دولت جمهوري اسلامي بودم همه اعضاي محفل را تير باران مي كردم، آنها انسان نيستند

    بلكه حيواناتي به شكل انسانند، آنها بوئي از انسانيت و معرفت نبرده اند و بهائيت را هم قبول ندارم چرا كه كاملاً به بطالت اين فرقه پوشالي و سياسي پي برده ام

    و حاضرم حتي به قيمت كشته شدن، در راه اسلام ايستادگي كرده و از حقيقت دست بر ندارم وقتي ديدند كه از اين راه هم هيچ سودي نخواهند برد به خرافات

    هميشگي متوسل شدند و براي اينكه ما را بترسانند گفتند: مي دانيد هركس از بهائيت خارج شود به بد ترين و دردناك ترين بلاها و مصائب دچار مي شود و مثالهاي

    زيادي براي ما آوردند كه از كودكي آنها را در گوش ما خوانده بودند. اين حرفها كمترين حاصلي براي آنها نداشت. تا نزديك صبح با ما حرف زدند و ما را تبليغ كردند و

    صبح با ناراحتي خانه ما را ترك كرده و رفتند. ديگر احساس خطر مي كردم. من به شدت به مادرم و خانواده ام وابسته بودم، بهترين و شاد ترين خاطرات زندگي ام را

    با آنها گذرانده بودم. فكر اينكه آنها را براي هميشه از دست بدهم آزارم مي داد. مدتي به خاطر از دست رفتن برادر بهروز در خانه پدر شوهرم بوديم تا پدر و مادرش

    تنها نباشند و تسلي خاطري براي آنها باشيم. در آنجا هم وقتي بهائيان مرتب رفت و آمد مي كردند و ما را مي ديدند به ما توصيه مي كردند از اسلام دست كشيده

    و دوباره بهائي شويم و ما هم آنها را تبليغ مي كرديم. خانواده بهروز هم مأمور توصيه هاي لازم به ما شده بودند. ما ديگر توبه كرده بوديم و امكان نداشت فريب

    حرفهاي آنها را بخوريم.

    سميرا خواهر كوچك بهروزبا اينكه دختر با محبتي بود به من گفت: رها جون شما را به خدا كاري كنيد كه طرد نشويد من شما و داداش بهروز را خيلي دوست دارم

    نمي توانم از شما براي هميشه جدا شوم. به او گفتم خب اگر طرد شديم دوباره به خانه شما مي آئيم و شما را مي بينيم ما كه از تشكيلات ترسي نداريم.

    ما كه گوش به فرمان آنها نيستيم. سميرا گفت: نه چنين چيزي امكان ندارد ما كه گوش به فرمان هستيم اگر طرد شويد ديگر از شما متنفر مي شويم و اگر شما را

    جلوي خانه ببينيم از طبقه بالا آب كثيفي روي سر شما مي ريزيم تا برويد و ديگر هيچ وقت برنگرديد.

    من آن روزها در حال نوشتن كتابي به اسم «چرا مسلمان شدم» بودم و به گوش بهائيان هم رسيده بود كه من مشغول نوشتن كتابي

    هستم آنها براي عوض كردن نظر من همه تلاش خود را كردند، اما من بالأخره آن كتاب را نوشته و به چاپ رساندم تا اگر كسي هم در بين بهائيان مستعد مسلمان

    شدن است بي پروا به ما بپيوندد البته بسياري از بهائيان قلباً به بطالت بهائيت پي برده بودند اما جرأت ابراز عقيده نداشتند، بسياري هم از آن جامعه خارج شده و در

    روزنامه كناره گيري و برائت خود را از بهائيت اعلام مي كردند و طرد مي شدند، با نوشتن آن كتاب هم مسلمانان را از وجود چنين كرمهاي خطر ناكي در كنارشان آگاه

    ساختم و هم به بهائياني كه مثل خانواده من و بهروز واقعاً فريب خورده و از سياسي بودن اين تشكيلات بي اطلاع هستند هشدار داده بودم كه در روز حساب هيچ

    عذري از آنها پذيرفته نخواهد شد و همچنين به نقد احكام و دستورات بي اساس بهائيت پرداخته بودم. اين كتاب كه چاپ شد و به اطلاع تشكيلات رسيد به خانواده

    ها دستور دادند كه با ما قطع رابطه كرده و ما را از محبت خود محروم كنند. من در اين چند ماهه به حدي غرق لذت عشق به ائمه اطهار بودم و آنچنان اميدي به

    محبت و رحمت اين بزرگواران بسته بودم كه به راحتي مي توانستم اين عشق الهي را به همه تعلقات دنيوي ترجيح دهم.

  15. #63
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    هديه اي به نام زهرا

    چندي بعد خداوند به ما دختري عنايت كرد و زندگيمان پر از شور و شعف شد.

    ما دوستان بسيار نزديك و خيلي صميمي و مهرباني داشتيم كه در آن روزها كه نيازمند كمك بوديم به ياري ما آمده و ما را از تنهائي خارج كردند.

    اما من هنوز نياز عجيبي به مادرم داشتم و به شدت دلم برايش تنگ مي شد. يك روز تصميم گرفتم به او تلفن كرده و حالش را بپرسم مي دانستم به من كم محلي

    خواهد كرد و منتظر بودم ملامتم كند اما وقتي به او تلفن كردم زن برادرم گوشي را برداشت و به محض اينكه متوجه شد منم گفت: مادرت با تو حرفي ندارد و

    گوشي را قطع كرد چند بار ديگر تماس گرفتم باز همان زن برادرم كه همسر امير بود با عصبانيت مي گفت: مامان ديگر هيچ وقت با تو حرف نمي زند.

    گفتم: گوشي را بده خودش اين را به من بگويد، از اين كار امتناع كرد، خيلي دلم شكست بعد از آن در اوقات مختلفي از شبانه روز حتي نيمه شب زنگ مي زدم كه

    دل مادرم به رحم آيد و جوابم را بدهد، اما او از طرف تشكيلات دستور گرفته بود كه حتي جواب سلام مرا هم ندهد.

    من هنوز از طرف بيت العدل طرد نشده بودم اما اعضاي تشكيلات سنندج به خانواده ام دستور داده بودند كه همگي به چند دليل با من قطع رابطه نمايند، اول اينكه با

    طرد و دفع من از خود موجبات جذب مرا فراهم كنند، بدين طريق كه از لحاظ روحي مورد شكنجه و عذاب قرار گيرم و بالأخره تاب و تحمل از دست داده و از شدت دل

    تنگي و تنهائي باز هم به بهائيت رجوع كنم، دوم اينكه وجود من در كنار جوانان و نوجوانان بهائي خطر آفرين بود و مي توانستم با طرح چند سؤال ساده باعث آگاهي و

    هشياري آنان شده و آن همه تبليغات سوء را عليه اسلام خنثي نموده آنان را به اسلام دعوت نمايم و تأثيرات غير قابل جبراني بر آنها بگذارم و سوم اينكه با ايجاد

    چنين ضربات روحي و رواني كم كم زندگي مشتركم با بهروز دچار مخاطره و اختلال شود و افسردگي و سردي و كسالت در زندگي حكم فرما شده و اين را به حساب

    همان خرافاتي بگذارم كه از كودكي در گوش ما خوانده بودند مبني بر اينكه هركس از بهائيت خارج شود به بدترين بلايا و مصائب دچار خواهد شد و مشكلات زيادي

    گريبانگير او خواهد بود و تشكيلات با اتخاذ چنين سياستي ما را از ديدن خانواده محروم كرد.

    زهرا اسم دختر كوچك ما بود. او بدون مهر و محبت اقوام نزديك بزرگ مي شد و هيچ بهره اي از وجود پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها، عمه و عمو و خاله و دائي

    نمي برد.

    زهرا شيريني زندگي ما شد. او زيبا و با هوش و بازيگوش بود و تمام خلأ زندگيمان را با وجود او پركرديم.

    زهرا هديه اي بود كه از حضرت فاطمه زهرا گرفته بوديم، او به طور معجزه آسائي در يكي از مراسم هاي روح پرور شهادت بانوي دو عالم، آن وجود مقدس و مطهر،

    از جانب خدا به ما ارزاني شد و به زندگيمان رنگ ديگري داد و ما را به اندازه اي به خود وابسته كرد كه عدم وجود خانواده در كنارمان را حس نمي كرديم.

    من شب و روز در انديشه تعليم و تربيت او و سلامت روح و جسم او بودم چرا كه نمي خواستم تنهائي و بي كسي ما كوچكترين تأثيري در رشد و تعالي او داشته

    باشد. همه كتاب داستانهايش را برايش بازبان كودكانه و آهنگين خوانده و ضبط كرده بودم تا در لحظات تنهائي با گوش دادن به آنها و نگاه كردن به عكس كتابها علي

    رغم سرگرم كردن او به رشد ذهني اش كمك كنم. در آن روزها من هم آرايشگاهي دست و پا كرده و مشغول كار بودم، تمام امكانات رفاهي و رشد و تربيت زهرا را

    براي او مهياكرده بودم.

    ضبط كوچكي داشت كه دائماً نوارهاي مورد علاقه اش را گوش مي كرد بعد از مدتي متوجه شدم با زبان كودكانه و شيرين همه آن قصه ها و شعر ها و ضرب المثلها

    را حفظ كرده، طوري كه هر شنونده اي را به خود جذب مي كرد و او را به تحسين وا مي داشت .وقتي سه ساله بود حروف الفبا را به او فرا دادم و چهار سالش تمام

    شده بود كه كاملاً مي توانست تيتر هاي درشت روز نامه را بخواند. هوش و استعداد اين هديه الهي و اين فرشته زيبائي كه خداوند به ما عنايت كرده بود باعث شد

    كه افراد تحصيل كرده با اشتياق زيادي با ما رفت و آمد كنند تا بچه هايشان از همنشيني با زهرا تأثيرات مثبتي بگيرند و ما هم كه با علاقه در پي كسب علم و

    معرفت و مسائل مذهبي و فلسفي بوديم با بزرگان و علماي شهر و با اساتيد دانشگاه رابطه بر قرار كرده و توفيق حضور در كنار آنها را داشتيم. من محبت خدا را به

    عينه مي ديدم و لطف و رحمت او را در تمام مراحل زندگي ام احساس مي كردم و به اميد روزي بودم كه آن منجي عالم بشريت، صاحب عصر و الزمان ظهور نمايد و

    پرده از چهره روبه صفتان و كافران بردارد و دنيا از مزاحمت و ظلم و ستم اين از خدا بي خبران پاك شود.

    زهرا چهار ساله بود كه يك روز خاله تماس گرفت وگفت: پدر حالش خوب نيست حتماً با بهروز به سنندج برويد .خيلي نگران شدم يعني فهميدم كه قضيه بيماري

    نيست.

    آنها كه با ما رفت و آمدي نداشتند و بعد از چند سال دوري چنين خبري را به خاله داده و از او خواسته بودند كه ما به سنندج برويم حاكي از اين بود كه پدرم از دنيا

    رفته است. هيچ خبري تا اين حد نمي توانست برايم دردناك باشد. بعد از مدتها دوري دلم مي خواست مي توانستم به كنارش بروم و از وجود گرم ومهربان ومظلوم

    او عاشقانه لذت ببرم. حدود يك ماه بود كه خوابهائي در همين رابطه مي ديدم يك شب خواب ديدم پدرم مسلمان شده و به همه غذا مي دهد. چقدر آرزو داشتم

    پدر مسلمان مي شد. با صداي بلند گريه مي كردم و پدرم را صدا مي زدم مي دانستم روح او نظاره گر قلب تنها و زخمي من است.

    خيلي زود به سمت سنندج حركت كرديم دعا مي كردم وقتي رسيدم او را در بستر بيماري ببينم اما وقتي به سنندج رسيديم فاميلها را مي ديدم كه با لباسهاي

    سياه به سمت خانه ما مي روند. ديگر مطمئن شدم كه پدر رفته است. خانه سرسبز و با صفاي ما بدون پدر روحي نداشت لطفي نداشت و هيچ رنگ و بوئي

    نداشت. پدرم رفته بود. براي هميشه. دلم از درد پر بود نمي خواستم باوركنم كه او مرده است. نمي توانستم باور كنم كه ديگر نيست.

    حالا مادر عزيزم را با داغ از دست رفتن پدر چگونه مي ديدم؟ او كه عاشقانه مثل پروانه اي به گرد شمع پدر مي چرخيد چگونه مرگ او را باور خواهد كرد؟

    چگونه دوري اش را تحمل خواهد كرد؟

    به خانه كه رسيدم صداي گريه هايم بلند شد. روي پله ها بهمن را ديدم و او را در آغوش كشيدم و هر دو گريه كرديم .مادرم را در حاليكه روسري سياهي بر سر و

    لباس سياه به تن كرده بود ديدم. او كه به احترام سيادتش هميشه سبز مي پوشيد امروز در سوگ پدر رخت عزا به تن داشت. او را هم در آغوش كشيدم و مرتب

    مي گفتم: مامان بگو بابا كجاست؟ مامان سعي مي كرد آرامم كند. به طرف جائي كه هميشه پدر در آنجا مي نشست رفتم. بالش او را مي بوئيدم و مي بوسيدم و

    اشك مي ريختم. همه اقوام ايستاده ومرا نگاه مي كردند. خواهر بزرگم تعريف كرد كه او چگونه در عرض يك دقيقه سكته قلبي كرده و از دنيا رفته است.

    دلم شكسته بود، دوست داشتم تسكين يابم اما صداي قرآني در فضا پخش نبود. به مامان گفتم: اجازه بده در مسجد محل صوت قرآن پخش شود.

    مامان گفت: نه ما خودمان دعا و مناجات داريم و نيازي به قرآن نيست،

    اصرار كردم و با گريه گفتم: از طرف من، نه از طرف شما. بگذاريد قرآن پخش شود اما مادرم اجازه نداد. دلم مي خواست كاري براي پدر بكنم اما چه كاري از من

    ساخته بود؟ سليم را ديدم اما با او ديده بوسي نكردم. مسعود وشراره از تهران رسيدند من نزديك شراره شدم كه يكباره شراره گفت: پدر از دست تو دق كرد و مرد

    از اينجا برو. بيشتر دلم شكست و احساس كردم ناخواسته در مرگ پدر مقصر بودم. كم كم متوجه شدم هيچ كس در آن شرايط سخت و دل گير با من حرف

    نمي زند. كسي هم اگر از روي فراموشي مي خواست با من حرف بزند سليم اشاره مي كرد كه با او صحبت نكنيد.

    هيچ كدام از اقوام به من تسليت نمي گفتند و من در آن وضعيت سخت احساس تنهائي مي كردم. پدر را در غسالخانه ديدم كه اي كاش نمي ديدم و آن چهره از او،

    براي هميشه در خاطرم نمي ماند. بعد از خاكسپاري پدر ديدم جاي من در آن خانه نيست كاملاً غريبه ام و گوئي كسي مرا نمي شناسد.

    همه براي پدر مناجاتهاي مخصوص بهائيان را مي خواندند و من فقط به تلاوت قرآن و فاتحه مشغول بودم. غروب كه شد به پشت بام رفتم و در خرپشتي را بستم.

    جاي پدرم خالي بود. او را روي آن كوهها به خاك سپرده بودند. شب اول قبرش بود و من با سوز دل مي گريستم و ناله هاي جان خراشم تمام آن فضا را پر كرده بود.

    نماز شب اول قبر خواندم. زيارت اهل قبور و زيارت عاشورا خواندم و به ائمه التماس كردم كه روح او را در كنف رحمت و عنايت خويش داشته و نظر لطفي به او كرده و

    شفاعتش كنند .صبح فردا به همدان برگشتيم. فضاي خفقان آور خانه پدرم برايم غير قابل تحمل شده بود.

    به خانه آمدم و خيلي زود جلسه روضه اي در خانه بر پا كردم. روضه من در روز هفتم فوت پدرم و روز اربعين امام حسين(ع) بود جمعيت زيادي به خانه ما آمدند و

    جلسه به حدي پرشور و حال شد كه برايم غير قابل تصور بود. اين جلسه آرامشي به من داد و توانستم با تلاوت سوره الرحمن كه توسط يك روحاني قرائت ميشد

    آرام گيرم و با دردي كه روز اربعين در سينه ام انباشته بود گريه ها معني گرفت و روضه ها جان يافت.

  16. #64
    Senior Member اعتقادات اعتقادات آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    4,726
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    پاسخ : خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلا�

    بازگشت به خانه

    بعد از آن تا مدت ها افسرده بودم و دائم دلم گرفته بود. من غم از دست رفتن پدر را به تنهائي تحمل كردم و هيچكس به ديدنم نيامد.

    زهرا پنج ساله شد و من در اوائل ماه محرم نجواي عاشقانه اي با امام حسين(ع) داشتم لذتي كه از خلوت با امامان و كريمان اهل بيت مي بردم غير قابل وصف

    است فقط همين را بگويم كه همه هستي ام و همه زندگي دنيوي ام را مي توانستم به لحظه اي خلوت معنوي و توسل به امامان بدهم و نيم نگاه محبت آميزي از

    سوي هركدام از آن بزرگواران مثل شعله اي فروزنده روشني بخش و اميد آفرين بود.

    شب عاشورا تا صبح نخوابيدم و از جان و دل در سوگ امام حسين(ع) و يارانش گريستم به ياد مصائب حضرت زينب(س) رنج و اندوه خود را فراموش كرده بودم و ياد

    مظلوميت امام حسين(ع) و اصحابش ظلمي را كه بر ما رفته بود از خيالم مي زدود. دلم گرفته بود. آلبوم عكس هاي خانوادگي را آوردم و روي هركدام از عكسهاي

    پدر و مادرم قطره ها اشك ريختم. دلم براي مادرم تنگ شده بود. دلم مي خواست مي توانستم او را ببينم و مثل هميشه عاشقانه او را در آغوش بگيرم

    نمي توانستم باور كنم كه او را براي هميشه از دست داده ام اما او هنوز در قيد حيات بود چرا نمي توانستم ببينمش؟! چرا چنين ظلمي در حق من شده بود.

    نزديك صبح بود خدا را به عظمت رسالتي كه بر دوش سرور و سالار شهيدان گذاشته بود، به مظلوميت و حقانيت او و به پاكي خونهايي كه در آن روز بلاخيز به زمين

    ريخته سوگند دادم كه دل مادرم را نرم كند و مرا از محبت مادرانه اش محروم ننمايد. دلم هواي مادرم را كرده بود و مثل كودكي خردسال هرجا را كه نگاه مي كردم

    چهره زيباي او را مجسم مي كردم و دلم برايش پر مي كشيد.

    در طول اين چند سال دوري توانسته بودم همه اعضاي خانواده را با آن همه صميميت و آن همه خاطرات خوشي كه با آنها داشتم فراموش كنم اما مادر عزيزم را

    حتي يك لحظه نمي توانستم از ياد ببرم و محبتهايش را فراموش كنم. طولي نكشيد كه ازطرف يكي از دوستان قديمي به نام آقا و خانم مردوخي كه مسلمان بودند

    و در سنندج زندگي مي كردند دعوت شديم. من نمي توانستم آن دعوت را بپذيرم چرا كه برايم بي اندازه مشكل بود كه به سنندج بروم و از ديدن مادرم محروم

    باشم اما بالأخره پذيرفتم.

    با بغضي در گلو و سينه اي مالامال از اندوه جاده پر پيچ وخم سنندج را طي كرديم نزديك ظهر بود كه رسيديم.

    با وجود فضاي شادي كه در خانه آقاي مردوخي حاكم بود غم تمام وجود مرا احاطه كرده بود خاطرات گذشته همه برايم مرور مي شد.

    مهدي را به خاطر آوردم و محبتهاي آن خانواده با ايمان را. به سختي توانستم از آزيتا خبري بگيرم و شنيدم كه در يك حادثه آتش سوزي همسرش را ازدست داده و با

    دختري كه كاملاً شبيه پدرسياه وبا نمك بود تنها زندگي مي كرد وشنيدم كه سالها پيش خانواده آقاي محمد صالحي به تهران رفته اند و كسي آدرس و شماره تلفني

    از آنها ندارد و براي اينكه حال نسيم را بپرسم با مادرش تماس گرفتم و به يكي از دختران آقاي مردوخي گفتم: بگو يكي از دوستان او هستم و مي خواستم حالش

    را بپرسم او اين كار را كرد و بر حسب اتفاق نسيم خانه بود. با خوشحالي گوشي را گرفتم و با او صحبت كردم.

    او گفت: چند سال پيش به سيامك التماس كردم كه با من باشد اما او قبول نكرد و از من جدا شده و ازدواج كرد من هم كه به شدت عذاب مي كشيدم و از همسرم

    هم نفرت داشتم با يك مهندس رابطه برقرار كردم كه همه چيز را فراموش كنم و بار تحميل آن زندگي اجباري را از دوشم كمتر كنم همسرم و خانواده همسرم

    متوجه اين قضيه شدند. به اعضاي تشكيلات شكايت كردند و مي خواستند مرا طلاق بدهند من از خدا مي خواستم كه طلاق بگيرم اما تشكيلات مخالفت كردند و

    من هنوز با همان همسرم زندگي مي كنم و اين روزگار لعنتي را مي گذرانم. تشكيلات حيثيت و آبروي مرا به باد داد. تشكيلات عشق و آرزوي مرا از من گرفت،

    تشكيلات مرا خرد كرد و ديگر چيزي از من نمانده است اما تنها دخترم را طوري تربيت كرده ام كه هرگز بلاهائي كه بر سر من آمد برسر او نياورند و او را ملعبه دست

    خود نكنند.

    حرفهايم با نسيم طول كشيد و دلم بيش از پيش گرفت با او خداحافظي كردم. غم تمام وجودم را احاطه كرده بود. در شهر خودم بودم در زادگاهم و در محل بهترين

    خاطرات زندگي ام اما از رفتن به خانه خودمان محروم بودم. خانه دوران كودكي و نوجواني ام، خانه زيبائي كه در بهترين و رؤيايي ترين محيط طبيعت بنا شده بود.

    خانه اي را كه جاي جاي فضاي سبز و دل انگيزش ياد آور زحمات پدر عزيزم بود. آقاي مردوخي دو دختر چهارده و پانزده ساله و يك پسر سه ساله داشت ما با اين

    خانواده مسافرتهاي زيادي رفته بوديم و بچه ها مرا خاله صدا مي كردند از آنجا چند بار با خانه تماس گرفتم و با شنيدن صداي خوب مادر نفسم در سينه حبس

    مي شد. سكوت مي كردم وچيزي نمي گفتم مي دانستم كه باشنيدن صداي من تلفن را قطع خواهد كرد و اين كار موجب عذاب روحي او خواهد شد سر سفره

    نشسته بوديم كه يكباره فكري به خاطرم رسيد.


    ديدار پنهاني با مادر

    تصميم گرفتم به خانه يكي از همسايه ها رفته و از آنها بخواهم كه مادرم را به خانه خود دعوت كنند و او بدون اينكه از حضور من در آنجا مطلع باشد به آنجا بيايد.

    از انديشه اين تصميم هيجان عجيبي داشتم ديگر قادر به خوردن غذا نبودم. مدتي بود كه يك پرايد خريده بودم اما در مسافرتها بهروز رانندگي مي كرد.

    تصميم خود را به بهروزگفتم او مخالفت كرد وگفت: اين كار عملي نيست تو نمي تواني با گير انداختن مادرت از محبت او بهره مند شوي، او درچنين وضعي هم جواب

    سلام تورا نخواهد داد.

    گفتم: اما من مادرم را مي شناسم نمي تواند در مقابل شيطنت هاي من دوام آورد و به بهروز گفتم: اگر تو مخالفت كني تنهائي مي روم. بالأخره او رضايت داد و

    دقايقي بعد همراه بهروز و زهرا به سمت خانه راه افتاديم. همسايه ها مادرم را خيلي دوست داشتند و او را بعنوان طبيب محل مي شناختند و او با محبت و

    دلسوزي زياد بر بالين مريضها حاضر شده و داروهاي گياهي تجويز مي كرد. ما مجبور بوديم خود را از معرض ديد همسايه ها دور كنيم تا حضورمان در آن محل به گوش

    خانواده و در نتيجه به گوش تشكيلات نرسد و محدوديتي ايجاد نكند تا ما بتوانيم هر زمان كه دوست داشتيم به آنجا آمده ومادرم را ملاقات كنيم. بالأخره به منزل يكي

    از همسايه ها رفتيم. آنها با ديدن من ابراز خوشحالي مي كردند و به يكي دو همسايه ديگر هم حضور مرا اطلاع دادند.

    دختران همسايه كه در سالهاي گذشته در عروسك سازي و قالي بافي و. . . به من كمك مي كردند باخوشحالي از من استقبال مي كردند وعلت غيبت چند ساله

    مرا جويا مي شدند. مادرم حقيقت را به آنها گفته بود و آنها دوست داشتند از زبان خود من بشنوند و من شرح مسلمان شدن خود و عكس العمل تشكيلات را براي

    آنها تعريف كردم. آنها كه مرتب با سليم در ارتباط بودند حرفهاي مرا باور نمي كردند او مثل همه تشكيلاتي ها مردم دار و خوش برخورد بود اما به آنها گفتم كه او تابع

    دستورات شيطان شده است و ديگر تحت هر شرايطي به وظيفه اش عمل مي كند او روي عواطف و احساسات انساني اش پاگذاشت تا امر تشكيلات را اطاعت

    كرده باشد و اين زندگي همه بهائيان بود كه دچار مرگ معنويت شده و اسير زورگوئي هاي يك سازمان بي رحم و بي منطق گشته بودند.

    همسايه ها وقتي داستان زندگي مرا شنيدند افسوس خوردند كه چهره هاي مظلومي مثل سليم و سودابه و غيره چگونه فريب وعده و وعيد پوشالي يك حزب

    سياسي دروغين به اسم دين را خورده و اسير سر سپرده يك عده جاني شيطاني شده اند. آنها مصمم شدند در ياري رساندن به من از هيچ كمكي دريغ نكنند.

    خانم همسايه با مادرم تماس گرفت و گفت: همسرم سخت مريض است، زودتر به ديدن او بيا، مادرم از همه جا بي خبر براي عيادت همسايه از خانه بيرون آمد و

    من از پنجره خانه همسايه او را مي ديدم، فقط خدا مي داند كه در آن لحظه چه احساسي داشتم. او مثل بيشتر اوقات سراپاسبز پوشيده بود.

    خداي من چرا بايد تا اين حد او از اصالت پاك خويش دور باشد كه از آنهمه افتخار و سربلندي و بزرگي فقط يك لباس بر او بماند. نفرين به تمام آن كساني كه او را به

    بيراهه كشيده بودند. آنقدر دوستش داشتم كه حتي يك لحظه نمي توانستم او را در گمراهي ببينم، اميدوار بودم و آرزو مي كردم كه روح بزرگ و خدا پرست و مردم

    دوست او وجود نازنينش را سزاوار بخشش كند. او خدمات زيادي به مردم مي كرد و دل من از اين خون بود كه اكنون چه مظلومانه از حق مسلم خويش كه ديدن فرزند

    خويش است محروم گشته و چه ناآگاهانه جانب شيطان را گرفته و از خود گذشته است.

    كم كم نزديك شد، هر چه نزديك تر مي شد هيجان من زيادتر مي شد، دخترم هيجان مرا مي ديد و عقل كوچكش معني شقاوت و ظلم و تعدي را درك نمي كرد.

    براي او دليل اضطراب بي سابقه ام را گفتم. او از اين داستان غريب متعجب بود و بازبان كودكانه اي گفت: هركس هر عقيده اي كه دوست داشته باشد مي تواند

    انتخاب كند و من آهي كشيده گفتم: عزيزم اينها كساني هستند كه به ظاهر به تحري حقيقت معتقدند و اگر كسي تحري حقيقت كند و بداند كه بهائيت باطل است

    او را به بدترين وجهي تنبيه مي كنند. او را به بدترين اتهامات متهم مي كنند و اين چنين به ظلم و ستم در حق او مبادرت مي نمايند.

    بالأخره مامان وارد خانه همسايه شد خانه همسايه دو اتاق و يك راهرو و يك آشپزخانه بيشتر نداشت، ما دريكي از اتاقها بي صدا ايستاده بوديم، او را به اتاق ديگر

    هدايت كردند، او با لهجه شيرينش حال همسايه را مي پرسيد كه در همين حين من و بهروز و زهرا به كنارش رفتيم، اين مادرم بود و من مي توانستم بعد از سالها

    دوري او را در آغوش گرفته وببوسم. او با ديدن من كه دختر كوچكش بودم چه احساسي مي توانست داشته باشد؟

    دختري كه فكر مي كرد دلش را شكسته، او را طرد كرده و جواب تلفنهاي او را نداده و بر خلاف فطرت ذاتي و واقعيت درونش او را پس زده اكنون در مقابلش بود، با

    لبخندهاي هميشگي اش، با شيطنت هاي خاص هميشگي اش، من و مادر هميشه اشكهايمان را از هم مي دزديديم و براي اينكه ديگري غمگين نشود، غم خود

    را به تنهايي فرو مي خورديم. امروز هم از همان روزها بود. اما شايد بغض كشنده سالها دوري مثل رعدي، صاعقه اي جرقه بزند و ابر چشمان ما را به گريه وادارد.

    وقتي وارد اطاق شديم در يك لحظه ايست قلبي او را از شدت هيجان حس كردم شايد از شادي ديدار من اينچنين ساكت و بي حركت به من نگاه مي كرد، او

    سالخورده تر از قبل شده بود، آن عزيزم كه شبها و روزهاي مديدي فقط به ياد رويش و به نسيم بويش اشك ريخته بودم، اكنون در مقابلم بود. از نگاهش هزاران زخم

    فروخورده سينه اش را مي خواندم و غصه هاي انباشته شده روي دلش را حس ميكردم. او را به آغوش كشيدم و روي زيبايش را بوسيدم. او هم مرا بوسيد.

    گويا دوري طاقت فرسا خشم او را تقليل داده بود. اشك بي امان از ديدگان ما فرو غلطيد، كساني كه شاهد اين وصل شيرين بودند نمي توانستند اشكشان را پنهان

    كنند. بهروز هم گريه مي كرد و بعد از من او هم با مادرم ديده بوسي كرد. مامان زهرا را روي زانوي خود نشاند، سر وروي او را مي بوسيد و به او عاشقانه محبت

    مي كرد اما لحظاتي بعد به من گفت: من حق ندارم با تو حرف بزنم اگر تشكيلات متوجه شود مرا هم طرد مي كند. گفتم: اين در صورتي است كه من از طرف

    بيت العدل طرد شده باشم اما هنوز چنين حكمي از طرف آنها نيامده و تشكيلات استان نمي تواند كسي را طرد كند. برايش توضيح دادم كه تشكيلات به قصد تنبيه

    من چنين دستوري به شما داده و من به دينم، به پيامبر و قرآن وامامانم عشق مي ورزم و افتخار مي كنم و آنها نه تنها با چنين تنبيهي نمي توانند مرا بازگردانند

    بلكه من آماده ام كه سر و جانم را فداي اسلام كنم. به او گفتم: مامان جان عقايد من به خودم مربوط مي شود بيا كاري به عقايد هم نداشته باشيم و گاهگاهي

    همديگر را ببينيم.

    مامان گفت: من نمي توانم مخالف دستور محفل عمل كنم تو در اين مدت سه كتاب عليه بهائيت نوشته اي، اگر بخواهي دوباره دست به قلم ببري ديگر تو را آق

    مي كنم، محفل هم اگر بداند مرا طرد مي كند.

    گفتم: نترس دليلي ندارد محفل از اين ملاقاتهاي پنهاني مطلع شود. ما مي توانيم هر زمان كه دوست داشتيم در خارج از خانه همديگر را ببينيم. در مورد كتاب هم

    سعي كن ناديده بگيري، من ظلم زيادي كشيدم و آگاهي هايي يافتم كه نمي توانم ساكت باشم. اما تو را دوست دارم و نمي توانم دوريت را تحمل كنم و باز محكم

    او را در آغوش فشردم.

    مامان لبخندي از روي رضايت زد و تكيه كلام هميشگي اش را كه برايم از هر كلامي زيباتر بود بر زبان آورده و گفت: ديوانه.

    به او گفتم: برو حاضر شو و بيا تا باهم بر سر مزار پدر برويم. او به راحتي پذيرفت و دقايقي بعد براي حاضر شدن به خانه رفت او رفت و من غرق لذتي وصف ناپذير از

    گرمي وجود او خدا را سپاس گفتم. در همين حال به خاطرم آمد كه نجواي آن شب با امام حسين(ع) بي نتيجه نبود و امروز به آرزويم رسيده ام.

    او دقايقي بعد برگشت و باهم به سمت مزار پدر راه افتاديم. در آنجا مادرم براي شادي روح پدرم مناجاتهاي مخصوص خودشان را مي خواند و من فاتحه

    مي فرستادم و سوره هاي قرآني تلاوت مي كردم.

    از آن روز به بعد هر زمان مي خواستم مادرم را پنهاني ملاقات مي كردم و هميشه از خدا مي خواهم كه به حق حضرت رسول «صلوات الله عليه وآله وسلم» مادرم

    و نسل او را كه از نسل اشرف مخلوقاتند به راه راست هدايت نمايد. «آمين»


    پـــــــايـــــــان

+ پاسخ به موضوع
صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 2 3 4

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کاربران خواننده این موضوع : 0

فعالیت :(نمایش - خوانندگان)

There are no names to display.

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید