+ پاسخ به موضوع
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: تأسيس انکيزيسيون و فروپاشي مسيحيت

  1. #1
    Member مرداویز مرداویز آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    56
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    تأسيس انکيزيسيون و فروپاشي مسيحيت

    بنام خدا

    «نهان*پيشه*گان»: تأسيس انکيزيسيون و فروپاشي مسيحيت

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    منظورم از «نهان*پيشه*گان» کساني است که با استتار هوّيت واقعي سياسي خود، و نماياندن خويش به گونه ديگر، به درون سازمان يا حکومت يا فرقه و دين و آئيني «نفوذ»مي*کنند، به*تدريج خود را برمي*کشند و با تأثير بر آن مجموعه يا آن را بهسمت اهداف مطلوب خويش هدايت مي*کنند يا آن را از درون فرومي*پاشند.همان*گونه که گفتم، اين رويه از ديرباز از سوي برخي يهوديان، که ايشان را «يهوديان مخفي» مي*خوانند، مرسوم بوده است.

    درباره نفوذ «يهوديان مخفي»در مسيحيت و تأثيرات بزرگ آن بر دين فوق پژوهش*هاي فراوان انجام گرفته. در«زرسالاران» در اين باره به تفصيل سخن گفته‎ ام. از جمله، نوشتم کهبنيانگذاران انکيزيسيون اسپانيا و پرتغال «مسيحي جديد» New Christianبودند يعني يهودياني که خود يا يکي دو نسل پيش به مسيحيت گرويدند با هدفتخريب و فروپاشيدن مسيحيت. در مقابل اينان، يهودياني را نيز داشتيم که ازسر صدق به مسيحيت گرويدند مانند آبنر برغشي. منابع يهودي گروه نخست را اززمره «يهوديان مخفي» مي*خوانند و گروه دوّم را «مرتدين» مي*نامند. در «زرسالاران» درباره آبنر و «مرتدين يهودي» چنين نوشتم:

    در شبه جزيره ايبري، موج "ارتداد"،يعني گروش واقعي يهوديان به مسيحيت، از نيمه اول سده چهاردهم ميلادي و باآبنر برغشي (1270- 1340) آغاز شد. آبنر يک طبيب يهودي ساکن شهر مسيحي*نشينبورگس (برغش)، پايتخت دولت کاستيل، بود. در سده سيزدهم ميلادي بورگسپرجمعيت*ترين مرکز يهودي*نشين کاستيل شمالي به‏شمار مي*رفت و در آن 120 تا150 خانوار يهودي مي*زيستند. آبنر از جواني به تشکيک در مباني يهوديتپرداخت، به مدت 25 سال با حاخام*هاي يهودي، که مي*کوشيدند "ايمان"او را بازگردانند، دست و پنجه نرم کرد تا سرانجام در 50 سالگي رسمَن مسيحيشد. او از آن پس تکاپويي سخت را عليه يهوديت آغاز کرد؛ شاگرداني تربيتنمود و رساله*هاي به زبان عبري نوشت و در ميان يهوديان توزيع نمود. آبنررا در زمره نخستين "مرتدان يهودي" مي*شمرند که عقايد جديد و علل "ارتداد" خود را مدون و سامان*مند کرد و به ديگران ارائه داد. آبنر نيز، چون عنان بن داوودبنيان گذار فرقه قرائي،با سياست انزواطلبانه اليگارشي يهودي و تبديل جوامع يهودي به جزايري محصورو بسته در درون جوامع ميزبان به شدت مخالف بود. دائرةالمعارف يهودمي*نويسد آبنر با شور و حدت خواستار پايان دادن به "خودگراني"يهوديان و انحلال سازمان*هاي آنان بود و مي*گفت تا زماني که يهوديان چنينساختاري دارند و تابع گروهي* از حاخام*ها و روسا هستند، «موجوداتي پست وخشن که چون شاهان فرمان مي*رانند»، مسيح ظهور نخواهد کرد. چنان*که خواهيمديد، اين اعتراض در سده هفدهم با اسپينوزا سر برکشيد و در سده نوزدهم جنبش هاسکالا [روشنگري يهودي] را پديد ساخت.

    در «زرسالاران» نقش بزرگ «يهوديان مخفي»را در تأسيس محکمه تفتيش عقايد (انکيزيسيون) تبيين نموده*ام. اين محکمهبزرگ*ترين نقش را در بدنام کردن مسيحيت ايفا نمود و تا به امروز به عنوانبارزترين نماد ستم کليساي رم در اوج اقتدار آن شناخته مي*شود. نوشتم کهقربانيان انکيزيسيون در واقع سه گروه بودند: مسلمانان شبه*جزيره ايبري (مورها)، مرتدين يهودي، و قرائيون:

    تکاپويقرائيون در شبه جزيره ايبري از اواخر سده يازدهم ميلادي آغاز شد. برخيرهبران قرائي، چون ابوالفرج و سعيد بن الطراس، به اين سرزمين رفتند وتبليغ خود را آغاز کردند. پايگاه آنان در اندلس اسلامي بود ولي پيرواني درکاستيل مسيحي نيز يافتند. گروش يهوديان فرودست کاستيل به قرائيون چشمگيربود و پديده*اي جدي و خطرناک تلقي مي*شد زيرا اليگارشي يهودي کاستيلحکمرانان مسيحي را به سرکوب و اخراج آنان ترغيب کرد. پس از مرگ سعيد بنالطراس، زنش، که به «معلمه» شهرت داشت، کار او را دنبال نمود.

    خطر قرائيون براي اليگارشي زرسالار يهودي چنان بود که يهودا هالوي، متفکر بزرگ يهودي، کتاب «خزري»خود را براي مقابله نظري با آنان تدوين کرد. ابراهيم بن داوود قرطبه*اي،متفکر ديگر يهودي، کتاب معروف خود به ‏نام «سِفر قباله» را در دفاع ازتاريخ حاخاميم يهودي و عليه قرائيون نوشت. ابن*ميمون، بزرگ*ترين فيلسوف يهودي،نيز در دوران اقامت در مصر مجادله*هاي سخت با قرائيون داشت. مقابله باقرائيون تنها به مجادلات نظري محدود نبود. ما حداقل در دو نمونه مي*دانيمکه يوسف فريزوئل (نيمه اول سده يازدهم) و تودروس ابولافي (نيمه اول سدهسيزدهم)، رهبران يهودي اسپانيا، برخوردي خشن و سرکوب*گرانه با قرائيونداشتند. شدت عمل فريزوئل، وزير مقتدر آلفونسوي ششم، با قرائيون چنان بودکه ابراهيم بن داوود، به ‏رغم مخالفتش با قرائيون، از سلوک «بي*رحمانه» و«مقابله شديد» فريزوئل با آنان ياد کرده و اشاره نموده است که وي ايشان رااز سراسر سرزمين کاستيل اخراج کرد. ابن*داوود، فريزوئل را به سبب خشونتشدر اين زمينه نکوهش مي*کند. تودروس ابولافي نيز «به شدت مخالف قرائيون»بود و با آنان برخوردي خشن و سرکوبگرانه داشت.

    تأسيس انکيزيسيون به‏ وسيله «يهوديان نوکيش»و در زمان اقتدار اليگارشي يهودي- مارانو در دربار حکمرانان مسيحي اسپانياو پرتغال مي*توانست حربه*اي مناسب براي سرکوب "مرتدين" يهودي و قرائيوننيز باشد.

    تأسيس محکمه تفتيش عقايد زمينه*چيني‏ ها و تمهيداتمفصلي را در پشت داشت. از اين ميان به‏ ويژه بايد به کتاب کشيش اسپيناييهودي*الاصل اشاره کرد که در سال 1460 ميلادي منتشر شد و در آن «سنگرهايايمان» را در معرض تهاجم و فروپاشي معرفي مي*کرد و توجه پاپ را به اين«خطر» معطوف مي*داشت. اين در حالي است که کشيشاني نامدار چون آلفونسوکارتاژنا (1384- 1456) در رساله*هاي خود، چون «دفاع از وحدت مسيحيت»،مخالفت خويش را با تفتيش عقايد بيان داشتند؛ ولي راه به جايي نبردند.

    آلفونسوکارتاژنا فرزند يک يهودي ساکن شهر بورگس است به ‏نام پابلو سانتا ماريا(1350-1435) که در سال 1390 به مسيحيت گرويد. او در زمره کساني جاي داردکه منابع يهودي از ايشان با عنوان «مرتد»، apostate نه «مارانو» [يهوديمخفي]، ياد مي*کنند. سانتا ماريا با متون ديني يهودي و مسيحي و اسلاميآشنايي وسيع داشت. او مورد توجه پاپ بنديکت سيزدهم قرار گرفت، در زمرهنزديکان او جاي گرفت و به سرعت در دستگاه کليسا رشد کرد. از سال 1403 اسقفشهر کارتاژنا و از 1415 تا زمان مرگ اسقف شهر مهم بورگس بود.

    پاپ سيکستوس چهارم، کسي که فرمان تأسيس انکيزيسيون را صادر کرد، نيز "ضد يهودي"نبود. به عکس، به تعبير دائرةالمعارف يهود، او «پاپ عصر رنسانس» بود وبيانگر دوراني که «روح رنسانس در رم پيروز شده بود.» در اين زمان، برخلافتصور رايج، رابطه پاپ و دستگاه کليسا با يهوديان بسيار دوستانه گزارش شدهاست؛ تا بدان حد که پاپ «با يهوديان رابطه شخصي نزديک داشت.» او يهوديانرا در کتابخانه واتيکان و نيز به عنوان پزشک شخصي خويش به کار گرفت و حتيزماني که سخت بيمار شد پزشکان يهودي خون او را عوض کردند.

    در نيمهاول سده شانزدهم، رابطه حسنه اليگارشي يهودي با پاپ*ها اوج گرفت و اين درزماني است که از دوران لئوي دهم (1513-1521) اعضاي خاندان مديچي به مقامپاپي رسيدند.

    کلمنت هفتم (1523-1534)، از خاندان مديچي،بيش از اسلاف خود با يهوديان رابطه دوستانه داشت تا بدانجا که به هوادارياز يهوديان شهرت يافت. در زمان او بود که ديويد روبني و سولومون مولخو"ظهور" کردند. پاپ با آنان رابطه نزديک و دوستانه برقرار نمود. پاپ جوليوسسوم (1550-1555)، از خاندان مديچي، نيز با يهوديان رابطه شخصي دوستانهداشت و پزشک مخصوص او، به ‏نام آماتوس لوسيتانوس، يهودي بود.

    ازنيمه دوم سده شانزدهم، با صعود خاندان کتخومنس، رابطه پاپ با يهوديان تيرهشد. در سال 1567 پاپ پيوس پنجم (1566- 1572) طي فرماني رباخواري را ممنوعاعلام کرد. از سال 1585 رابطه پاپ*ها با يهوديان مجدداً حسنه شد ويهوديان، از جمله يکي از اعضاي خاندان لوپز، بار ديگر به دستگاه پاپ راهيافتند. در زمان کلمنت دوازدهم (1730-1740) اين رابطه مجدداً تيره شد و پساز او باز حسنه شد. از اواخر سده هيجدهم، از زمان پيوس ششم (1775-1795)،رابطه پاپ با اليگارشي يهودي به تيرگي گراييد. در اوايل سده نوزدهم، لئودوازدهم (1823- 1829) به مقابله شديد با يهوديان برخاست. اين وضع تا سال1846 ادامه داشت. از آن پس تا اواخر دهه 1870 رابطه حسنه بود. در اين زمانلئو سيزدهم (1878- 1903) به مقابله با يهوديان برخاست و در سال 1892 آنانرا به همدستي با فراماسون ها و مشارکت در توطئه*هاي ايشان متهم کرد.چنان*که مي*بينيم، رابطه يهوديان و دستگاه پاپ در رم سيري پر فراز و نشيبداشته است.

    محکمه تفتيش عقايد در سپتامبر 1480 در شهر اشبيليه (سويل)آغاز به کار کرد که يک کانون مهم مسلمان*نشين به ‏شمار مي‏رفت. در سال1486، آلفونسو دلا کاوالريا، از خاندان يهودي لاوي و وزير مقتدر فرديناند،محکمه تفتيش عقايد (انکيزيسيون) را در بارسلونا بر پا کرد. دائرةالمعارفيهود پس از ذکر اين مطلب به*طور مشروح درباره رابطه دوستانه او با يهوديانسخن مي*گويد. معني اين شيوه نگارش دقيقَن آن است که خوانندگان يهودياشتباه نکنند و دريابند که او انکيزيسيون را براي پيگرد مسلمانان ومخالفين اليگارشي يهودي تشکيل داد.

    از آن پس، انکيزيسيون يک نهادرسمي کليسايي تلقي مي*شد که مشروعيت خود را از پاپ مي*گرفت و بدنامي آننيز به‏ نام کليساي رم تمام مي*شد. ولي واقعيت اين است که انکيزيسيون تنهايک نهاد سياسي در خدمت اليگارشي غارتگر شبه جزيره ايبري بود و پوشش دينيآن رياکاري* بيش نبود.

    هدايت دستگاه انکيزيسيون با اعضاي خاندان*هاي يهودي بود که اينک مسيحيان متعصب مي*نمودند:

    توماس تورکوئه*مدا، دادستان کل انکيزيسيون در سراسر اسپانيا (1483- 1494) و ديه*گو دزا، دادستان بعدي، هر دو يهودي*الاصلبودند. در سال 1507 کاردينال فرانسيسکو خيمنس (1436- 1517) دادستان کلانکيزيسيون شد و تا زمان مرگ در اين سمت ماند. او همان اسقف پيشين طليطلهاست که پس از فتح غرناطه [گرانادا] به عنوان حکمران اين شهر منصوب شد وکتابسوزان و کشتار عظيمي به راه انداخت. تعداد کساني که در دوران رياست اوبر انکيزيسيون سوزانيده شدند 2500 نفر گزارش شده است. دائرةالمعارف يهودنام او را به عنوان غير يهودي مشخص کرده ولي افزوده است که در سال 1509 بهکمک يهوديان براي «توسعه مسيحيت» به شمال آفريقا لشکر کشيد و منطقه اورانرا مدتي کوتاه به اشغال درآورد. اين بيانگر پيوند نزديک کاردينال خيمنس بااليگارشي يهودي است. نام خاندان خيمنس مکرر در زمره شرکاي اصلي خاندانيهودي- مارانوي مندس به ثبت رسيده است. در اواخر سده هيجدهم و اوايل سدهنوزدهم، خانواده*اي به‏ نام خيمنس را در انگلستان مي*يابيم که يهودي*اند.سِر موريس خيمنس (1763-1837)، که نام يهودي او موسس (موسي) است، اززرسالاران مهم انگليس بود و از سرمايه*گذاران اصلي در "تجارت" [برده]سواحل غرب آفريقا. او مسيحي شد. برادرش به‏ نام سِر ديويد خيمنس(1777-1848) ) نيز مسيحي شد، به ارتش انگليس پيوست و به درجه ژنرالي رسيد.

    قربانيان مارانو- يهودي انکيزيسيون چه تعداد بودند؟

    شمارکليه کساني که در محاکم تفتيش عقايد اسپانيا به قتل رسيدند، در بيش*ترينبرآوردها 31912 نفر ذکر شده است. برخي محققين اين رقم را گزافه مي*دانند وتعداد قربانيان را طي سال‏هاي 1480- 1758، يعني در يک دوره طولاني 278ساله، تنها چهار هزار نفر ذکر مي*کنند. دائرةالمعارف يهود، که مقاله*ايمفصل در 13 صفحه به «انکيزيسيون» اختصاص داده، تعداد کل مقتولين به دستمحاکم تفتيش عقايد اسپانيا را، از آغاز تا سال 1808، 31912 نفر (بالاترينرقم) ذکر کرده است. شمار مقتولين محاکم پرتغالي از آغاز تا سده هيجدهم1175 نفر ذکر شده است. دائرةالمعارف آمريکانا تعداد کساني را که به فرمانمحاکم انکيزيسيون در سال‏هاي تصدي تورکوئه*مدا به قتل رسيدند دو هزار نفرمي*داند.

    ما نمي*دانيم از اين قربانيان چه تعداد «مارانو» (يهودي) بودند و چه تعداد «مور»(مسلمان). دائرةالمعارف يهود تنها به قربانيان مسلمان محاکم تفتيش عقايداشاره*اي گذرا کرده است بي*آنکه تلاشي براي تعيين شمار يهوديان به عملآورد. اگر شمار قربانيان مسلمان و يهودي را به همان نسبت جمعيت مسلمانان ويهوديان شبه جزيره ايبري بدانيم و جمعيت مسلمانان را کمترين رقم (سهميليون نفر) و يهوديان را بيشترين رقم (330 هزار نفر) محاسبه کنيم؛ نسبتقربانيان يهودي و مسلمان انکيزيسيون يک به ده است. اين روش علمي نيست؛زيرا هم نسبت مسلمانان بسيار بيشتر بود (براي نمونه، شهر غرناطه در زمانسقوط 500 هزار نفر جمعيت داشت که تنها 20 هزار نفرشان يهودي بودند. اينانبوه*ترين يا از انبوه*ترين جوامع يهودي شبه جزيره ايبري در آن زماناست.) و هم، به گمان ما، تنها آن يهودياني مورد پيگرد انکيزيسيون قرارگرفتند که در زمره مخالفين اليگارشي يهودي جاي داشتند. اينان "مرتدان يهودي" و "قرائيون"يا کساني بودند که به هر دليل طعمه مخالفين قدرتمند خود مي*شدند و دررقابت*هاي مالي و سياسي جان مي*باختند. بهرروي، باز بي*هيچ دليل، بالاترينبرآوردها از شمار قربانيان محاکم انکيزيسيون را مي*پذيريم و فرض را بر آنمي*گذاريم که ادعاي تاريخنگاري يهود صحت دارد و به راستي «مارانوها»آماج پيگرد انکيزيسيون بودند. در اين‏صورت نيز درمي*يابيم که شمار مارانو-يهوديان قرباني نمي*تواند فراتر از سه چهار هزار تن باشد. اين به راستيهجو تاريخ است؛ و شايد به همين دليل است که مورخين دانشگاه عبري اورشليم،به‏ رغم نگارش سه صفحه درباره انکيزيسيون و به ‏رغم دقتي که در سراسر کتابخود در ذکر ارقام داشته*اند، درباره شمار کشته*شدگان يهودي در محاکم تفتيشعقايد سکوت کرده*اند.

    از:وبلاگ عبدالله شهبازی(یادداشت ها)
    --------------------------------------------------------------------------------

    قرائيون Karaites شاخه*اي است از يهوديت که بنيانگذار آن عنان بن داوودبود. عنان در حوالي سال‏هاي 135-159 ق./ 754-775 م.، مقارن با خلافت منصورعباسي، مي*زيست و ساکن بغداد بود. پيروان او در آغاز به «عنانيه» شهرتداشتند و سپس قرائيون نام گرفتند. يهوديان به آنان «بني* مقرأ» يا «بيلهمقرأ» (طايفه مقرأ) مي*گفتند. «مقرأ» به معني کتاب مقدس است. علت آن استکه ايشان تنها منبع شناخت و سلوک ديني را متون اصيل و اوليه دينيمي*دانستند و منکر سنن شفاهي بودند که حاخاميم يهودي در سده*هاي اخير رواجداده بود. طبق مندرجات منابع قرائي، حاخام*ها ابتدا کوشيدند تا عنان را باخود همراه کنند ولي موفق نشدند. سپس، عنان به دستور منصور (قاعدتاً بادسيسه سران يهودي) زنداني شد. ابوحنيفه او را راهنمايي کرد که در برابرخليفه از تشابه عقايد خود با اسلام سخن گويد و بدينسان بخشوده شد. درواقع،عنان برخي نظريات خود را از اسلام گرفت و ظاهراً از ابوحنيفه متأثر بود.او به ‏ويژه مخالفتي شديد با نظام بسته اجتماعي يهودي و منع رابطه با غيريهوديان ابراز مي*داشت. در نيمه دوم سده نهم ميلادي، مکتب عنان به ‏وسيله بنيامين بن موسي نهاونديبه صورت يک فرقه متنفذ درآمد. نقش او در اين فرقه تا بدانجاست که در منابععربي از آن به عنوان «اصحاب عنان و بنيامين» ياد مي*شود. يکي از اقداماتبنيامين نهاوندي پيراستن مفهوم خداوند از موهومات انسانگونه*پنداري رايجدر ميان يهوديان و ارائه يک مفهوم انتزاعي از خداوند بود. در سده*هاي هشتمتا يازدهم ميلادي، کانون تکاپوي قرائيون در شبه جزيره عربستان بود و از آنپس در ميان يهوديان آسياي صغير نيز گسترش يافت. قرائيون تا زمان پيدايشجنبش اروپايي هاسکالا در سده نوزدهم ميلادي جدّي**ترين تهديد براياليگارشي حاخامي در ميان يهوديان به ‏شمار مي*رفتند. دائرةالمعارف يهودعمده*ترين علت پيدايش جنبش قرائيون را «ظهور و گسترش اسلام و تبديل آن بهيک دين جهاني و وخامت وضع اجتماعي و اقتصادي طبقات تهيدست يهودي» ذکر کردهاست.

  2. #2
    Member مرداویز مرداویز آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    56
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 0 در 0 پست
    Rep Power
    0

    Re: تأسيس انکيزيسيون و فروپاشي مسيحيت

    تاراج خوزستان کهن توسط سپاه عرب

    خوزستان از سال 17 زیر یورش اعراب قرار گرفت . مهمترین قبیله تاراج گر عرب "بنی تمیم" نام داشت . "هرمزان"از خاندان قدیمی خوزستان بودند . او لشگری را مهیا ساخت تا جلوی ارتش عربرا بگیرد . پس از رسیدن سپاه عرب به "بازار خوزی ها" آنجا را تاراج نمودندو هرمزان در مناطق اطراف شکست خورد و حاضر به تسلیم شد . طبق قراردادی کهمنعقد شد مناطق "مهرگان کدک" و "هرمزاردشیر"در دست وی باقی ماند و او والی شهر شد و او یکی از باج گذاران مدینه شد .ولی قرارداد صلح چند ماهی دوام نیافت وهرمزان دست به شورش زد . دوبارهلشگری عازم شهر شد برای بار دوم قرارداد منعقد شد . ولی باز هم دوام نیافتو هرمزان مجبور به عقب نشینی به شوشتر شد .به گفته طبری بیش از 80 حمله بهشوشتر برای نابودی هرمزان صورت گرفت .وی با هوادارانی که داشت به درون دژیقرار گرفت و مبارزه کرد . اعراب دژ را محاصره کردند ولی او حاضر به تسلیمنشد . در نهایت وی مجبور به درخواست امان نامه داد . او را بسته شده بهمدینه بردند وی اولین سرداری بود که زنده تحویل خلیفه مسلمانان می شد . درنتیجه عمر به وی گفت که یا اسلام بیاورد و یا کشته شود . وی با پذیرفتناسلام جان خود را حفظ کرد . عمر برای او خانه ای تهیه کرد و مقرری 2000درهم در سال تائین کرد . بعدها که عمر ابن خطاب امیرالمومنین توسطایرانیان هلاک شد معلوم گشت هرمزان یکی از تهیه کنندگان این ترور بودهاست هرمزان بعدها توسط عبیدالله پسر عمر کشته شد . از اموال شوشتر به هرسوار 3000 درهم رسید و هر پیاده 1000 درهم . سال 21 هجری

    نبرد خونین و وحشت انگیز نهاوند - ری - دماوند - اهواز با لشگر اعراب
    بهگفته طبری در نبرد نهاوند به فرماندهی فیروزان سپهسالار دلیر ایران بهقدری از ایرانیان کشته شد که زمین از خون ها لغزنده شد و اسبان لیز خوردندو لاشه ها در شهر فراوان در سال 21 هجری . در سال 22 هجری به گفته طبری ریبه دست نعیم ابن مقرن تاراجشد و ثروت هایی که از ری به دست مسلمانان افتاد دست کمی از فتح کاخ سفیدتیسفون پایتخت امپراتوری ایران در بغداد نداشت . که پس از فتح ری مقرر شداین شهر 500 هزار درهم در سال به کوفه باج دهد . پس از ری نوبت به دماوندرسید و فرماندار شهر که "مهست مغان مردانشاه" بود راهی جز تسلیم نداشت مقرر شد سالانه مبلغ 200 هزار درهم باج به کوفه پرداخت نماید

    فتح گناوه
    در مدارک عربی از این شهر به نام "توج" یاد شده است و طبری از زبان یکی از کشتارگران عرب چنین می نویسد : تلاشبرای تصرف شهر مدت زیادی به طول انجامید ولی سرانجام ایرانیان شکست یافتندو کشتار زیادی از آنان در شهر شد و تمامی اموال آنان تاراج گردید طوایفدیگری که در اطراف سواحل جنوی خلیج فارس بودند و دین شان مسیحی بود تسلیمشدند و حاضر به پرداخت خراج گردیدند . ولی فرمانده ارتش شهر که شخصی بهنام " شهرک" بود حاضر بهتسلیم نشد و در نتیجه در "ریشهر" اردو زد و آماده نبرد با مسلمانان عرب شدو در نبرد سختی که میان آنان روی داد وی کشته شد و اطرافیان اش به قتلرسیدند .
    بلاذری مینویسد : مبارزه به طول انجامید ولی درنهایت ایرانیان و شهرک کشته شدند و شهر به دست عرب های مسلمان فتح شد وغنایم زیادی را بدست آوردند . بعد از آن "فسا و داراب" به دست لشگر مسلمانان تصرف شد . طبری در باره قصد حمله عرب ها به شهر "مک کران"( واقع در سیستان و بلوچستان امروزی ) میگوید : عمر درباره این شهر ازفرمانده لشگرش پرسید : این شهر چگونه است ؟ وی گفت - دشتی است کوهستانی -آبش گل آلود - میوه اش کهور - مردمانش قهرمان - خیرش ناچیز - شرش دراز وفراوانی اش اندک . عمر گفت تا زمانی که مردم از من اطاعت می کنند لشگری بهچنین جایی نخواهم فرستاد . لیکن عمرِ پر از کشتارِ "عمر بن خطاب"کفاف نداد و او به دست ایرانیان ترور شد و به هلاکت رسید . پس از وی عثمانبه خلافت رسید و او 1.5 سال لشگر کشی به ایران را به تعویق انداخت.


    بلاذری تاريخ نگار مشهور عرب در باره مقاومت ایرانیان در برابر مسلمانان در سالهای 16 تا 23 هجری این چنین مینویسد:
    "عتبه ابن غزوان" به شهر ابله حمله کرد و با مردمان اش جنگید و شهر را با کشتار و قوهقهریه تصرف کرد . سپس به سوی فرات رفت ( شهرکی در نزدیکی کوفه ) که مقابلاش فرمانده ایران بود به نام "مجاشع ابن مسعود سلمی " که به دستور شاهنشاه ایران والی آن شهر شده بود زیرا شاهنشاه ایران از خود مردمان همان شهر ها والی یا فرماندار انتخاب میکرد . "عتبه ابن غزوان" با وی با جنگ وارد شد و پس از جنگ خونین پیروز بیرون آمد و شهر با قوه قهریه گشوده شد.
    سپسبه "مذار" در بین کوفه و بصره لشگر کشید . مرزبان آن جا که ایرانی بود بامردمان شهر مقاومت نمودند و جنگیدند ولی شکست خوردند و تمام کسانی را کهبا وی بودند به وسیله "عتبه" فرمانده مسلمانان گردن زده شدند . سپس "عتبه" فرمانده عرب به سوی "دشت میشان"لشگر کشید . مردم آن شهر برای مبارزه آماده شدند و در صدد حمله آمدند .عتبه تصمیم گرفت به آنان شبیخون بزند . زیرا که شبیخون سبب مرعوب شدن وکشتنشان می گردد . آنان را شکست خوردند و عتبه دهداران آن شهر را کشتارکرد و از آنجا راهی "ابرقباد" شد و آن شهر را نیز گشود .
    بعداز آن عتبه با مردمان شهر فرات وارد نبرد شد .همسر عتبه در جنگ حضور داشتو فریاد میزد اگر پیرزو نشوید شما را به خودمان راه نخواهیم داد . پس ازنبرد با ایرانیان شهر فتح شد و غنایم جنگی نصیب لشگریان عرب شد در این جنگتنها کسی که سواد خواندن و نوشتن داشت زیاد ( ابن سمیه ) بود که وی جوانی کاکلی بود و مامور صورت برداری از اموال مردمان شهر بود . وی روزی دو درهم حقوق دریافت میکرد .
    در آن زمان عتبه - "مغیره بن شعبه" جانشین وی در بصره بود . ( عراق که جزوی از کشورهای ایران به حساب می آمده اکنون در دست پابرهنگان عرب است ) پیمان صلح به زودی بین "دهکان میسان"و عرب ها نقض شد و ایرانیان مسیحی آن جا از در مبارزه برخواستند . مغیرهبن شعبه به مسیحیان حمله ور شد و دهدار آنجا را به قتل رساند زمین هایشانرا مصادره کرد و گزارش کشتار آن شهر را برای عمر فرستاد . عمر فرمان والیشهر را برای مغیره صادر کرد و او والی بصره شد و چندین سال در این مقامبود تا زمانی که موضوع زنای او با زن شوهر داری فاش شد. .
    مغیره فرماندار بصره شد و بعد از آن به آبادی موسوم به "بازار اهواز" حمله برد و فرماندار ان جا را " دهکان بیرواز" مجبوربه صلح نمود . ولی صلح بعد از مدتی توسط ایرانیان نقض شد و جنگ شروع گشت .ابوموسا اشعری که بعد از او فرماندار بصره شده بود راه وی را ادامه داد وبازار اهواز و نهرتیری ( تیره رود ) را با جنگ شکست داد و آنجا را فتحنمود . در نتیجه روستا پس از روستا و رودی پس از رود گشوده شد و عجمان (ایرانی ها ) از برابر آنان گریختند و مسلمانان زمین هایشان را گرفتند و ازمجوسان ( زرتشتیان ) خراج گرفتند و یا به اسلام گرویدند و یا مبارزه کردندو کشته گردیدند .
    شویس عدوی درباره غارت ايرانيان توسط سپاه تازی روایت کرده است:
    تازیان به اهواز لشگر کشیدند و در آنجا مردمانی از " جتها " و " اساوره" حضور داشتند . با آنان با دشواری جنگیدن و نبرد سختی در گرفت . ولیآنان( ایرانیان ) شکست خوردند و افراد زیادی را به اسارت گرفتیم و زنان ودخترانشان را بین خودمان تقسیم کردیم .
    سپس ابوموسا به میان آذر( مناذر ) لشگر کشید و با ایرانیان آن جا وارد نبرد شد . جنگ سختی درگرفت "مهاجر ابن زیاد حارثی "برادر ربیع ان زیاد که روزه دار بود مجبور به نوشیدن آب شد و وارد جنگ شد. سلاحی بر دست گرفت و آماده شهید شدن گشت . او در نبرد با ایرانیان کشتهشد و مردمان آن جا سرش را بریدند و در سردرب کاخ شان در شهر آویزان کردند. سپس ابوموسا - ربیع ابن زیاد را برای جنگ با شهر مناذر مامور کرد . ربیعابن زیاد با لشگرش وارد شهر شد و تمام سکنه ای که قادر به جنگ بودند کهاکثرا مردان بودن را کشت و زنان و کودکان را به اسارت گرفت . در نتیجه "مناذر کوچک" و "مناذر بزرگ" دو شهر مهم عراق که زیر نظر پادشاه ایران بود و ایرانیان در آنجا سکنی گزیده بودند توسط مسلمانان فتح شد.


    سپسابوموسا به شوش لشگر کشید و با مردمانش جنگ را آغاز کرد . ایرانیان شوشیبه نبرد پرداختند و ابوموسا آنقدر شهر را محاصره نمود تا قحطی در شهر آمدو غذا و آب سکنه به اتمام رسید . سپس ایرانیان درخواست امان کردند و از سرصلح وارد شدند . مرزبان شوش درخواست اماننامه برای 80 نفر از سکنه شهر دادکه نام خودش در لیست نبود . ابوموسا آن 80 نفر را بخشید ولی گردن مرزبانشوش را از بدن جدا کرد و به جز آن 80 نفر کلیه مردان شهر را بکشت و اموالو زنان آنجا را به اسارت گرفت .
    بعد از آن ابوموسا با مردم رامهرمزقرارداد باج سالیانه بست که مبلغ 900 هزار درهم به مسلمانان پرداخت کنند .بعد از اتمام زمان قراداد وی " ابومریم حنفی" را به جنگ با آنان روانه ساخت زیرا مردمان کفر ورزیده بودند . ایرانیانمقابله نمودند ولی درنهایت لشگر اعراب با قوه قهریه آن شهر را فتح کردند .بعد از آن شهر "سرک" مثل رامهرمز قرارداد باج سالیانه به مسلمانان را نقضکردند و از دادن باج سرباز زدند . پس " حارثه این بدر غدانی" مامور جنگ با مردمان شهر شد و با لشگری عظیم راهی شهر شد . ولی اونتوانست شهر را بگشاید . پس از "عبدالله ابن عامر" کمک خواست و او بالشگری راهی شد و شهر را با قتل مردمانش فتح نمودند.

    سپس ابوموسااشعری به شوشتر لشگر کشید . دشمن ( ایرانیان ) نیروی بسیاری در شوشترآماده کرده بود تا درب ورودی شهر را ببندد و مبارزه کند . اشعری به عمرابن خطاب خلیفه و امیرالمومنین آن زمان نامه داد و درخواست مدد کرد . سپسعمر ابن خطاب از "عمار ابن یاسر" کمک خواست . او "جریر ابن عبدالله بجلی"را مامور شوشتر کرد مردم شوشتر با سختی و مشقت بسیاری با آنان جنگیدند وکشته های بسیاری داده شد . ولی در نهایت اعراب وارد شوشتر شدند و چون سکنهایرانی شهر - اعراب را در شهر دیدن برای آن که زنان و فرزندانشان به دستتازیان نیافتد آنان را در چاه انداختند . در آخر شوشتر مجبور به صلح شد .ولی چندی نگذشت که سر عصیان برافراشت و اعراب دوباره به آن جا حمله ورشدند . جنگجویان ایرانی را کشتند و زنانشان را به اسارت برداشتند .
    سپسابوموسا به جندی شاپور در خوزستان لشگر کشید . مردم شهر نتواستند مقابلهکنند و درخواست صلح دادند . ولی بعد از مدتی شوریدند و در نتیجه "ابوموساربیع ابن زیاد" به شهر حمله ور شد و آنان را کشتار نمود سپس "ایذه" پس از جنگی سخت و طولانی گشوده شد و به دست اعراب افتاد .
    سپس" علا حضرمی " که کارگزار عمر ابن خطاب بود در بحرین لشگری را روانه یکیاز جزایر پارسیان کرد که در کنار خلیج فارس بود . عده معدود آن جزیرهمجبور به صلح شدند و درخواست امان نامه کردند و به پرداخت باج سالیانه سرفرو آوردند.


    سپس لشگر اعراب وارد فارس شد . "شهرک" که مرزبان فارس بود با لشگری عظیم به سوی عرب ها شتافت . وی در "راشهر"که زمین های شاپور نام داشت با آنان وارد جنگ شد . "حکم ابن ابی العاص"نیز به یاری مسلمانان شتافت و شهرک را شکست داد . در نتیجه مشرکان (ایرانیان ) در هم کوبیده شدند و او" راشهر" را با قوه قهریه و جنگ فتحنمود . فتح اعراب در راشهر همچون فتح قادیسه دارای اهمیت بود و غنایمزیادی نصیب لشگر اعراب شد ابوموسا از بصره درخواست کمک خواست تا روانهفارس شود . "هرم ابن حیان عبدی" نیز به یاری آنان شتافت و در نتیجه روانه "کازرون" شدند و دژی به نام "شبیر" را محاصره نمودند . این محاصره طولانی و طاقت فرسا گشت . پس از جنگی سخت با ایرانیان دژ گشوده شد و سپاه اعراب دژ را فتح نمودند .
    در اواخر سال 23 سپاه ابوموسا و همراهانش روانه " ارجان"شدند ولی مردمان آن شهر نتواستند مقابله کنند و تسلیم شدند و حاضر بهپرداخت خراج گردیدند . سپس روانه شیراز شدند . و مردامشانش از در صلح درآمدند و حاضر به پرداخت خراج سالیانه شدند.

    سپس سپاه اعراب روانهجهرم گشت . مردم جهرم آماده نبرد شدند . در نبردی سخت لشگر اعراب برایرانیان پیروز گشت . در نتیجه قرارداد صلح برای پرداخت سالیانه خراج بهمسلمانان بسته شد . عثمان ابن ابی العاصدر سال 23 هجری با لشگر اعراب روانه شهر شاپور شد . برادر "شهرک" بهمقابله پرداخت ولی در نهایت با این شرط که به زنی تجاوز نشود و کسی کشتهنشود و شهری ویران نشود پیمان صلح را امضا نمود و مقرر شد که سر موعد باجسالیانه اش را به کوفه تحویل دهد . ولی بعد از مدتی مردم شهر کفر ورزیدندو حاضر به پرداخت خراج نشدند . در نتیجه لشگری روانه شهر آنان شد و باردیگر شهر توسط مسلمان فتح شد و با کشتار و قوه قهریه شهر به تصرف کامل درآمد . بعد از آن ابوموسا اشعری از نهاوند جرکت کرد و روانه اهواز گشت وامور داخلی را بررسی نمود . سپس لشگری روانه قم کرد و کل شهر را محاصرهنمود و شهر با قوه قهریه و نبری بین آنان فتح شد . سپس احنف ابن قیس کهضحاک نان داشت به دستور وی روانه کاشان شد و کاشان را پس از نبردی بینمردمان و مسلمانان عرب فتح نمودند .
    ابن خلدون که دقیق ترین جامعه شناس و مورخ عرب است درباره فتح ایران توسط اعراب این چنین مینویسد :
    عربهای ذاتَن ویران گر هستند و ضد تمدن . این به ان دلیل است که آنان هموارهدر حال نقل و انتقال برای دستیابی به غنائم است . که این امر با تمدنمنافات دارد . عرب عموما گرایش به تاراج گری دارد و می خواهد آن چه در دستدیگران است را از آن خود کند . زیرا که روزی اش توسط شمشیرش به دست می آید. عرب در گرفتن اموال دیگران هیچ مرز و حدی نمیشناسد و همین که چشمش بهمال و متاعی می افتد آن را تاراج میکند . درنتیجه مردمانی که زیر سلطه اینقوم باشند در امنیت زندگانی نمی کنند . آنان ساختمان های اهل حرفه و صنایعرا به زور میگیرند و هیچ بهایی برای آن پرداخت نمی کنند . آنان برای صنعتهیچ ارزش قائل نیستند و تنها هدفشان آن است که اموال مردم را از دستشانبیرون بکشند و در نتیجه هیچ توجهی به قومی که مغلوب است ندارند . سپس آنانرا در خودشان رها میکنند تا در آشوب و هرج و مرج باشند.


    ابن خلدون مورخ بزرگ عرب و جامعه شناس مشهور درباره کتاب سوزی ایرانیان توسط مسلمانان چنین میگوید:
    ایرانیانبه سبب عظمت کشورشان که کوله بار چندین قرن تسط بر جهان را در بر داشتند وتمدنی کهن را در خود جای داده بودند و به سبب استمرار پادشاهی شان - شانعلوم عقلی نزدشان بسیار بزرگ و دامنه اش گسترده بود در زمانی که ایران فتحشد کتاب های بسیاری از کتاب خانه ها بدست آمد . در نتیجه سعد ابی وقاص بهعمر ابن خطاب نامه نوشت تا درباره کتاب ها تصمیم گرفته شود که در اختیارمسلمان قرار گیرد . عمر پاسخ داد که همه کتاب ها را در آب بریزید و یا آنکه آتش بزنید . زیرا اگر چیزهایی در آنها باشد که برای راهنمایی و هدایتانسانها باشد - ما را الله هدایت کرده است و نیازی به آنان نیست . اگر همگمراهی باشد که الله ما را از اینها نجات بدهد پس به دستور عمر همه کتابها نابود گشت و هیچ برای ایرانیان باقی نماند . برادر سعد که این امربرایش ممکن نبود و دید که او باید در جنگ باشد و برادرش در نعمتهای ایرانقوطه ور اینگونه او را ملامت میکند.
    ما جنگیدیم تا الله پیروزی فرستاد- ولی سعد در دروازه قادسیه نشست - ما در حالی برگشتیم که زن های بسیاریبی شوهر شدند ولی زنان سعد شوهر داشتند.


    تاراج اموال ایران در بین افراد مدینه
    عمر پس از فتوحات گسترده مسلمانان دست به ساخت مکانی به نام بیت المالدر مدینه زد تا غنائم جنگی بدست آمده را گرد هم آورد . سپس از مسلمانانمدینه آمارگیری کرد و نامشان را در دفتری به نام ( دیوان عطاء) ثبت کرد .نخست از یاران نزدیک پیامبر آغاز کرد . سپس علی(ع) و پسرانش و در آخر برایسربازان شرکت کننده در جنگ بدر نفری 5000 درهم - برای جنگ های بعد از بدرتا صلح حدیبیه نفری 4000 درهم - برای کسانی که در سالهای 7-12 جنگیدهبودند نفری 3000 درهم - برای کسانی که بعد از سال 16 هجری جنگیده بودندنفری 2000 درهم تائین نمود . وی برای پسران امام علی که به سن بلوغ همنرسیده بودند نفری 5000 درهم تعیین کرد . برای عمار یاسر 6000 درهم - برایسلمان فارسی 4000 درهم - برای هرکدام از همسران پیامبر 1000 درهم - برایعایشه همسر محبوب پیامبر 12000 درهم - برای زنان بی نکاحی پیامبر نفری6000 درهم - برای زنان مدینه نفری 200 تا 500 درهم .


    ترور عمرابن خطاب توسط ایرانیان دربند
    عمر در بامداد روز 27 ذوالحجه 23 هجری در محراب مسجد پیامبر مورد حمله یک ایرانی زرتشتی(ویا ترسایی) اسیر شده قرار گرفت . او فیروز نهاوندی نام داشت که ابولولو خطابش میکردند و هیچ گاه مسلمان نشد. او برده مغیره ابن شعبه بود . وی چندین ضربه به عمر زد و 12 تن از همراهان وی را زخمی نمودکه بعدها 6 تن آنان مردند و 6 تن دیگر زنده ماندند و آن زمان که دستگیر شدخود را بکشت . چند روز بعد عمر به هلاکت رسید . طبری مینویسد عمر اجازهنداده بود که هیچ ایرانی اسیر شده ای وارد مدینه شود . لیکن مغیره ابنشعبه به دلیل آنکه فیروز نهاوندی به نجاری و آهنگری و نقاشی آشنا بوده عمراقامت او در مدینه را پذیرفته بود بعدها مشخص شد که هرمزان و چند نفر دیگرکه امان یافته بودند در مدینه زندگی کنند در ترور عمر دست داشته اند.(برخی نیز سلمان را نام می برند – مرداویز)

    طبری می نویسد:
    بعداز مرگ عمر- عثمان به خلافت رسید . در سال 24 هجری چندین عصیان در ایرانبر ضد عرب ها صورت گرفت و مردم در تلاش برای مبارزه بودند . همدان وآذربایجان دوبار به دلیل تاخیر در پرداخت باج به عربان مورد حمله مسلمانانقرار گرفت .( در سالهای 24-26 ) بعد از این حملات آذربایجان قراردادی رامتعهد شد تا در صورت آن که مردم آزاد باشند دین خودشان را ادامه دهند و بهآتشکده های آنان تعرض نشود سالیانه مبلغ 800 هزار درهم پرداخت کند . (طبری ) ولی با کشته شدن عمر مردم آذربایجان شورش نمودند و از پرداخت خراجخودداری کردند . لیکن لشگری بزرگ راهی آذربایجان شد و شهر و روستاههاویران گشت و قرارداد سخت تر منعقد گشت.

    نبرد خونین استخر و گور و سیستان و بلوچستان

    در سال 24 ابوموسا اشعری روانه پارسشد .ولی مقاومتی گروهی از مردم بر ضد آنان آغاز شده بود . در سال 28 او ازریاست بصره خلع شد و جوانی به نام عبدالله جایگزین وی شد . او بی درنگراهی خوزستان شد . زیرا خوزستانی چندین بار شوریده بود و او برای آرامکردن آنان روانه آنجا شده بود . در همین زمان او فردی به نام عبیدالله ابنمعمر را مامور لشگری کشی به استخر و گور کرد. نیروهای ایرانی مبارزه درمقابل آنان ایستادگی کردند و سپاه عرب را در رامگرد شکست داد و عبیداللهرا به قتل رساند . بعد از وی خود عبدالله عامر با سپاهی راهی استخر شد .از آنجا که نیروهای نظامی شهر با یکدیگر متحد شده بودند عامر نتوانست آنانرا شکست دهد . و مجبور به عقب نشینی به گور کند . مردمان گور درصدد مبارزهبر آمدن و بیش از یکسال به طور مداوم استخر و گور در حال جنگ و جدلپراکنده بود . ولی عربهای میدانستند که استخر شهر سلطنتی ایران بوده وزمانی مقدس و دارای اشیای ارزشمندی است به همین دلیل دست از آن برنداشتندو ادامه دادند . سرانجام در سال 29 ابتدا گور از پای در آمد و به کلیمنهدم گشت و بعد از آن استخر و سکنه آن کشتار شدند .

    بلاذری مینویسد : پس از فتح استخر همه مردمان شهر از لب تیغ گذشتند . کسی جان سالم بدر نبرد .بلاذری میگوید : عامر سوگند یادکرده بود بعد از این همه مدت مقابلهایرانیان استخر در برابر لشگر اعراب پس از فتح آنان – آن قدر از مردم آنجاخواهم کشت که جوی خون سرازیر شود . بلاذری کشته شدگانایرانی را در گور حدود 40 هزار تن تخمین زد . او خبر از قتل عام بیش از100 هزار تن ایرانی در استخر توسط عبدالله عامر خبر میدهد . او انتقامیدهشتناک و بی سابقه گرفته بود . عامر بعد از پارس راهی کرمان شد . زیراخبر از مکان یزذگرد یافته بود . او لشگری به فرماندهی مجاشع را راهی آنجاکرد بلاذری مینویسد : پس از کشتار مردم کرمان و جیرفت و سیرجان که دربرابرعرب ها ایستادگی کرده بودند عده ای کثیر از ایرانیان از منطقه نقل مکانکردند و راهی سیستان شدند .
    در سال 30 ربیع ابن زیاد حارثی با لشگریراهی سیستان شد . دهها و روستاهای سیستان یکی پس از دیگری با مقاومت مردماز پای در آمد و آمار کشتگان بسیار گشت . در جاهایی از سیستان شهر هامحاصره شدند و مردمان از گرسنگی از پای در آمدند و تسلیم شدند . بلاذری از کشتار سیستان چنین حکایت میکند :
    ربیعابن زیاد که مردی بلند قامت و سیاه چهره و خشک و چروکیده بود بعد از فتحسیستان قبل از آنکه مرزبان آن شهر را به حضور بپذیرد دیواری قطور از اجسادایرانی بنا نهاد که صف عظیمی را تشکیل داده بود . وی در بالای این دیواربر روی اجساد ایرانیان نشست و بعد از آن مرزبان سیستان را فراخواند وقراردادی را در آن حالت منعقد ساخت که مرزبان باید هزار جوان ایرانی را بههمراه خراج سالیانه تحویل عرب ها دهد . بعد از آن ایرانیان از قراردادسرباز زدند و دوباره لشگری راهی سیستان شد و اینبار 2000 هزار جوان اسیر ومبلغ 2 میلیون درهم اهدایی از ایرانیان گرفتند . بعد از آن خراسان ونیشابور فتح سد و خراج های بسیار سنگینی منعقد گشت . در سال 32 شخصی ازخاندان کارن در خراسان پرچم مبارزه و طغیان بر ضد عرب ها را بلند کرد . اوبا سپاهی که بالغ بر 40 هزار تن بود و متشکل بود از مردمان طبیس - بادغیس- هرات - کهستان و گرگان .
    بلاذری مینویسد : خاندان کارن با اعراببنای جنگ نهادند و در شبیخونی از طرف عبدالله خازم فرمانده آنان به قتلرسید و مردمانش به کلی کشتار شدند .

    کشتار گرگان

    طبری می نویسد :" سعید ابن عاص"لشگری راهی گرگان نمود . مردم آنجا از راه صلح آمدند . سپس 100 هزار درهمخراج و گاه 200 هزار درهم خراج به اعراب میدادند . لیکن قرارداد از طرفایرانیان برهم خورد و آنان از دادن خراج به مدینه سرباز زدند و کافر!!شدند . یکی از شهرهای کرانه جنوب شرقی دریای خزر شهر "تمیشه" بود که بهسختی با سپاه اعراب نبرد کرد . "سعید عاص" شهر را محاصره کرد و آنگاه کهآذوقه شهر به اتمام رسید مردم از گرسنگی زنهار( امان ) خواستند . به آنشرط که سپاه "سعید ابن عاص" مردمان شهر را نکشد . لیکن بعد از عقد قرارداد سعید تمام مردمان شهر را به جز یک نفر را در دره ای گرد آورد و تمامافراد شهر را از لب تیغ گذراند . در این کشتار عبدالله پسر عمر - عبدالله پسر عباس - عبدالله پسر زیبر - .........راس لشگر اعراب قرار داشتند . ( تاریخ طبری )

    کشته شدن عثمان و تاخیر 6 ساله فتوحات اسلام در ایران
    عثماندر روز 18 ذوالجه سال 35 هجری به دست یک گروه 2000 نفری از ناراضیانجهادگر اسلامی که بر ضد او شوریده بودند به هلاکت رسید . که به گفته تاریخنویسان عرب جسدش 3 روز در کوچه ها میان سگ ها رها شده بود وکسی حق برداشتن جسدش را نداشته است . ولی در نهایت با پادرمیانی امامعلی(ع) شبانه جسد را برداشتند - ولی شورشیان جنازه اش را سنگ باران نمودندو اجازه دفن او را در گورستان مسلمانان ندادند و او را در گورستان "حشکوکب" یهودیان دفن کردند . بعد از وی امام علی(ع) به خلافت رسید . با رویکار آمدن وی شورش "طلحه و زبیر" بر ضدوی صورت گرفت که در سال 36 هجری بهجنگ های "جمل" انجامید . سپس معاویه بر ضد علی(ع) شورید و به جنگ "صفین" و"حکمیت" انجامید . .......

    بلاذری مینوسید
    "اشعث ابن قیس"آذربایجان را فتح کرد و درب آن شهر را به روی سپاه اعراب گشود . در زمانعثمان وی والی آذربایجان شد و در زمان امام علی(ع) هم در سمت خود ابقا شد. او شماری زیادی از خانواده های عرب را روانه آذربایجان کرد تا در آنجاسکنی گزینند . عشایر عرب از بصره و کوفه و شام راهی آذربایجان شدند . بهگفته وی عده معدودی از عربان زمین های عجمان را خریدند . لیکن اکثر عربانبرای مصادره کردن زمینهای مجوسان با یکدیگر مسابقه نمودند - یعنی هر گروهیهرچه می توانست مصادره میکرد . بدین صورت اموال و زمین های ایرانیان یکیپس از دیگری به تاراج گذاشته شد و امام علی خلیفه وقت با آن مخالفتی ننمود.

    قیام مردم پارس در زمان امام علی(ع)
    در سال 37 هجری "سهل ابن حنیف" که کارگزار علی بود با شورش ایرانیان از آن شهر بیرون رانده شد . سپس در کرمان و خوزستان شورشهای مشابهی صورت گرفت.

    از:اقلام دات کام

    تنظیم:مرداویز

+ پاسخ به موضوع

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

     

کاربران خواننده این موضوع : 0

فعالیت :(نمایش - خوانندگان)

There are no names to display.

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید